یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
192
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱ : توسط : ستاره

میخوایم خونه رو عوض کنیم بازدید کننده میاد و میره یه مادر پسر اومدن مادره با لبخند به من نگاه میکرد. پسرش هم به چشم شوهری!بسی برازنده بودخوشمزه رعنا و رشید و خوشتیپ و آقا و خلاصه دلبری بود برای خودش!بعد مادره از مادر من میپرسه چرا میخواین از اینجا برین؟مامانم میگه دخترم ازدواج کرده میخوام نزدیک اون باشم بعد یهو به من نگاه میکنه میگه البته این نه ها!این دختر کوچیکمه هنوز مجرده فوق لیسانس داره کارش فلانه و....پنج دقیقه از محسنات من حرف میزنه !!!من چشمام گرد میشه میخوام با کف دست بزنم تو صورت خودم!مادر پسره لبخند میزنن و میرن.میگم مامان چرا اینقدر تابلو حرف میزنی یه دفعه به یارو میگفتی بیا اینو بگیر خلاص!اصن تو که نمیشناسیشون!میگه آخه حیفت نیومد؟پسره رو دیدی چقدر جذاب بود؟چه تیپی داشت؟!

تا حالا نمیدونستم قیافه شوهر آینده من برای مامانم اینقدر مهمهخنثیخوب شد خیلی از موردایی که من عاشقشون شدم ندید وگرنه نا امید میشد کلا!


 
191
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦ : توسط : ستاره

از همین روزاست که یه نفر بیاد نادم و پشیمان اعتراف کنه که توسط موساد اجیر شده و بوسیله ام آی 6 دوره اسید پاشی دیده و با همکاری سیا اومده ایران که چهره اسلام و انقلاب رو خراب کنه.البته شایدم یه نفرو بیارن بگه من زنم بهم خیانت کرد و پشت فرمون بود و با ماشینم گذاشت رفت و روانی شدم و معتاد شدم و عقده ای شدم و خواستم انتقام بگیرم و هییییییییچ ربطی هم به چیزای دیگه نداشت.آره اینم میشه.ای کاش کمی خلاقیت داشتن. بخدا مادر مادر بزرگ من هم باور نمیکنه!

خیلی وقته حالم خوب نیست نه به خاطر اینهمه اخبار بد نه به خاطر مشکلات شخصی فقط اینکه ...

بی خیال، دعا بخونید گریه کنید امیدوار باشد اووون دنیا حق به حق دار میرسه!


 
190
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧ : توسط : ستاره

داشتم تو سینما فیلم آرایش غلیظ رو میدیدم.یه صحنه اش حامد بهداد که نقش یه آدم هفت خط عوضی رو بازی میکرد به دختری که مثلا دوستش داشت (طناز طباطبایی) گفت که برای جوش خوردن یه کاری هر چی از دستش بر میاد انجام بده و طرفشون که یه مرد بود رو به هر نحوی راضی کنه .بعد دختره نشست گریه کرد که ای بابااین یه توهینه چرا نامزدم به من میگه هر طور تونستی یه مرد رو واسه فلان کار راضی کنم؟بعد دو تا دختر ابله پشت سر من با صدای احمقانه ای ریز ریز میخندیدن که برو بابا چقدر دختره حساسه الکی!من برگشتم بگم خب توهینه نمیفهمی واقعا؟ولی فقط بربر نگاشون کردم چون اسکل تر از این حرفها بودن.

این همه سال هر جا رفتیم کار کردیم هزار جور فساد و فاسد بالفطره دیدیم و هر مرد زن داری رسید جفتک انداخت بعد به هر کی گفتیم گفتن عادیه همه جا همینطوره حساس نباش خودتو اذیت نکن!!بابا مگه یکی از همین مردا شوهر تو نیست یا قرار نیست بشه ؟عیسی مسیح که نمیاد خواستگاریت؟!!

الانم این قضیه لامپ و جکهای سخیف سایز بالاتنه دخترا و پرت و پلاها ، دیگه حال آدمو بهم میزنه! دیگه شوخی هم حدی داره!خنده بهترین چیز در زندگیه، ولی کاش یادمون باشه که هیچ چیز حتی خود زندگی هم ارزش نداره که به خاطرش به رذالت بیفتیم. اولا که این لامپ هم جدید نیست و من چند بار دیگه همچین موردایی شنیده بودم حالام یه دختر بدبختی که دقیق نمیشه توضیح داد واسه چی ،ولی این بلا سرش اومده یه خریتی کرده اصلا تو فکر کن به یه لامپ بیشتر اعتماد کرده تا مردای واقعی!خب بد کرده به خودش کرده دیگه!انگار همه تو زندگیشون هیچ غلطی نکردن!به خاطر یه نفر دو نفر هر جا میریرم نوشتن چند وات میزنید؟ دیگه بسه دیگه خجالت بکشید!

جالبه که همه جا تو دنیای مجازی، پروفایل هر کی رو میخونی پره از جملات قصار از کوروش و گاندی و بودا و نیچه و کی و کی و کی که چی؟قضاوت نکن و مهربونی و عشق و کوفت و خلاصه کلا جوری درس زندگی میدن هر کی ندونه فکر میکنه چه ملت فرشته و معصومی هستیم.با چهار تا جمله عزیز من هیچی یاد نمیگیری نه کوروش رو میشناسی نه میدونی گاندی که بود و بودا چه کرد.

 

پ ن:دوستی به نام میلیشیا برام کامنت گذاشته بودن و متاسفانه خیلی دیر دیدمش.ضمن عذر خواهی باید بگم که من جواب کوتاهی به ایمیلت فرستادم باز هم منو در جریان قرار بده ممنون.


 
189
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢ : توسط : ستاره

من خوبم و فعلا همه چیز به خوبی سپری میشه .زندگی ام حول محور کارم میگرده و دل مشغولی هایی جهت مراسم عروسی خواهرم که حدود دو ماه دیگه است.از اینکه مردی تو زندگی ام نیست تا رو اعصابم بالانس بزنه خوشحالم ولی خب اگه یه دونه خوبش بود که خوب بود!اینجا هم خب دروغه بگم نمیرسم بیام و ادای آدمای خیلی مهم رو در بیارم بنظرم حتی یه رییس جمهور هم برای اولولیت های زندگی شخصیش وقت داره. دیگه ما که هر چی زور زدیم رییس جمهوری نشدیم که!

 من این وبلاگ رو با دل نوشته هام شروع کردم و بعد مثل تمام زندگی ام از نوشتن درد دلهام پشیمون شدم اما خوب این یه وبلاگه نمیشه مثل یه دفتر خاطرات پاره اش کرد بدون اینکه کسی خونده باشدش!منم اینجا و دوستای اینجا رو بشدت دوست دارم.حالام بیشتر راجع به عقایدم مینویسم و چیزایی که قبول دارم یا ندارم و چیزایی که میدونم و یا میخوام بدونم.اگه دنبال قضیه جاری و خواهر شوهرم اینا و عسیسم و عجقم و اینا هستید اینجا نیاید! اگه قدرت شنیدن حرفی بر خلاف تمام دیکته های زندگیتون ندارید اینجا نیاید! اگه مطمئنید که من کافرم و قراره وسط جهنم بسوزم برید تو بهشت خودتون و منتظر رود شیر وعسلتون بمونید.باور کنید همین ها انگیزه نوشتن رو از من سلب کرده.همیشه فکر میکردم چرا با وجود آدم های خوب زیاد, نیروی بدی قویتر عمل میکنه؟خب فکر کنم الان دلیلش رو خودم دارم حس میکنم چون بدی نیروی بسیار ویرانگری داره و همیشه خراب کردن راحت تر از ساختنه.از بحث کردن ناراحت نمیشم از اینکه کسی منو به چالش بکشه لذت میبرم مخالفت آگاهانه رو میپذریم اما تعصب کورکورانه رو به هیچ وجه!

یه مساله دیگه هم که باید بگم:ممنون از همه کسانی که منو شایسته همدردی با خودشون میدونن و منم در حد توانم سعی کردم که اگه کمکی از دستم بر میاد انجام بدم اما دیگه واقعا قادر نیستم به تک تک مشاوره بدم. یه عده پیشنهاد پرداخت پول کردن که باید بگم شرمندم من مشاور نیستم و بنظرم کار درستی نیست که تو وبلاگم بابت همفکری و همدردی با کسی پول بگیرم.شمام مراقب باشید.یه مشاور خوب علاوه بر تحصیلاتش باید تجربه بینش و توان تجزیه تحلیل شرایط متفاوت رو داشته باشه نه یه نسخه رو که تو درساش خونده واسه همه بپیچه.دیگه همین دیگه تا بعدماچ


 
← صفحه بعد