یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
198
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٥ : توسط : ستاره

سلام

خیلی وقته ننوشتم میدونم.نپرسید چرا چون چراشو نمیدونم!بی حوصلگی کسالت تنبلی دلیل عمده اش بود و البته نرسیدن به جایگاه وبلاگی که دلم میخواست مثل بازدید بیشتر کامنت بیشتر و غیره.یه روز  هم نشستم وبلاگم رو از اول خوندم و با خودم فکر کردم که چقدر نویسنده مزخرفی هستم.مردم حق دارن نخونن.نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم خوب مینویسم شاید چون همیشه انشا 20 میگرفتم و یه مدت شعر میگفتم و کلا هنر رو دوست دارم.همیشه مطمئن بودم که نویسنده بزرگی میشم جایزه نوبل رو شاخم بود!!!خنثیمطمئن بودم یه چیزی مینویسم که دنیا رو تکون میده!کلا شک نداشتم آدم بزرگی میشم!ولی میبینید که هیچ پخی نشدمنیشخنددلم میخواست مهم و معروف بشم و بعد در عنفوان جوانی، با مرگی مشکوک، دار فانی رو وداع بگم بعد بشم تیتر اول روزنامه های دنیا و خلاصه تا سالها پدیده ای باشم بی مثال!!یه چیزی شبیه زندگی مرلین مونروی فقید.کلا همیشه  با این عزیز دل انگیز حس همذات پنداری فراوانی داشتم !!هی روزگار ....اما خب نشد دیگه قسمت ما اینه که بی نام و نشان 120 سال به زندگیمون ادامه بدیم! ولی وقتی قراره بمیری وقتی دیگه آفتاب رو نبینی چه فرقی میکنه بعد مرگت چی میشه ها؟اصلا مگه حیات چقدر روی کره زمین ادامه پیدا میکنه؟کی میدونه دو میلیون سال دیگه آدما چی میشن و چی از ما میدونن؟پس بی خیال همون 120 سال عمر خودم بهتره به گمونم.

من یکم بی حال و حوصله ام،بی دلیل.ولی قول میدم بیشتر بنویسم و دیگه اینجا رو گرد و خاک نگیره


 
197
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩ : توسط : ستاره

اینروزها حال خوبی دارم اتفاق خاصی نیفتاده.چیزی که هست تغییر از درونه و همین باعث شده که حس خوبی داشته باشم حالا بهتر درک میکنم وقتی میگفتن شرایط محیطی تاثیر زیادی روی خوشبختی یا بدبختی نداره. وقتی حس خوشبختی از درون ساطع بشه محیط بیرون هم شروع به تغییر میکنه و این حس خوب ثبات بیشتری داره اما اگه خوشحالی ما وابسته به اتفاقات بیرونی باشه شادی های ما هرگز دوام نخواهند داشت چرا که ما فقط به بخش کمی از اتفاقات بیرون تسلط داریم و بسیاری از اونها خارج از کنترل ماست.این حس خوب رو برای همتون آرزو میکنم.


 
196
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ : توسط : ستاره

سال اول دانشگاه که بودیم توفیق نصیبمون شد و با اردوی دانشگاه راهی مشهد شدیم.من اولین بار بود که به این سفر می رفتم و هر کس که میشنید چنان با ذوق یقه منو میچسبید که تو رو جون عزیزت رفتی اونجا تا گنبد رو دیدی منو یادت بیاری ها بگو مراد دلمو بده .خودتم حتما دعا کن که مراد زیارت اولی ها رد خور نداره!بماند که چه سفر طولانی بود و 8 ساعت اتوبوس و 12 ساعت توی قطار بودن داشت منو میکشت و من یادمه توی ایستگاه قطار بارمو دست گرفته بودم و با چشمای بسته خواب آلود فقط بوسیله دوستام کشیده میشدم.وقتی رسیدیم هتل  فقط دلم میخواست بخوابم و هیچ چیز نمیتونست منو سرپا نگه داره ولی ما صبح زود رسیدیم و تا ظهر همراه بقیه رفتیم زیارت آستان مقدس!من جلوی در ورودی وقتی گنبد رو دیدم هول شدم که کی رو اول باید دعا کنم؟ تند تند اسم آدمها رو می آوردم و بعد یادم می رفت و  فکر می کردم نوبت رو رعایت نکردم بعد میگفتم نه اول این ،نه اون، اینم گفت اینو بگم! چیز! اون نه این یکی!آخرشم خودم رو یادم رفت ....وقتی وارد حرم شدم پیش از هر چیز مبهوت جلال و جبروت اونجا بودم اون همه فضا، اون همه طلا جواهر و آینه کاری های داخل حرم چشمم رو نوازش میداد.یادمه دوستان منو کشیدن وسط که بیا نزدیک ضریح و حتما دستت رو بچسبون بهش تا دعات مستجاب بشه و من وسط خلق الهی که با تمام وجود زور میزدن و فشار میدادن چنان گیر کردم که نمیتونستم جم بخورم مقنعه من کشیده شده بود عقب و خدمه  با چوب های پرز گیر رنگی رنگی تند تند میزدن تو سرم و مثل نوار با سرعتی غریب تکرار میکردن: حجابتو سرت کن حجابتو سرت کن و این وسط به ناگاه یکی از پرچ ها تو چشم بنده رفت و در ادامه، دستی رو که واسه درست کردن حجابم بالا آورده بودم دیگه نمیتونستم پایین بیارم و صد البته که دست گرام هم آماج حملات خدمه پری رو !!قرار گرفت که آستینتو بکش بالا و من در تکاپوی جماعتی عظیم که برای دست زدن به چند تکه فلز ساخته دست بشر در حریم یک مقبره که شاید استخوانی بیست متر پایینتر باشد یا نباشد با چشم کور شده و دستی در هوا،تلاش بی ثمر دارم بلکه جایی برای نفس کشیدن پیدا کنم.عرضم به خدمتتون که در آن لحظات ملکوتی! تنها آرزو و مرادم این بود که از اون فشار قبر بی پایان خلاص بشم.فریاد یا حضرت عباس و امام زمان دوستم رو میشنوم که از ترس له شدن به زبون میاره!پس از کلی تقلا بالاخره عقب کشیده و حجابم را درست میکنم میروم یه گوشه تکیه میدم چشمان خسته ام بی ارداه بسته میشه اما در اندک زمانی ضربه چوب های نظافت سر و صورتم رو نوازش میده که تو غلط میکنی در این مکان مقدس میخوابی! بخدا خواب نبودم... بلند میشم بی قرارم می خواهم بروم بیرون. دوستانم را پیدا نمیکنم زنهای گریان و نالان می ایند و میروند. یک در بزرگ طلایی رنگ جلوم هست. به نقش و نگارش خیره شدم .در هر ثانیه ده نفر از آن  عبور میکنند.وای میسن دست میکشن روش و چلپ چلپ ماچ میکنن، زن جای دهن یک دخترو ،پیرزن جای دهن زنه رو و دختر جای دهن پیرزن رو! و من فکر میکنم توی قرن 21 اینها چیزی ار ویروس و باکتری و واگیر و اینها نشنیده اند؟

یک هفته بعد در راه بازگشت مسیر را عوض میکنیم زیارت قم هم در دستور کار قرار گرفته یکهویی!ساعت 2 نصفه شب میرسیم و نمیدانم مسئولین با چه عقلی آنهمه دختر را نزدیک حرم پیاده میکنند و میگویند بروید زیارت و ما مثل پرنده های از قفس رها شده یا نه شاید مثل یک گله اسب از خوشی رم میکنیم!ما و این همه آزادی!دسته من و دوستانم اطراف حرم را گزک میکنیم کلی مغازه سوهان فروشی هست که هی به ما تعارف میکنند و آنقدر از هر یک اشانتیون میگیریم که دست آخر هر کداممان یک کیسه پر از سوهان و گز و تنقلات مفتی نصیبمان میشود و چه خر کیفی میکنیم!راه میرویم و میچرخیم به یک کوچه خلوت میرسیم و میزنیم زیر آواز بعد یکهو چشممان می افتد به پنجره هایی با میله های قطور جایی شبیه خوابگاه. چند پسر جوان بهت زده با چشمان گرد، چسبیده به حفاظها به ما زل زده اند.پلک نمیزنند.شصتمان خبر دار میشود اینجا خوابگاه حوزه علمیه است و اینها طلبه!خدا ما را ببخشید جلویشان قر میدهیم سینه بلرزان و غش غش میخندیم و بعد الفرار!!

.

.

.

در این میان اما سفر به توس و آرامگاه فردوسی همراه بود با تعقل ،عشق و آرامشی عظیم.گویا شاعر حتی مقبره اش هم شما را به شعور دعوت میکند.

 

به یزدان که گر ما خرد داشتیم      کجا این سر انجام بد داشتیم


 
195
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ : توسط : ستاره

پیرو پست قبلی در اعتراض به کائنات:

امروز خدا دوباره من رو بهتون بخشید!! روی خط عابر پیاده و در حالیکه چراغ عابر سبز بود با احتیاط از خیابون رد میشدم که یهو یه ماشین شیرجه زد سمت من شاید 100تا سرعت داشت و من توان هیچ عکس العملی نداشتم. فقط بهت زده یه ماشین رو دیدم که داره زیرم میکنه!برای لحظاتی شاید چند صدم ثانیه خشکم زد و خیلی خونسرد گفتم ئه منو زد و من خواهم مرد پس این بود مردن!!!اما همین بهت زدگی و مکث باعث نجاتم شد و اگه فقط 5 سانت جلوتر رفته بودم قطعا له میشدم.نامردها که البته سه تا دختر جلف سبک بودن حتی صبر نکردن بپرسن چیزیت نشد؟البته دستام یه برخورد کوچولو داشت و الان کتف درد شدیدی گرفتم.بعد رد شدن اصلا به این فکر نکردم که شمارشو بردارم و فقط به دستام خیره شده بودم!بعد چراغ قرمز شد ولی هیچ ماشینی حرکت نمیکرد همه وایسادن تا من رد شم!انگار اونام باور نمیکردن من چیزیم نشده!

میدونید چیزی که منو شگفت زده کرد این بود که من در اون لحظه چقدر خونسرد بودم و چرا نترسیدم؟جالبه که داشتم میرفتم پیش مشاورم و اون بهم گفت که هیچ چیز در زندگی تصادفی نیست و هر اتفاقی طبق نظم خاصی بوجود میاد اینکه در لحظه ای که حادثه ای رخ میده چه خوب و چه بد دلیلش خود ما هستیم که میلی به ایجاد اون اتفاق داریم.اینکه در چه زمان و مکانی هستیم و با چه کسانی روبرو میشیم معنای خاصی داره.اما در مورد من:روانشناسم میگه در ناخودآگاهت میل به مرگ وجود داره.من خودم چنین حسی نداشتم تا امروز و راستش برای خودم خیلی عجیب بود که من چه راحت پذیرفتم که دارم میمیرم.منی که همیشه هر مانعی رو با تمام وجود از سر راهم بر میدارم و ادامه میدم.منی که همیشه هر چیزی بر خلاف میلم باشه عوضش میکنم.چرا هیچ تلاشی نکردم؟چرا عقب نرفتم ؟چرا زود زمزمه کردم که دارم میمیرم؟چرا قلبم تند تر نزد؟چرا عصبانی نشدم؟و اینکه اصلا چرا چنین حس غم انگیز و ناشناخته ای در من هست؟!

کسی میدونه؟

 


 
← صفحه بعد