یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
98
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ : توسط : ستاره

دوستان خوبم الان که شروع کردم به نوشتن این پست دقیقا نمیدونم چه قدر طولانی میشه ولی اون رو به بخشهای مختلف تقسیم میکنم تا راحت تر بشه خوند.عده زیادی از دوستان درباره طلاق گرفتن و مشکلات زندگیشون برای من کامنت میزارن و سوالاتی دارن که من تا حالا سعی کردم جواب خاصی ندم چرا؟چون هرگز هیچ جواب مشخصی برای هیچ سوالی وجود نداره اعمال انسانی تو موقعیت معنا پیدا میکنه و یه راهنمایی غلط ممکنه باعث بروز اشتباهات زیادی بشه.خود من قبل از نامزدی خیلی دو دل بودم ظاهرا اون پسر هیچ عیبی نداشت و من فقط دوستش نداشتم ولی هر کی بهم رسید گفت اشتباه میکنی اگه جواب رد بدی.وقتی برای مشاوره پیش یه روانشناس احمق رفتم جریان رو بهش گفتم ازم پرسید؟مگه خواستگارت چه عیبی داره؟گفتم نمیدونم-کچله؟نه -چاقه؟ نه -بیسواده؟ نه بیکاره؟ نه-بی پوله؟ نه!!پس چته خانوم؟بیا برو سر زندگیت حتما پسره خیلی آقاست و شما عادت کردی به این لاشی های خیابون که فقط بلدن مو سیخ کنن و دور بزنن.اصلا شما دخترای امروزی متعهد نیستین اینا بهانه اس بگو شوهر نمیخوام..............

ولی خوب بعضی از شما ازم خواستین تجربیات خودم رو بنویسم و من هم بعد کلی فکر کردن سعی میکنم جواب سوالهاتون رو  بدم


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
97
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ : توسط : ستاره

اون دوستم که با هم تصمیم گرفتیم از ایران بریم کارش تقریبا درست شده.چند روز دیگه میره.همین سه چهار ماه پیش بود با هم شروع کردیم ولی اون رو تصمیمش موند و ادامه داد اما من نصفه راه ول کردم.دیشب تو نت با هم حرف زدیم گفت کاش تو هم بودی اینو که گفت من چشمام پره اشک شد.هزار و یک دلیل دارم برای رفتن و هزارتا هم برای نرفتن.اما نرفتن مساوی موندن نیست نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه ولی تو رو خدا بشید چون بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم.کلا چند روزه خیلی حساس شدم زود اشکم در میاد همین چند ساعت پیش بود که با دیدن صحنه خروج شاه مرحوم که داشت گریه میکرد اشک منم در اومد!!!اونم چه اشکی!دیروز هم تو دفتر خیلی کار داشتم و هی به بقیه زنگ میزدم میدیدم اونا خونن هنوز دارن درس میخونن زدم زیر گریه همکارم اومد دید با ترس گفت چی شده ؟با همون اشکا گفتم امتحان دارم!!!یعنی اگه من بیست سالگی از دواج کرده بودم و بچه دار میشدم الان بچه ام مدرسه میرفت و امتحان داشت ها! بعد الان من با این کهولت سن اینقدر اسکل بازی در میارم!جالب اینجاست که به طور عمومی خوبم سر حالم ناراحتی ندارم دلگیر نیستم ولی یهو عوض میشم و 5 دقیقه بعد خوب میشم.هوا خیلی سرده نمیدونم جایی که شما هستین چطوره ولی دمای اینجا حدود 20 درجه زیر صفره.البته به دلایل ناشناخته من زیاد سردم نمیشه و با اینکه تو هوای سرد حتی نفسم بند میاد دستام ترک میخوره و زخم میشه و پوست صورتم شبیه اسکیموها شده ولی خودم احساس سرما نمیکنم!نمیدونم این یعنی تب دارم؟مریضم؟قوی ام؟خوبم؟بدم؟یا چی ولی اینجوریم


 
96
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ : توسط : ستاره

فردا یه امتحان دارم از یه جزوه 240 صفحه ای! چند روز نشستم یه دور این جزوه رو نگاه کردم. الان میخوام دور دوم بخونم ولی انگار اصلا قبلش نخوندم .بعد طبق محاسباتم واسه خوندن پر مغز هر صفحه باید یه ربع وقت بزارم. یعنی هر 4 صفحه یک ساعت زمان میبره، طبق علم ریاضی برای 240 صفحه باید 60 ساعت وقت بزارم و چون فردا ساعت 4:30 امتحان دارم تازه صبح باید سر کارم برم با احتساب اینکه شب تاصبح بیدار بمونم (که عمرا بمونم)حدودا میتونم یک ششم جزوه رو پر مغز!بخونم.خوب دوستان اگه فوتی دعایی جادویی جنبلی چیزی بلدید دریغ نکنید. اجرتون با امام راحل

 

پ ن:دوستان گرامی امتحانم خوب شد مرسی از فوتاتون، موثر واقع شد!


 
95
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ : توسط : ستاره

عزیزان یه خبر مهم!دو تا خواستگار برای اینجانب اومده یعنی قراره بیاد.اولیش یه پسریه 5 سال از خودم کوچکتر لیسانس برق داره اصالتا مال شهرکرده ، تهران زندگی میکنن یه بورس واسه آلمان گرفته و خودش الان اصفهانه!پیدا کنید پرتقال فروش را!وضع مالیه بسیار خوبی داره بسیار خوب یعنی بسسسیییییار خوب.اخلاقش هم بد نیست یعنی من از اینجور اخلاقا خوشم میاد از آدمهای محافظه کار و زیادی منطقی اصلا خوشم نمیاد و این اینطور نیست البته چند بار فقط باهاش حرف زدم ولی قراره آخر هفته دیگه بیاد.مشکلم سنشه و به این که میگن سن فقط یه عدده اعتقاد ندارم کلا چشمم آب نمیخوره باهاش به جایی برسم ولی اصرار داره که بیاد.دومین مورد جناب دکتر ق ریاست دانشگاه فلان هستن و هنوز بنده رو ندیدن و هنوز هم خواستگاری ننمودند!!!خوب حالا چرا من میگم خواستگارمه؟به همون دلیل توهم زایی زنان در هنگام اولین صحبت با جنس مخالف؟نه به جون خودم نه!این دکتر ق دوست صمیمی حاجی هست و قبلا چند بار حاجی به من گفت که یه دوستی داره که قصد ازدواج داره چند وقت پیش نامزد کرده ولی بهم زده چون همدیگرو درک نمیکردن.بعد حاجی به من گفت که با شناختی که از شما دارم و از وجناتات هر دوتون مشخصه حس میکنم خیلی بهم میاین و خلاصه بیا برو زن این آقا شو.من جدی نگرفتم و  جوابی هم ندادم از قضا از اون روز تا حالا 3 بار دکتر ق اومده دفتر و من نبودم.دفعه آخری که اومد دوستم تو دفتر گفت که حاجی چند بار پرسیده خانم الف(من)نیومده؟ و هی پرسیده کی میاد و گفته زنگ بزنید بیاد.منم شنبه ها کلاس داشتم و نمیرفتم و این شنبه آخر کلاس هم نداشتم ولی تخت گرفتم خوابیدم گوشی هم خاموش کردم!خوب با این حرفا مطمئنا میخواسته منو نشون دکتر ق بده دیگه نه؟درست میگم؟یا توهم زدم؟در مورد دکتر ق هم یه سرچ کردیم و گفتن بسیار مغرور متکبر و از خودراضیه و هیچ کس رو تحویل نمیگیره از زنا هم زیاد خوشش نمیاد و معمولا هیچ خانمی رو در حد خودش نمیبینه و گرنه باید تا حالا ازدواج میکرده. کلا ملت علاقه ای به ایشون نداشتن!10  15 سالی هم از من بزرگتره.بین خواستگار اولی و این جناب دکتر اونقدر اختلاف سنی هست که میتونستن پدر پسر باشن!میبینید زندگی من چقدر متعادله؟حالا جالبه من اسم اینوگذاشتم خواستگار، منو ببینه و اصلا خوشش نیاد!خخخخخخخخخخ اگه اینجوری شد حتما بهتون میگم.

 

و یه سوتی دیگه که جدیدا تو دفتر دادم:تو اتاق تنها بودم یه پیک تبلیغاتی جلوم بود آگهی یه دکتر زیبایی توش بود که نوشته بود کاهش سلولیت( ظاهر پوست پرتقالی)!من زنگ زدم ببینم منظورش چیه قبلش شبیه پوست پرتقاله یا بعدش قراره شبیهش بشه.برنداشتن بعداز 5 دقیقه  تلفن دفتر زنگ زد اونوقت منشی عقب افتادمون با صدای بلند داد زد خانم الف از مطب دکتر زیبایی زنگ زدن شما تماس گرفتین وصل کنم؟! کل آقایون برگشتن چپ چپ منو نگاه کردن!خیلی دلم میخواد بدونم داشتن به چی فکر میکردن!


 
94
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ : توسط : ستاره

شنیدین میگن وقتی گرسنه ای خرید نکن چون چرت و پرت میخری؟خوب من همینجا میخوام یه ماده به این تز اضافه کنم به این شرح که:وقتی تنها بودی و حوصله ات سر رفته بود خرید نرو چون خیلی چرت و پرت میخری!

از قضا دیروز هوس کردیم بریم خرید و رفتیم به یه فروشگاه زنجیره ای از اینا که یه چرخ بر میداری و هی چرخ میزنی واسه خودت.و اما لیست خرید اینجانب :

یه خوشبو کننده هوا که وقتی پاشیدم دو ساعت پنجره ها رو باز کردم تا بوش بره!

یه مایع دستشویی که به جای کف تف میده بیرون(گمونم پمپش خرابه)

یه کورن فلکس حاوی توت فرنگی که البته دقیقا مزه پفک میده و واسه پیدا کردن قطعه های توت فرنگی باید توش شیرجه بزنی تا شاید یه چیزی پیدا کنی(این یکی خیلی زور داشت واقعا)

یه بسته میوه خشک که که قبلنا واقعا میوه خشک توش بود ولی ایندفعه حاوی مقادیر بسیار زیادی کشمش آلوچه و یه سری چیزایی که شبیه شیرینی های ژله ای بود و در واقع یه جور خوراکی کاملا مصنوعی بود.

یه پنیر گودا که فقط چون سبز بود خریدمش و خواستم ببینم چه مزه ایه و الان فهمیدم که مزه اسفناج میده.

5 عدد تخم مرغ که بیشتر اندازه تخم بلدچین هست و از دیشب یه دونشم نیست و هر چی فکر میکنم میبینم من نخوردم و نمیدونم چش شده!

و البته یک بسته نبات که هنوز مزشونو امتحان نکردم و فقط واسه رنگش خریدمش ولی خدایی واسه این یه قلم ذوق میکنم! شما دیده بودین؟

 


 
93
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ : توسط : ستاره

یکی از دوستانی که زیادم صمیمی نیستیم اصرار داشت که تنها نمونم و واسه اینکه تنها نمونم محبتش گل کرد و گفت میام پیشت.منم خو وقتی حوصله ندارم یعنی دلم میخواد چند روزی از زندگی استعفا بدم کلا!هی گفتم نه لطف داری و خودتو اذیت نکن و اینا یعنی اینکه نیا عزیز دل من نیا!از این واضح تر؟ولی هی گفت میام بعد بهش میگم هر وقت خواستی بیای دو سه ساعت قبلش خبر بده که مطمئن شم میگه مطمئن باش از الان دارم میگم دیگه.رفتم خونه هی 6 ساعت بشور بساب بپز بعد درست یه ساعت قبل از اومدنش اس داده عزیزم نمیتونم بیام مهمون داریممنتظرآخه آدم به کی بگه؟

امروزم خونه خالمون بودیم و ایشون میخواستن به ما قوت قلب بدن.اینطوری:شبا تنهایی نترسی ها یه قرآن بزار بالای سرت دعا بخون فوت کن هر چی جن و روح و همزاد باشه میپره!اگرم نرن دیگه کاری به کارت ندارن!درم دو قفله کن یه صندلی چیزی بزار پشتش خیلی مواظب باش دزد زیاد شده شنیدم تو محلتون دست یه زنو بریدن واسه طلاهاش ولی تو نگران نباش هر شب بهت زنگ میزنم باهات حرف میزنم که نترسیخنثیکلا این چند شبه به تنها چیزایی که فکر نمیکردم همینا بود ولی خوب شکر خدا به لطف خاله از امشب حتما فکر میکنم.

 

راستی میدونید مرض یخچالیزیسم چیه؟اینکه وقتی تنهایی و خصوصا وقتی درس میخونی هی بری در یخچال رو وا کنی و هی توش رو نگاه کنی و بعد ببندیش.و البته این عمل با علم به اینکه کسی پشت یخچال نیست تا چیز جدیدی توش بزاره هر نیم ساعت تکرار بشه!

 


 
92
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ : توسط : ستاره

من جنبه ندارم تنها بمونم!این چند روز واقعا حالم خوب نبود.الانم خوب نیستم و تا یه ساعت پیش داشتم با صدای بلند گریه میکردم.یعنی به معنای واقعی عر میزدم.کسی هم نبود بگه بابا بسه دیگه! البته معمولا گریه من بیصداست و فقط اشک میریزم اون موقع ها واقعا از سر غمه ولی این گریه از سر عصبانیت بود.با آقای سین حرف زدم ظاهرا قصد داره ازدواج کنه.دروغ بگم؟حسودیم نشد اصلا  هم واسم مهم نیست.فقط کمی تا قسمتی داریم میترکیم!

گفت که آشناس و فقط یه بار حرف زدن گفت که نصف تو هم خوشگل نیست گفت تو خوشگلترین دوست من بودی گفت که خیلی واست احترام قائلم گفت که خیلی دختر خوبی بودی پاک بودی و وفادار بودی و .................................................................................................ولی اینم گفت که دیگه هیچوقت به زندگی من بر نمیگرده گفت که گذشته ها گذشته و مطمئنه که بهترین مرد نصیب من میشه گفت که فقط اخلاقامون به هم نمیخورده و اون دختری رو میخواد که یه کم مطیع باشه گفت که من زیادی سرخودم تجمل گرام و ظاهر بینم.میدونید از چی ناراحتم؟از اینکه اصلا منو خوب نشناخت از اینکه مطمئنم اینایی که میگه نیستم.من خیلی ایرادا دارم و هرگز از اعتراف کردن به اونها نمیترسم ولی واقعا هیچ کدوم از اینا که اون فکر میکنه نیستم.البته تقصیر خودم بود من آدمیم که ظاهر و باطنم خیلی تفاوت داره.در مورد تجمل گرایی چیزیه که اصلا تو وجود من نیست.همین سین آه در بساط نداره و مگه نامزد خودم کم پول داشت که  نخواستمش؟درسته من خیلی مستقل بار اومدم ولی واقعا آرزو دارم که گاهی یکی،یه مرد بهم بگه چیکار کن چیکار نکن،از قوی بودن خسته شدم از بی اعتماد بودن خسته شدم از اینکه هی خودم به خودم قوت قلب بدم خسته شدم.میدونین بدترین قسمت این قضیه چیه؟اینکه تو این دو سه سالی که جدا شدم همیشه یه نفس راحت میکشیدم که وارد اون زندگی نشدم ولی امروز اینقدر درمانده بودم که برای یه لحظه فکر کردم کاش جدا نمیشدم و میرفتم سر زندگیم.بعد از این همه درماندگی خودم اینقدر لجم گرفت که زدم زیر گریه.از خودم تعجب کردم که چرا اینقدر ضعیف شدم.جالبه که درست موقع گریه زاریم یکی از دخترای شرکت بهم اس داده که خوش به حالت و من از تو خیلی چیز یاد میگیرم و ....!!

روانشناسم میگه برای بعضی مسائل تنها راه حل اینه که قبولشون کنی همین!شاید منم باید قبول کنم که خیلی چیزا تو سرنوشتم نیست شاید همیشه قراره تنها بمونم.

 

حرف تنهایی قدیمی

اما تلخ و سینه سوزه

اولین و آخرین حرف

حرف هروز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه

راهیه تا بینهایت

قصه همیشه تکرار

هجرت و هجرت و هجرت

دانلود شماره 2


 
91
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ : توسط : ستاره

مادرم رفته تهران.من تنهام ابدا نمیتونم شب خونه کسی بخوابم و تا اطلاع ثانوی هم حوصله ندارم کسی بیاد پیشم.چند روزه سرم درد میکنه و حالت تهوع دارم و با نگاه کردن به مانیتور و تلویزیون و هر گونه نور مصنوعی و طبیعی اعم از آفتاب و مهتاب و غیره و ذالک بدتر میشم.امروزم رفته بودم یه کلینیک حیوانات و یه سگ خیلی کوچیک دیدم که با دیدن بنده انگار عزیز دلش رو دیده بود و ذوق کرده بود که جسبیده بود به منو وقتی ولش میکردم جیغ میزد و التماس میکرد که بگیرمش.خیلی دلم سوخت برای یه لحظه جو گیر شدم که بخرمش.یه میمون هم بود که دستبندمو کند و پشتش قایم کرد و به هزار بدبختی پسش داد ولی یه چنگ زد رو دستم و من هی دارم میشورمش و احساس میکنم هزار تا مرض گرفتم.دیگه اینکه کلی درس دارم و با دیدن جزوه هام مثل زنای بارداری که ویار دارن بیشتر تهوع میگیرم  و اصلا نمیتونم درس بخونم.موهامو برای اولین بار در عمرم رفتم آرایشگاه و رنگ کردم و نمیدونم این در امتحانی و تنهایی چرا رفتم چون هیچ احدی نیست که یبینه !خیلی تغییر نکرده فقط موهای اصلی من کمی تن قرمز داشت و الان به زیتونی میخوره.دو دقیقه دیگه تایپ کنم میمیرم!

امیدوارم بعد از خوندن این متن روحیه تون رو همچنان حفظ کرده باشید.

پ ن:ضمنا دوستان عزیز شیرینم من همیشه به خوندن وبلاگ علاقه داشتم و همیشه وب کسایی رو که حتی یه بار واسم کامنت میزارن میخونم.همینطور وب خیلی ها که اصلا منو نمیشناسن.و چون تعداد زیادی وب میخونم قادر نیستم  واسه همه نظر بزارم و جدیدا واسه دوستان بلاگفایی هم که اصلا نمیشه کامنت گذاشت.به نظر من کوچ کنید از این بلاگفا چی داره آخه؟


 
90
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸ : توسط : ستاره

سیندرلا،سفید برفی،زیبای خفته و...همه شان دختران سختی کشیده ای بودند که با صبوری و مهربانی مشکلات را تحمل کردن و در آخر دشمنانشان را شکست دادند.اما از همه مهمتر رسیدن شاهزاده ای بود که در بهترین زمان ممکن میرسید و از همه رنجها میرهانیدشان.عشق همه شان را نجات داد.نمیدانم تقصیر قصه ها بود  یا چیز دیگر که همیشه اینقدر به عشق ایمان داشتم و منتظرش بودم.همیشه منتظر نجات دهنده ای بودم که بیاید و مرا از چنگ آن اژدها، آن جادوها ،بدی ها و نفرین ها برهاند.نمیدانم شاهزاده من چرا نیامد؟یا که آمد و من خواب بودم؟ندیدم؟نفهمیدم؟یا شاید نشناختمش؟زمانه بدی شده برای عاشق شدن.باید سالها پیش کسی را برای اینروزها پیدا میکردم.چند روز پیش پسری رو همراه زنش دیدم.یک زمانی خیلی وقت پیش از من خوشش می آمد ولی آن روزها من مثبت تر از آن بودم که که با کسی دوست بشم.خیلی خیلی پشیمانم که در بهترین روزهای زندگی در تمام خوشی های عالم را بروی خودم بستم تا به من بگویند نجیب.همین نجابت احمقانه بهترین فرصت های زندگی رو از من گرفت.دهه شصتی ها و متولدین قبل از آن یادشان هست که دوستی ها و عشق های زمان ما چقدر صادقانه بود.زمان ما یعنی زمان نوجوانی ما!

لعنت به من الگوی من دخترای سگ و پاچه گیر سریالهای آن موقع بودن.همانهایی که وقتی یک پسری ازشان خواستگاری میکرد بغض میکردن و در میرفتن یا پسر بدبخت رو میشستن میزاشتن کنار!ماه واره و اینترنت هم نبود که.اینطوری بود که اولین عشقم رو که جذاب ترین و مغرور ترین پسر محل بود و دو سال تمام سر کوچه منتظر من میشد تا از مدرسه برگردم از دست دادم.هرگز با هم حرف نزدیم ولی مطمئنم پسر رویاهای من بود.یه روزی دیگه ندیدمش برای همیشه گم شد و شنیدم که برای همیشه از شهرمون رفتن و بعد از اون به طرز احمقانه ای همه جا دنبالش گشتم و منتظر بودم یه روزی یه جایی پیداش کنم.

بعدها آدمهای خوب دیگه ای هم سر راهم قرار گرفتن و من باز طبق همون الگوی مزخرف همه رو از دست دادم و درست از روزی که تصمیم گرفتم این الگو رو تغییر بدم هر چی آدم عوضی نفهم سو استفاده گر جلوم سبز شد.در حال حاضر کمی تا قسمتی از همون الگویی پاچه گیری استفاده میکنیم!بالاخره باید باید با زمانه پیش رفت دیگه!

ضمنا داشتم درس میخوندم و الان هم یه جزوه سیصد صفحه ای جلومه و اصلا نمیدونم چی شد که یاد این خاطرات افتادم و یهو دلم گرفت و خواستم شمام در جریان باشید!

 

پ ن:شاهزاده پست قبل هم طبق آمار واصله، اقوام یکی از همسایه ها بوده که گویا اومده واسه خداحافظی چون داره میره خارجکلافه

شرمنده ام که همه تونو امیدوار کردم!


 
89
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦ : توسط : ستاره

نگاه یک

غروب  خسته از سر  کار برگشتم میبینم آسانسور طبقه 3 گیر گرده بعد هی دکمه رو فشار میدم. میبینم که  چراغش چشمک میزنه و این یعنی یا درش باز مونده یا یه مشکلی داره و ربطی به دکمه مادر مرده نداره ولی باز هی تند تند دکمه رو میزنم چون نمیخوام باور کنم که مجبورم با این همه خستگی 5 طبقه رو برم بالا اونم با سنگینی لپ تاب دستم.وقتی نا امید میشم یه لگد به در آسانسور میزنم که ناگهان نظاره کردیم شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید میومد از کوه و کمر!البته شاهزاده تو پارکینگ تو یه ماشین مشکی  که اصلا نمیدونم اسمش چی هست نشسته بود و ظاهرا درتمام مدت نظاره گر رفتار خانمانه و با وقار ما بود.برادر آن یکی دنیایمان باشد چقدر خوش تیپ جذاب و خوش عطر بود.خیلی مودب جلو آمد و با لحنی بسیار دلنشین فرمود :آسانسور خرابه منم از پله ها اومدم بعد کیف لپتاب رو گرفت و پرسید طبقه چندم میرید؟در حالی که هنوز گیج و منگ بودیم گفتیم 5 بعد ایشان کنار ایستاده و فرمودند بفرمایید.تا همین چند لحظه قبلش داشتیم از خستگی میمردیم ها ولی نمیدانیم چرا یکهو اینقدر انرژی گرفته بودیم.از شما چه پنهان دلمان میخواست 5 طبقه که هیچ 50 طبقه همراه این آقا برویم!بعد من نمیدانم چرا همیشه این 5 طبقه دو ساعت طول میکشید ولی این دفعه عرض دو دقیقه تمام شد!توی راه پله کمی در مورد کار و درس من سوال پرسیدند بنده هیچ یادم نیست دقیقا چه گفتیم بس که در هپروت داشتیم برای آینده خود و این شاهزاده نقشه میکشیدیم !خیال باطل

دم در که رسیدیم کیف را دادند دستم و با همن لحن جذاب از من خداحافظی کردن و رفتن ! باورتون میشه؟نه شماره داد نه اسممو پرسید نه سعی کرد مخمو بزنه نه هیچ چیز دیگه!رفت بی هیچ نام و نشانی!همصدایی کنید:میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش.افسوس

اولین بار بود که یک آقا به من لطفی کرد به من احترام گذاشت بدون آنکه به زن بودن من فکر کند.بدون آنکه دنبال تور کردن من باشد بدون آنکه قصدش از کمک تخیلات مریض پایین تنه اش باشد.و من هنوز فکر میکنم چرا در تمام مدت انتظار داشستم این آقا به من شماره بدهد؟

نگاه دو

یه روز دیگه که بازم خسته ام و دارم از سر کار برمیگردم و بازم لپتاب همرامه.روی پل هوایی تند تند دارم راه میرم و حس میکنم یه دستی پشتمو لمس کرد.فشار خونم میره رو هزار تندی بر میگردم و با همون تندی کیف لپتاب میخوره به ساق پای پشت سریم که یه پسر جوونه.بعد داد میزنم الاغ و زود راهمو میکشم و میرم.پسر بیچاره فقط یه آخ گفت و از شدت درد کمی خم شد و منم دیگه منتظر نموندم ببینم چه غلطی میخواد بکنه.اما وقتی داشتم میرسیدم خونه یه اتفاقی افتاد.توی کوچه خودمون بودم و دوباره حس کردم همون دسته پشتمو لمس کرد.مطمئن بودم تو کوچه کسی نیست با ترس برگشتم نگاه کردم.یعنی حتی یه گربه هم نبود.تند تر قدم برداشتم و ایندفعه دسته تند تر منو زد.فکر کردم حتما دیوونه شدم که بعد توی در آینه ای یه خونه خودمو دیدم که کمربند مانتوم از پشت آویزون شده و وقتی تند راه میرم میخوره به پاهام.قیافه پسر مادر مرده جلو چشمم اومد که حتی فرصت نکرد حرف بزنه و نگاه شماتت بار کسایی که رو پل بودن به اون بدبخت!چند روز گذشته و من هنوز فکر میکنم چرا اینقدر احساس نا امنی میکنم که هر مردی از کنارم رد میشه باید انتظار بدترین ر فتار رو ازش داشته باشم؟

دلم میخواد یه روز دوباره این دو تا آقا رو ملاقات کنم.به اولی بگم با اینکه اگه شمارتو میدادی خیلی خوشحال میشدم ولی حالا که ندادی بیشتر خوشحال شدم چون مثل یک انسان بهم نگاه کردی و این خیلی بیشتر برام ارزش داره.ممنون و به دومی بگم معذرت میخوام بابت ضربه ای که بهت زدم و تو هینی که بهت کردم ولی باور کن تقصیر من نبود.تقصیر...

واقعا تقصیر کیه؟

 


 
88
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢ : توسط : ستاره

در تمام زندگی ام هرگز احساس نکردم دختر زیبایی هستم.توی دوران کودکی این عدم اعتماد به نفس به حدی بود که گاهی توی تنهایی مینشستم و به خاطر زشت بودنم گریه میکردم!در دوران نوجوانی این موضوع به نهایت خودش رسید و اگه یه زمان از خواب پا شده بودم و یا به هر دلیلی قیافه ام به نظر خودم درست حسابی نبود امکان نداشت بزارم کسی منو ببینه.حتی یادم هست یه بار داییم تازه با زنش عقد کرده بود و من با زنداییم خیلی رودربایسی داشتم سر زده اومدن خونمون و من به مدت 5 ساعت خودمو تو کمد قایم کردم!!!!یکی از چیزایی که خیلی بابتش عذاب میکشیدم کک مکهای روی گونه و بینی ام بود که هر وقت تو آینه خودمو میدیم اولین چیزی که به چشمم میومد همینا بود.کمی بعدتر روشی برای پنهان کردن کک مکهای صورتم پیدا کردم.کرم چگین!وای چشمتون روز بد نبینه یعنی وقتی میزدیم دقیقا شبیه دیواری میشدیم که بتانه روش مالیدن!ضمنا همین بتانه کاری چیزی حدود دو ساعت طول می کشید.چرا؟چون روی دونه به دونه کک مکها باید به طور جداگانه و کاملا حرفه ای به نحوی کاملا منحصر بفرد کرم مالیده میشد!باور بفرمایید وسطاش  پا درد میگرفتم و هر نیم ساعت مینشستم استراحت میکردم.در دوره های بعدتر زندگی به فکر عملهای زیبایی از جمله کاشت گونه، پروتز لب ،جراحی چشم برای عوض شدن رنگ عنبیه!تعجبوغیره افتادم و روی این دوتای آخری خیلی تاکید داشتم که در نهایت مادرمان فرمودند چنانچه یک دهم میلیمتر لبهایت بزرگتر از این که هست بشود شیرم را حلالت نمیکنم و تا به امروز هم بر این سخنشان اعتقاد راسخ دارند،در مورد دوم یعنی عوض کردن رنگ طبیعی چشم پس از مطرح شدن مسئله نزد دکتر مربوطه فقط حواله داده شدیم به دکتر روانشناس.دلیلش واضح است که بحمدالله؟خلاصه چرخ روزگار گذشت و هیچ عمل جراحی قسمت ما نشد و  ما هم همیشه اینقدر بیشعور نماندیم. امروزه از بیدار شدن تا خروج از خانه حدود نیم ساعت طول میکشد و این زمان شامل دستشویی رفتن صبحانه خوردن و حاضر شدن میشود.پیشرفت بزرگی است نه؟بله دوستان روزگار آدم را آدم میکند،اما از شما چه پنهان هنوز هم کمی تا قسمتی این احساس نا زیبا بودن در ما هست.احساسی که هرگز خودم را کامل نمیبینم و تلاش میکنم همیشه بینقص جلوه کنم.هرچند دیگر از آن بتانه کاریها و اقدامات احمقانه خبری نیست.اما یک طوری خودم را ملزم کرده ام که همیشه بهترین باشم طوری که این حس را به اطرافیانم هم منتقل کرده ام و اگر یک روز یک گرم اضافه وزن پیدا میکنم صد نفر به من گوشزد میکنند که هی این چه وضعی است؟

عدم اعتماد بنفس احساسی است که مطمئنم در دختران بسیاری از سرزمین ما وجود دارد و اصلا هم ربطی به این ندارد که واقعا زیبا هستید یا نه. شاهد آماری هم داریم: عمل بینی در کشور ما چهار برابر آمریکاست و به گفته خود دکترها از هر 10 عمل دو تای آنها واقعا لازم است.همه اینها بعلاوه عملهای دیگر زیبایی و آرایشهای مضحکی که که من شخصا با دیدنشان احساس خفگی میکنم.در این بین سلیقه مزخرف آقایان هم بی تاثیر نیست.

من خیلی رو خودم کار کردم تا تونستم به کمی خودباوری برسم گرچه هنوز هم نیاز دارم تغییر کنم اما چند تا دستاورد شخصیم رو به طور خلاصه براتون میگم:

1.توی کتابی با نام رازهای زیبایی نوشته بود مهمترین راز زیبایی نزدیکی هر چه بیشتر شما به چهره طبیعی خودتان است.مثلا پوست من روشنه و هرگز سعی نکردم برنزه کنم میخواهد مد باشد یا نباشد مهم چیزیه که بهتون بیاد.2.شیک بودن همیشه نیاز به مد روز بودن نداره حتی گاهی بر خلاف مد بودن شمارو متفاوت تر میکنه.3.افکار دیگران درباره شما اون حسی است که شما نسبت به خودتون دارید و 4.مهمترین و اصلی ترین قسمت اینه که:زیبایی واقعی از درون ساطع میشه.

 

نکته:مدیونید اگه با خوندن این پست بگید وای چه دیوونه ای بوده!

نکته2:خواننده های خاموش:لطفا اگه خدای نکرده ناپرهیزی کردید و نظری گذاشتین احساس واقعی و تجربه شخصیتون رو بگید .فرقی نمیکنه چه زن هستید چه مرد