یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
106
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ : توسط : ستاره

این ولنتاین کوفتی هم اومد و رفت و هیشششششکی به ما کادو نداد!بدیش اینه که ما اصلا در خاطر نداشتیم که ولنتاین هست ولی از دیشب تنی چند از دوستان هم نوع این روز عشق و محبت فرنگی  را به ماتبریک گفتن،ولی دریغ از یک مذکر که تبریک بگه دریغ!حتی یه اس! اصلا یه میس کال که یعنی یادمون بودی!البته از شما چه پنهان آقایان کلهم زرنگ شدن بنده که هیچ ولی تا شعاع 3 کیلومتری اطراف من هیچیک از دختران کادویی دریافت نکرد و این موضوع کمی تا قسمتی مایه مسرت ما بودمژه چون اگر چنین اتفاقی میافتاد بسیار دق میخوردیم و مثل سالهای گذشته کلاس میگذاشتیم که ای بابا این لوس بازیا و قرتی بازیا چیه؟

ولی گذشته از اینها کلا خود ما از آن دخترها نیستیم که تاریخ سالگرد ،ماهگرد، هفته گرد، نیمسال، آشنایی، اولین دیدار، هفتمین قرار،خواستگاری ،عقد، عروسی تولد و هزار تا چیز دیگه رو مثل یک گنجینه مهم حفظ میکنن و صد جا یادداشت میکنن و انتظار دارن طرف هم همه اینا رو یادش باشه و اگه یادش بره پدر صاحاب مرد بدبخت رو در میارن!ای بابا سخت نگیرید چیزایی که واسه ما مهمه واسه اونا خیلی اهمیت نداره بزارید به روش خودشون بهتون عشق بورزن.

و اما عاشقانه ترین اتفاق امروز:یه پسری تو مسیر افتاده دنبالم و بعد پیاده شده شمارشو رو کارت نوشته با اسم امیر بده به من.حالا همین آقا تابستون با همین ماشین ولی یه جای دیگه اومد بهم شماره بده اون موقع کارتشو با اسم محمد انداخت تو کیفم و رفت و من چند قدم اونورتر شماره رو پرت کردم ولی امروز به محض دیدن شناختمش،اما اون نشناخت!یه نگاه به کارتش کردم میگم احیانا شما اسمت محمد نیست؟میگه نه خانم بخدا امیرم. خواهشا شماره رو بگیر و حتما زنگ بزن.بخدا اولین باره که به خاطر یه دختر اینهمه راه!میام.میگم کدوم راه ؟میگه از ماشین پیاده شدم!گفتم ولی یه بار دیگه هم تابستون پیاده شدی شماره دادی بهم.میگه من؟من؟امکان نداره من تابستون ایران نبودم!اولین باره شمارو میبینم خنثی5 دقیقه سکوت در عزای عشق.

 

پ ن: دیروز ساگرد درگذشت فروغ بود.یادش بخیر یه زمانی با شعراش میخوابیدم و بیدار میشدم.


 
105
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ : توسط : ستاره

به خواستگار جواب رد دادم، فارغ از دلایلی که میتونست جوابم مثبت یا منفی باشه گفتم نه. دقیقا نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم و تجربه نشونم داده که هر وقت درباره انجام کاری حس خوبی ندارم نباید انجامش بدم.یکی دیگه هم بود که البته بنده ندیده بودمش ولی حس خوبی بهش داشتم!اما پدرم لطف کرده و با صلاحدید خودش جواب رد داده.نمیدونم چرا بر اساس شنیده ها همه چیش خوب بود و چیزایی داشت که من دوست داشتم ولی جواب رد داده دیگه!جالب اینجاست که از اقوام خانم میم بود و منو تو یه مجلس ختم دیدن حتی خود خانم میم راضی بود خیلی! قرار شده مثلا من نفهمم و الان خبر ندارم پس اعتراض هم نمیتونم بکنم.

دارم برنامه هامو درست میکنم که عید حتما برم سفر اگه برای ژاپن ویزا بدن میرم اگه ندن دوبی ،ترکیه ،بازم اگه نشد کیش و شیراز و اینا و اگه بازم نشد میرم زیر یه  پل هوایی تو شهر خودمون چادر میزنم!فقط میدونم اگه تو خونه بمونم میمیرم حتما میمیرم!

صحبتهای مادرم تو یه مهمونی:از وقتی این دختر طلاق گرفت من فشار خون گرفتم قند خون گرفتم چربی خون گرفتم ناراحتی قلبی گرفتم آرتروز گرفتم و......بعدا میگم مامان تو مگه قند خونم داری؟

- نه.

چربی خون داری؟

-نه.

چرا میگی گرفتم؟  

من؟کی؟ نگفتم!

 گفتی!

 ئه ؟خوب پس گرفتم دیگه از دست تو همه چی گرفتم موهام سفید شد صورتم چروک شد فشار، قلب درد ....

یعنی به نظر شما آدم تو 47 سالگی موهاش هنوز سفید نشده؟


 
104
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ : توسط : ستاره

نمیدونم این ادمینای فیصبوق عقده لایک دارن یا واقعا یه سری حرفا رو از ته دل و البته از سر بیشعوری محض میزنن!اینکه عکس یه بچه سرطانی میزارن و بعد با این حرفا تحریکت میکنن که اگه یه دختر خوشگل بود لایک میکردی و اینو لایک نمیکنی یا واسه همین بچه هر لایک یه دعا!چرت و پرتای دیگه از این قبیل که :الهی همه مریضا رو شفا بده،همه جوونا رو عاقبت بخیر کن هیچ بچه ای رو بی پدر مادر بزرگ نکن وضع همه فقرا رو روبراه کن!بعد لایک لایک لایک.

فیلم  Bruec Almighty   رو دیدید؟در ایران معمولا با نام (جیم کری خدا میشود میشناسن) خدا برای مدتی تمام قدرتهای خودش رو به بروس میده یه قسمتش دعاهای همه مردمو برآورده میکنه.کلا گند میزنه با این کار چون متوجه میشه آرزوی یکی مثلا کابوس کسه دیگه اس و خلاصه حسابی افتضاح میشه .

این حرفا ظاهرا حرفای قشنگی به نظر میان ولی من به این جور دعاها میگم دعاهای از سر واکنی!یعنی چی همه مریضارو شفا بده؟مگه یه بچه سرطانی با لایک تو فیس شفا میگیره آخه؟اصلا علم پزشکی رو میبرن زیر سوال!حتی اگه بر اساس انرژی مثبت و قانون جذب و این چیزام فکر کنی تاثیر نداره اون بچه کجاس بیبینه و بشنوه؟ خوب شدن وضع فقرا همینطور رو هوا؟!با چی؟با اقتصاد شکوفای مملکت؟با مردمی که هر چی کالاها گرونتر میشه بیشتر حرص میزنن و انبار میکنن؟با ساخت ضریحای طلایی و فرستادن به یه کشور دیگه؟پدر مادر کی تا ابد واسش میمونه؟کی خوشش میاد خونوادش رو از دست بده؟ولی پیش میاد بچه های زیادی بدون پدر مادر بزرگ میشن.به خاطر جاده های نا امن خونه های نا امن و هزار نا امنی دیگه که ممکنه پدر مادر جوون یه بچه رو بفرسته به کام مرگ. وظیفه ما به جای این دعاهای بی سرانجام عمل کردنه.به جای ساخت بتخانه های طلایی و شرک و به سر و صورت مالیدن خاک اون ضریحا واسه بچه های مریض یه کاری میکردیم.بچه هایی که حالا بدون دارو دارن پر پر میشن.به جای پاک کردن صورت مسئله یاد بگیریم و یاد بدیم که زندگی مجموعه ای از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست.یاد بگیریم که که وقتی خوشبختیم قدرشو بدونیم و با سختی نابود نشیم.بالا رفتن و زمین خوردن رو یاد بگیریم.خیلی چیزهارو تو مدرسه تو کتابامون تو امتحانامون تو جامعه مون یادمون ندادن.عمدا یاد ندادن. این حرفا اینقدر دور از ذهن هستن که حتی به نظر خودمم شعار میاد ولی میشه بهشون فکر کرد تا آروم آروم جزئی از باورمون بشه.


 
103
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ : توسط : ستاره

اومدم بگم که تو افق محو نشدم هستم ولی کمرنگ،میخونمتون ولی بی صدا.

کلا این روزا بی صدام.خوبم آرومم کمی غمگینم ولی خدا خیر بده دولت و مجلس رو کمی خندوندنم.تنها کاری که میشه کرد همینه خنده های بی دلیل.یاد شطرنج بازی برره میافتم که با لنگه کفش میزدن وسط صفحه و همه مهره ها پخش و پلا میشدن.مملکت الان دقیقا اون شکلی شده هیچ مهره ای سر جای خودش نیست.یکی تو دفتر ما هست سیکل داره 18 سال خدمت کرده اما حقوق سی سال میگیره و درجه اش سرهنگه!روزای اول با من خیلی درگیر میشد به همه چیزم گیر میداد و حتی دو سه بار رفتم استعفا دادم ولی حاجی نذاشت بیام بیرون. الان دیگه کاری به کارش ندارم جوابش رو نمیدم اونم کمی آدم شده البته .همین چند روز پیش داشت با یه ارباب رجوع حرف میزد و طرف پرسید چند سالته خیلی ریلکس به من اشاره میکنه میگه من 6  7 سال از این بزرگترم!حالا فکر کنید دخترش 4 یا 5 سال از من کوچیکتره !من با دستی زیر چانه فقط نگاش کردم.دیروز داشت از شاهکارهای دوران خدمتش حرف میزد با یه هیجانی تعریف میکرد که بله رفتیم فلان جا پسررو گرفتیم یک موهای قشنگی داشت ماشین تراش  گرفتم زدم وسط سرش!یا یکی شلوار 200 تومنی پاش بود با قیچی سوراخ سوراخش کردیم!!!و بعد با صدای بلند هر هر هر هر. با خند های بلند تر جریان قایق سواری خودش و همکاراش رو تعریف میکنه که رو آب بودیم آقا یهو دیدیم خون از زیر قایق زد بیرون!یکی داشت شنا میکرد گیر کرد به پروانه قایق ما!آوردیمش بالا دل و رودش ریخته بود بیرون.به اینجا که میرسه غش غش ریسه میره ها!(من و یکی از آقایان و دختر هم اتاق من که تنها آدمای نسبتا نرمال اونجا هستیم با چشمای از حدقه درآمده نگاش میکنیم!)من میپرسم مرد؟میگه نمیدونم رسوندیمش بیمارستان و کارتامون رو دیدن فرستادنمون ستاد...از این در رفتیم تو از اون در اومدیم بیرون هر هر هر هر.........(قیافه ما همه خنثی)

خوب دیگه امیدوارم حالتون بد نشده باشه.دلخور نشین بد شانسی مام این بود که تو این دوره تو همچین جایی به دنیا بیایم.یه دوره ای یه جایی جنگ هست قحطی هست مرگ و بدبختی هست یه دوره ام صلحه شادیه آرامشه.ولی هیچ کدوم پایدار نیستن میان و میرن.

مثبت اندیشی:کلا از اینکه تو مملکتی زندگی میکنم که هر لحظه ممکنه اتفاق پیش بینی نشده ای بیفته راضی ام.اصلا زندگی باید چالش برانگیز باشه چیه صلح و صفا و ارامش زیادی والا...

 


 
102
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ : توسط : ستاره

موهام تا یه هفته بعد از رنگ کردن بلوند زیتونی بود اما بعد از چند بار شستن تبدیل شد به قهوه ای روشن متمایل به نارنجی!دقیقا شبیه دختره تو کلیپ کانگام استایل.بعد یه بار دیگه رنگ زدم روش خوب شد ولی بازم تن نارنجی داشت یکی یه ترکیبی بهم داد گفت بزن بهتر میشه.یه بار زدم و خیلی خوب شد اما چون درد دل داشتم دوباره اون ترکیب رو تکرار کردم ولی ایندفعه با  کم و زیاد کردن ترکیب با صلاحدید خودم.میدونید موهام چه رنگی شد؟سببببببببببببببببببببببز!سبزمنتظر

الان دوباره باید رنگ کنم.


 
101
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩ : توسط : ستاره

خواستگاری که از من کوچیکتر بود اومد.راستش ما قبلا همدیگرو ندیده بودیم و از طریق یه واسطه بهم معرفی شدیم البته این آقا عکس منو جایی دیده و بعد واسطه فرستاده.گفتم که چند بار هم صحبت کردیم و قرار شد که اول خودش بیاد همدیگرو ببینیم و بعدا اگه توافق کردیم خونوادش بیان.دیروز بالاخره اومد و چون شهر مارو بلد نبود من رفتم دنبالش که بیاد خونه و با مادرم صحبت کنه.راستش لحظه اول که دیدمش آنقدر شوکه شدم که گفتم تویی؟!رفتیم خونه و و درباره شرایط خودش و خانوادش توضیح داد.داشت صحبت میکرد که گفت 4 تا خواهر دارم. وقتی گفت 4 تا خواهر داره  جا خوردم و تو ذهنم داشتم حلاجی میکردم با تعجب گفتم هههههههههه یعنی  4 تا خواهر شوهر!بعد یهو دیدم که داره چپ چپ نگام میکنه و فهمیدم با صدای بلند حلاجی کردم!یه دوساعتی نشست و بعد رفت.مادرم ازش خوشش اومد دروغ نگم خودمم بدم نیومد.به طور کلی بگم پسر خوبیه یه کم اخلاقش تنده ولی مهربونه خونواده مقبولی دراه و وضع مالیشم خوبه با اینکه پدرش همه چی داره ولی خودش هم کار میکنه و وابسته نیست.اما میدونید مشکل اینجاست که همه چیش زیادی خوبه و ادم شک میکنه بعلاوه اینکه ظاهرا خیلی به من علاقه داره.از کجا چرا آخه؟بعدم با این همه شرایط خوب چرا پا میشه میاد یه شهر دیگه واسه دختری که فقط یه عکس ازش دیده؟حالام با یه بار دیدن مطمئنه که منو میخواد و همونی ام که همیشه میخواسته؟نمیدونم واقعا.البته خوب به خودشم گفتم که باید بیشتر فکر کنم و بعد از دیدن خونوادش و تحقیقات  کافی بهش جواب میدم.سنش هم مسئله مهمیه.البته به قول خواهرم سن ماها اینقدر بالا رفته که پسرای 10 سال کوچیکتر از مام دیگه بچه نیستن.فکرم مشغوله  و مادرم هم هر 5 دقیقه یه بار یه سوال به ذهنش میرسه.مثلا سرش زیر پتوئه و فکر میکنی خوابه ولی یهو سرشو میاره بیرون و یه چیزی میگه و من نمیدونم چرا با این ذهن خلاق کاراگاه نشده تا حالا!

این روزا سرم خیلی شلوغه.کارای دانشگام ،شرکت، امتحانا.شب و روزم قاطی شده.راستی کسی اینجا یه تحلیل موردی با نرم افزار spss سراغ داره؟یا اگه سایتی میشناسید که بتونم چیز بدرد بخوری توش پیدا کنم معرفی کنید ممنون میشم.


 
100
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦ : توسط : ستاره

همیشه راحت شروع میکنم به نوشتن ولی الان نمیدونم از چی شروع کنم.دیروز یه اتفاقی افتاد که خیلی فکرم رو مشغول کرد.بزارید برم سر اصل مطلب.دوست پسر دوستم به من پیشنهاد ازدواج داد!من و دوستم خیلی وقته همدیگرو میشناسیم و همیشه در سخت ترین شرایط زندگی کنار هم بودیم حدود دو سال پیش با یه پسری آشنا شد و منم گاهی همراه دوستم اون رو میدیدم. رابطه من و اون پسر خیلی عادی بود و برای من کاملا یه دوست اجتماعی به حساب میومد.چند وقت پیش هم دوست همین آقا از من خواستگاری کرده بود و همون لحظه اول جواب رد دادم.دیروز برای سوال در مورد یه سرمایه گذاری بهش زنگ زدم چون تقریبا میشه گفت بیزینس منه و خیلی تو کارش وارده من حتی شمارش رو از دوستم گرفتم و اونقدر بهم اعتماد داشت که بدون سوال بهم داد.بعد این پسر گفت میام دنبالت  حضوری توضیح میدم پای تلفن نمیشه وقتی اومد یه نیم ساعتی درباره کار بهم توضیح داد و بعد که خواستم خداحافظی کنم گفت صبر کن میخوام یه چیز دیگه بهت بگم.بعد شروع کرد که بله من بهت علاقه دارم خیلی وقته، از همون اول که دیدمت میخواستم بهت بگم الان گفتم بازم خواهم گفت.گفت وقتی دوستم از تو خوشش اومده بود دلم میخواست بزنم لهش کنم و از ته دلم میخواست که تو جواب رد بدی!میگم پس این دختر که باهاش دوستی چی؟میگه اون خودش میدونه که ما با هم آینده ای نداریم منم تو رو برای دوستی نمیخوام هدفم ازدواجه!یعنی مغز من اون لحظه سوت بلبلی میکشید ها!چقدر بدم میاد از این توجیح پسرا که بله از اول بهش گفتم نمیخوامت و قرارمون ازدواج نبوده و ...حالم از این توجیحات بهم میخوره انگار فقط توی لحظه میخوانت و بعد هر وقت که خواستن مثل آشغال پرتت کنن بیرون بدون عذاب وجدان بدون اینکه حق اعتراض داشته باشی!به نظرم رابطه ای که از اول واسه آخرش نقشه میکشن ارزش ادامه دادن نداره!خلاصه به پسره گفتم نه نمیتونم گفت من با دوستت به جایی نمیرسم اونم جند وقت دیگه میره سر خونه زندگی خودش گفتم نمیشه حتی اگه باهاش بهم بزنی نمیتونم.میدونید برای من شوهر یا دوست پسر دوستام جز مردهای ممنوعه هستن هیچ جور نمیتونم بهشون فکر کنم انگار که شوهر خواهرم باشن حتی اگه شخص سوم هم بره کنار بازم یه جوریه نمیشه بابا نمیشه!قسمت جالبش میدونید چی بود؟بهم گفت تو یه بار به حرف من گوش دادی و من از اون موقع به بعد خیلی بهت فکر کردم چون برام ارزش قائل شدی.حالا چی بود جریان اینکه یه بار من یه رژ لب بنفش زده بودم و از اونجایی که پوستم خیلی روشنه خیلی خودشو نشون میداد و توچشم میزد بعد این پسر در حضور دوستم بهم گفت وای رژلبت خیلی تابلوئه منم یکم فکر کردم دیدم راست میگه پاکش کردم.حالا این میگه به خاطر این یه کار خیلی به دلم نشستی!اون لحظه من یاد آقای سین افتادم که هر چی گفت گفتم چشم و بعد آخرش بهم گفت سر خود و لجباز و لج درآری و اخلاقت خیلی مزخرفه!چرا دنیا اینجوریه؟چرا زندگی اینطوری میکنه با من؟چرا از 10 تا مردی که روبروم باشن 9 تاشون از من خوششون میاد و من از اون یکی که اصلا نمیبینتم خوشم میاد؟چرا اون وقتا که دنبال پول بودم هر چی پسر بدبخت بیکار بی آره  سر راهم سبز میشد و حالا که یه زندگی عاشقانه میخوام هی مردای مولتی میلیاردر میان سراغم که حتی نمیتونم تصور کنم دستشونو بگیرم؟


 
99
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳ : توسط : ستاره

امروز امتحان آمار داشتم.توی دوره کارشناسی 2 تا آمار پاس کردم ولی این واقعا انگار یه درس دیگه بود.اصلا خیلی پیشرفته بود لامصب!فکر کنید چهار تا کلمه سوال بود و بعد دو صفحه جواب داشت من نمیدونم چه طور این همه فرمول و اثبات و کوفت توی اون چار کلمه جا میشه آخه؟!آدم از کجاش دربیاره بنویسه؟امتحان با جزوه باز بود ولی بنده سر امتحان کلا بعضی صفحات تازه به چشمم میخورد!باور کنید دو سه تا مبحث رو سر امتحان خوندم و واسم جا افتاد!حالا تصور کنید با این اوضاع ماشین حساب هم نبرده بودم.البته ذکر این نکته جایزه که بنده رشته کارشناسیم حسابداریه و اقلا چهار جور ماشین حساب تو خونه دارم ولی بس که هول بودم یادم رفت ببرم.حدود 80 درصد از محاسبات رو با ذهن فعال خودم انجام دادم و گهگاه ماشین حساب از بغل دستیم میگرفتم اما بازم به خودم افتخار میکنم چون همه با داشتن ماشین حساب وقت کم آوردن و تازه کلی هم اشتباه داشتن ولی من  بدون ماشین حساب وقت کم آوردم و کلی هم اشتباه دارم!خوبه دیگه نه؟فکر کنید یه جا باید 30 تا عدد که اعشار داشتن به توان 2 میرسوندم و با هم جمع میکردم.به نظرتون من نابغه نیستم؟چرا یکی منو کشف نکرده تا حالا؟ولی جدا این بهترین امتحانم بود.گرچه سخت ترین بود ولی از همه بهتر شد جالبه که ساده ترین امتحانم که فقط یه فصل از یه کتاب بود و بنده هم اون فصل رو کنفرانس داده بودم وکلی بهش مسلط بودم از همه بدتر شد.یه چیزی که خیلی کمک کرد حضور استاد سر جلسه بود.تقریبا از دوره کاردانی به بعد هرگز استادامون سر جلسه نمیان .ولی این استاد خیلی ماه بود و به همه سوالام جواب داد بعد من  تازه فهمیدم چقدر درباره این درس سوال داشتم و نمیدونستم!

یه چیزی که همه تازه این ترم فهمیدیم این بود که این استاد همسر یکی از همکلاسای خودمون هست.10 سال فرانسه زندگی کردن و استاد اونجا دکترا گرفته خانوم همکلاسمون هم خودش مدیر یکی از ادارت هست و هیچ کدوم از اینها رو هرگز به زبون نیاورده بود.چقدر این خانوم و شوهرش با شخصیت ساده و بی تکبر هستن. و البته بسی فهمیدم که خودم چقدر منگل و بیکلاس تشریف دارم  که شش ماه قبل اومدم جار میزنم ای ملت من میخوام برم خارج و یا هنوز طرف منو ندیده هوار که میخواد خواستگار بیاد!