یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
112
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ : توسط : ستاره

یه سوال فنی دارم:چرا وقتی به یه پسر بدرد بخور غیر مستقیم میگی نه که مثلا ناز کنی یارو میزاره میره ولی وقتی به طور کاملا مستقیم و با انواع روشها به یه پسر اسکل میگی نه!نمیزاره بره هی میاد میره رو مخت؟ها؟چرا؟

گفتم که تو نمایشگاه ازم مصاحبه گرفتن،بعد من به گزارشگره گفتم لطفا زمان پخشش رو به من اطلاع بدید گفت معلوم نیست شماره تماستون رو بدین تا موقع پخش بهتون خبر بدم.شماره دادن همانا و زر زر زر و اس اس اس همان!هر دفعه به یه بهانه اولش رسمی بود فیلم گزارش رو بدم خدمتتون.کاری بود مدیر شبکه گفته بیاید واسه تست اجرا.خبری بود مرض بود!بعد شروع کرد حرفای بیربط سوالای شخصی.حالا من هی جواب نمیدم خاموش میکنم رد تماس میزنم مگه از رو میرفت؟یه روز میبینم اتومات خطمو شارژ کرده میگم چرا شارژ فرستادی؟میگه دیدم جواب اس نمیدی گفتم حتما شارژ تموم کردین دسترسی ندارین!!!یعنی یه اپسیلون به خودش نگرفت که خوشم از شمایلش نمیاد ها ! کارتون دارم میخوام ببینمتون پای تلفن نمیشه .دفعه آخر تو مطب نشسته بودم بعد از سه بار رد تماس برداشتم و از اونجایی که ظرفیت بنده به محض پر شدن بدجور سرازیر میشه یهو با صدای شبیه شلیک گفتم:واسه چی زنگ میزنی آقای محترم؟کارتون چیه؟میگه واسه کار اجرا خواستم صحبت کنم چرا عصبانی شدین؟نمیام آقا نمیام تو اون شبکه مسخره ادا اطوار درآرم!من نامزد دارم در شرف ازدواجم تماسای شما برای من مشکل ساز میشه.لطف کنید دیگه به من نه اس بدین نه زنگ بزنید.بعد با پررویی برگشته میگه این چه حرفیه خانوم الف؟!من چکار دارم شما متاهلی یا مجرد!!!حالا قبلش 38 بار از من پرسیده بود مجردین؟آخرشم صاف گذاشته تو کاسم میگه:اصلا سن شما به من میخوره آخه؟میدونید چند سال از من بزرگترین؟من تا حالا با صد تا هنرپیشه و آدم معروف مصاحبه کردم واسه چی خیال کردین میخوام به شما پیشنهاد دوستی بدم واقعا که!خنثی

قطع که کردم تازه یادم اومد که تو مطب هستم و مجبور شدم واسه دو تا منشی و 6 جفت چشم که زل زده بودن بهم،لبخند بزنم و توضیح بدم که مزاحم بود.

بعله.

 


 
111
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ : توسط : ستاره

 چند روز خونه نبودم.یه کار یهویی پیش اومد،فرستادنمون ماموریت واسه نمایشگاه توسعه گردشگری و میراث فرهنگی و سرمایه گزاری در صنعت و  یه همچین چیزایی!باور کنید سه روز تو نمایشگاه بودم هنوز نفهمیدم اسم کاملش چی بود.روز افتتاحیه رسیدیم تهران و یه راست بردنمون تو مراسم.چند تا از اعضای هیات دولت استاندارا و یه سری مقام و مسئول و سرمایه دارهای معتبر اونجا بودن.ولی بنده به علت بی خوابی شب قبل با تمام وجودم خوابم میومد.یعنی در زندگی 28 ساله ام انقدر خوابم نیومده بود تا حالا. من رفتم ردیفای آخر.یکی دوتا سخنرانی رو گوش کردم ولی با چشمان کاملا بسته ! روسریم رو از دو طرف کشیده بودم جلو که بغل دستیا نفهمن من در چه حالیم ولی لامصب چرتم که سنگین میشد کله مبارک تپی میافتاد پایین.بعد یه گروه موسیقی آوردن، خوشحال شدم گفتم خوابمون میپره ولی به محض شروع فهمیدم که این موسیقی، ها ها ها هاییییییییی از همه خواب آور تره واسه من.نور کم شد و من پاورچین پاورچین اومدم بیرون البته در طی مسیر نفهمیدم پای چند تا وکیل وزیر رو له کردم که هی میشنیدم آی و آخ و منم تند تند میگفتم ببخشید ببخشید.اومدم بیرون یه کم آب خوردم و خوابم پرید.

توی این سه روز خیلی به من خوش گذشت.با آدمهای متفاوت زیادی آشنا شدم از فرهنگها شهرها و حتی کشورهای مختلف.کسایی که هرگز توی زندگی ام سر و کاری باهاشون نداشتم.با خیلی ها گفتم و خندیدم ولی کسی فکر نکرد که دارم چراغ میدم.یه مصاحبه هم داشتم که پخش شد و هی به گزارشگره گفتم از من نگیر ولی آخرش گرفت.اعصاب خوردی نداشتم خودم بودم نقش بازی نمیکردم که فکر کنن خیلی کلاسم بالاست.روز اول توی هتل وسایل و امکاناتی بود که من هرگز ندیده بودم و شاید فقط تو فیلما دیده بودم!نمیدونم چند نفر فکر کردن که من ندید بدید هستم ولی هر چی بود به روم نیاوردن.ولی میدونید چی از همه جالب تر بود؟اینکه آدمهای واقعا بزرگ خیلی متواضع تر رفتار میکردن تا آدمهایی که سعی میکنن خودشونو بزرگ نشون بدن.

 


 
110
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ : توسط : ستاره

داریم خانه تکانی میکنیم و الان در مرحله ای هستیم که اتاق خودمان تکانده شده ولی دیگر کی حال دارد جمعش کند!ما واقعا یادمون نیست این وسایلی که الان اینطور پخش و پلا شده قبلا کجا جا داده بودیم؟البته یه کمد پارچه ای داشتیم که ای مرده شور ترکیب خودش و مخترعش را ببرد از پارسال تا به حال 59 بار رو سرم خراب شده و هی سرهمش کردیم و هی دوباره خراب شد!دفعه آخر که وا رفت کلا جل و پلاسش را پرت کردیم بیرون و سفارش یک رگال دادیم برای کیفها و مانتوها،تا حاضر بشود وضع ما شیر تو شیر خواهد بود.

بر اساس یک نظر سنجی که از ملت شریف ایران به عمل آمده برای صرفه جویی در دخل و خرج اکثریت فرموده اند که از آجیل و شیرینی،مسافرت،مهمانیها میزنیم اما درصد بسیار کمی عنوان داشتند که از خرید لباس و پوشاک میزنیم و این یعنی ما ملت حاضریم از خورد و خوراک ،مهمونی و دور هم بودن،تفریح و سفرمون بزنیم ولی سر و لباسمون شیک باشه!ایضا خودم هم از همه بدترو بی خودتر! ولی امسال قویا اصرار داریم بریم سفر و تا اونجایی که تونستیم از خرید پوشاک صرف نظر کردیم و همه زور خودمون رو زدیم تا الکی پول خرج نکنیم و کمی تا قسمتی موفق شدیم و فعلا فقط یک عدد کیف یک جفت کفش یک دانه روسری و یک راس مانتو خریدیم!بخدا دیگه هیچی نمیخرم قول میدم! بدبختانه مسیر خونه تا سر کار همش بازاره و آدم وسوسه میشه ولی ما هی به خودمون نهیب میزنیم که نخر ستاره احمق نباش جهان سومی رفتار نکن!شما هم هر از گاهی کامنت بگذارید و به ما تاکید کنید که نباید چیزی بخریم و سر قولمان باشیم.

پیوست 1:دقت کردین مانتوهای امسال چقدر عجیب غریبن؟من هر چی پرو کردم سه دور دور خودم پیچوندم آخرشم اشتباه پوشیده بودم!

پیوست 2:آخرین شاهکار بنده کوتاه کردن گیسوان مادرم بوده که بدون هیچ پیش زمینه ای درامر آرایش و پیرایش با موفقیت و با ابداع یک مدل من درآوردی انجام شد.این همه استعداد دارم نمیدونم چرا هیشکی منو کشف نمیکنه؟


 
109
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٧ : توسط : ستاره

به نظرم بیهوده میاد که بخوایم صرفا با حرف زدن کسی رو قانع کنیم.اصرار کنیم که ما درست میگیم و گوشمون رو بگیریم داد بزنیم که حرف من درسته!معتقدم رفتارها بلندتر از گفتارها حرف میزنن.پس وقتی میای اینجا بد و بیراه میگی که چرا به اونچه که تو بهش معتقدی اعتقاد ندارم منو توی عقایدم محکمتر میکنی و بهم ثابت میکنی که درست فکر کردم!

اون بالا سر در این وب نوشته شده اینجا یه دفترچه خاطراته همین!باید خاطراتم هم با سلیقه دیگران بنویسم؟من نه از مذهب بدم میاد نه از مذهبیون و مکتبیون و غیره و ذالک.برام مهم نیست که کی به چی اعتقاد داره و به چی نداره آدمها تا وقتی آدمن یعنی آدمن!مشکل ایدئولوژی دارم یعنی یه چیزهایی هست که ممکنه طرف واسش سینه چاک کنه و تو سر خودش بزنه ولی من نسبت بهش بیتفاوت باشم یعنی شاید اصلا اون نتونه اختلافاتش با منو تحمل کنه.اینا به کنار ،اما اصل حرف من این بود که پای عشق در میون نیست و اگه بود با همه اختلافات قبول میکردم.نفهمیدم چه ربطی داشت به اینکه من بینش مذهبی ندارم و خونه خراب کنم و غیره!! نمیدونم بینش به چی میگی فقط همین الان اوستا و تورات و انجیل و سه جلد قرآن با تفاسیر مختلف رو با هم تو کتابخونه ام دارم و اینارو بارها از خیلی خیلی سال پیش خوندم و الان هم ادعایی ندارم که فیلسوفم و حق دارم درباره دیگران و نحوه فکر کردن و زندگیشون نظر بدم.گرچه با نحوه حرف زدنت نشون میدی که تمام اطلاعات مغزیت مربوطه به کتاب بینش مدرسه و هرگز از اون فراتر نرفتی.

یه معلم داشتیم میگفت اگه میخوای دزدی هم بکنی  دله دزد نباش اقلا یه چیز گنده بردار!الانم حکایت ماست بابا جان فحشم میدی یه چیزی بگو که اقلا آدم یه ذره بهش بربخوره بچسبه یه تکونی به خودش بده بیربط نباش اینقدر!

نکته مهم:از دوستانی که با تجربیات و نظرات خودشون در پست قبل راهنماییم کردن کلییییییییی ممنونم.

 

به قول شاعر:

بشوی اوراق اگر همدرس مایی               که درس عشق در دفتر نباشد


 
108
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥ : توسط : ستاره

انگار این روزگار هم از دست من خسته شده هول کرده، جدیدا هی خواستگار میفرسته برام.ولی من نمیدونم چمه به یه بیماری ناشناخته مبتلا شدم که فقط دلم میخواد مرده عاشقم بشه و بیاد خواستگاری اول بگم میخوام فکر کنم اما بعدش بهش بگم نه!تا همین چند وقت پیش خیلی از تنهایی می نالیدم ولی حالا تقریبا خوشحالم که تنهام.زنانگی من محدود شده به اینکه مردا دنبالم بیان و ابراز عشق کنن بعد با یه نه همشونو رد کنم.هیچ حسی ندارم نه خوب نه بد.مردای خوب زیادی سراغم میان ولی هیچ کدوم مرد رویاهای من نیستن.انگار هیچ وقت اون مرد وجود نداشته هیچ وقت به دنیا نیومده!من سخت گیر نیستم دیگه مثل قدیم یه عشق افسانه ای نمیخوام الگوم پسرای پر جذبه ی فیلمای هالیوود نیستن ولی نمیدونم چرا اونی که من میخوام نیست.حس بدیه هر وقت خواستگاری میاد و در کمال نا امیدی قلبم راهی براش باز نمیکنه این یاس تمام وجودم رو پر میکنه.

و اما آخرین خواستگار بنده :رییس حراست دانشگاه !!! کسی که همه مثل سگ ازش میترسن و یه آدم کاملا مذهبیه!  ادعا میکنه عاشقم شده و مدت مدیدیست که به ما فکر میکنه!البته از اون حراستی های چندش نیست.خوشپوش خوش صحبت و خوش تیپه.خیلی وقت بود که متوجه نگاههای غیر معمولش بودم سر چند تا امتحان مدام میومد بالاسر من و نگاه میکرد.منم که اعتماد بنفس در حد لالیگا!کل چیزایی که خونده بودم میپرید و هی خودم و جمع و جور میکردم که مبادا به سر و وضعم گیر بده حالا مشکلی هم نداشتم ها!از شما چه پنهان بعد از یه مدت فهمیدم که طرف با یه حسی به من نگاه میکنه ولی چون احتمال متاهل بودنش رو میدادم اهمیت ندادم تا اینکه چند بار اومد و سر صحبت رو باز کرد و در مورد درسام پرسید یه بنده خدایی رو واسطه کرد که بهش گفتم نه و دفعه آخر خودش ازم شماره خواست.

با کلی ایش ویش و ادا اطوار که نمیشه و نمیام و نمیتونم قبول کردم با هم صحبت کنیم!یه بار با هم بیرون رفتیم و در فضای باز چایی خوردیم.فهمیدم که زن نداره و سالها پیش یه بار ازدواج کرده اما زود جدا شده که این موضوع مایه خوشحالی بنده بود چون خیلی خوب شرایطش رو درک میکردم و دلهره مسئله خودم رو هم نداشتم.آدم خوبی بود و بر خلاف ظاهر و شغل ترسناکش مهربون بود.با وجود مذهبی بودن با سر و شکل و ظاهر و شرایط من مشکلی نداشت و کلا همه چیز رو قبول داشت.از لحاظ مالی هم تقریبا همه چیز داره.توی دانشگاه هم همه کارمندا ازش خوب میگن و ظاهرا آدم قابل احترامی هست.آدم پخته ای و رفتارش مردونه اس و البته یه ابهتی داره که دخترا دوست دارن..اگه بخوام ایراد بگیرم فقط میتونم بگم که مشکل ایدئولوژی باهاش دارم البته آدمی نیست که بخواد عقایدش رو تحمیل کنه ولی خوب اسم حراست رو که بیارم کل خاندان بنده رو طرد میکنن بس که ذهنیت منفی دارن درباره اینجور آدما!فعلا هم گند زدم چون مثل یک دختر خوب به مادرم گفتم جریان رو و ایشان در کسری ار ثانیه به خدمت خواهر محترم رسانده و ایشان هم در زمانی در همان حدود به عرض پدر رسانیده اند و یحتمل خانم میم هم میفهمند و دیگر بقیه زحمات را خودشان شخصا به دوش خواهند کشید که بقیه فک و فامیل را در جریان بگذارند.اینجور مواقع تا میای اعتراض هم بکنی میگن خو خواهرته میخواستی قایم کنی ازش؟!خو باباته دروغ بهش بگیم!دیگه هیچی دیگه  اصولا در طالع نحس ما آمده که همه ملت از اسرار زندگی ما آگاه باشند اینجا که داریم آنلاین پخش میکنیم حالا پخش زنده باشد چه میشود مگر؟

خلاصه پس از دیدار اولیه ما نا امید و مایوس برگشتیم که دیدیم این آقا خوشحال خوشحال اس میده امروز بهترین روز زندگی من بود!یهو یه فکری مثل هونگ خورد تو سرم!یا خدا من چیکار کنم؟اگه بهش بگم نه برام مشکل درست میشه؟نمیشه؟از نفوذش تو دانشگاه استفاده کنم؟نکنم؟اصلا به درد زندگی میخورد؟نمیخورد؟دلم لرزید یا نه؟چی بود چی شد گیجم گیجم گیج!


 
107
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱ : توسط : ستاره

اومدم صفحه وبلاگم رو باز کنم میبینم گوشه سمت راست تو تبلیغات نوشته :آموزش بازیگری با حضور افسانه پاکرو!یعنی فکر کن چقدر باید بی استعداد باشی که افسانه پاکرو بخواد بهت بازیگری یاد بده!جدیدا حس میکنم استعداد بازیگر شدن دارم!یعنی در واقع تازه داره شکوفا میشه و من تا حالا خبر نداشتم و این ذوق در وجودمون نهفته بود!اینو امروز فهمیدم توی مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر که توی شهر ما برگزار شد.میگویند:آدم را سگ بگیرد ولی جو نگیرد!لبته از قدیم الایام ما به هنر و سینما بسی علاقه داشتیم ولی همیشه تصمیم داشتیم کارگردان بشویم و ماشالا چقدر هم تلاش کردیم ارواح عمه مان!آرزوها وقتی برآورده میشوند که به هدف تبدیل شوند و چه آرزوهایی که فقط رویا ماندند در این دل بی صاحب و قرار است با ما بیایند داخل گور.

سوال:به نظر شما؟ بعضی از آقایان، آدم رو چه شکلی میبینن که اول صبح وقتی با قیافه ضایع و زاغارت از خونه میری بیرون تو چشت زل میزنن از ته دل میگن:ای جااااان!