یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱ : توسط : ستاره

همینجوری طی یک عملیات تفکر آمیز متوجه شدیم که خیلی از زنا تو این مملکت هیچ غروری ندارن یا اقلا خیلیها برای غرور اونها اصلا ارزشی قائل نیستن.توقع از یه خانم خیلی بالاست رسم شده که دخترا دنبال شوهر بدون و واسه به دست آوردنش هر گونه گذشتی بکنن.فکر کنیم واقعا چند نفر از ما محبت و احترامی که لایقشه از مرد همراهش میبینه؟مرد کدومتون واسه به دست آوردن شما جنگیده؟کدوم مردی بدون هوس دست محبت به سرتون کشیده؟یه بار توی وبلاگ قبلیم نوشتم مردای توی فیلما چقدر خوبن و یکی از خوانندگان مذکر جواب داد که تو مگه چقدر مشخصات ظاهری زنای تو فیلمارو داری؟بله مشخصات ظاهری فقط همین براش اهمیت داشت.ولی دیدم دخترایی رو که از زیبایی چیزی کم ندارن  ولی هرگز با اونها مثل یک زن شایسته رفتار نشده.زجر میکشم وقتی میبینم یه دختر یکطرفه عاشق میشه یا بدون دریافت عشق محبت میکنه یا بدون تعهد همبستر میشه وحتی  بدون عشق زندگی میکنه با مردیکه فقط شوهرشه نه دوسته نه همراه نه همدل.خیلی از ما شوهر میکنیم فقط برای اینکه شوهر کرده باشیم خیلی از ما عاشق میشیم چون خلا تنهایی رو نمیتونیم تحمل کنیم.ولی باور کنید وقتی همراه زندگیتون چه دوست چه همسر توی مسیر زندگی همقدم شما نباشه هرگز به اهدافتون حتی نزدیک هم نمیشید یه روزی میرسه که فقط باید برای رویاهاتون اشک حسرت برزید اونم تنها تر از همیشه .چون وقتی کسی باشه و نتونی روی شونه هاش گریه کنی خیلی بیشتر از همیشه تنهایی.نیومدم بگم که مردا هیولان یا همه رو تشویق به جدایی بکنم.احساس بدی دارم چون دارم میبینم تو این مملکت یه چیزای داره خراب میشه یه چیزایی مثل خیلی چیزای دیگه کمتر میبینم زنی قوی باشه زن قوی اون نیست که مثل یه مرد کار کنه  رفتار کنه و لباس بپوشه زن قوی اونه که مثل یه زن کار کنه لباس بپوشه حرف بزنه راه بره احساس کنه ولی روی تمام اینها مدیرت کنه.زنی که اشتباه عاشق نمیشه وتا تعهد نباشه وجودش رو تقدیم نمیکنه یک تعهد دروغی نه واقعی زنی که وقتی فهمید عشقی داره نابودش میکنه با شجاعت بزارش کناراصلا عشق مگه نابود میکنه؟ هر چیزی که احساس ناخوشایندی به شما داد عشق نیست رابطه ای که به شما به جای عشق اشک میده تهی از عشقه پس با قدرت پرتش کنید بیرون...


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩ : توسط : ستاره

چند روز رفتم به باغ یکی از آشنایان.خونوادگی ،دور هم خوب بود حال و هوام عوض شد،شبا روی این تاب مینشستم و به یه آهنگ لایت گوش میدادم.تنهایی قدم زدم توی پیچ و تاب درختا راه رفتم کلی میوه چیدم بیشتر از همه گیلاس.فکر کردم که چقدر زندگی رو دوست دارم.چه طور میشه که کسی آرزوی مرگ کنه یا حتی دست به خودکشی بزنه؟توی بدترین شرایط و زمانی که فکر میکردم بدبخت ترین آدم زمینم بازم نخواستم که بمیرم.ولی بایدبا مرگ هم کنار اومد میگن زندگی لذت بخشه و مرگ آرامش بخشه.باید به نیمه دوم این جمله خوب فکر کنم یه شعر هست که مدام توی سر من میچرخه:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت

من این دنیای فانی را از آن دنیای باقی دوستتر دارم.

 

خوش بحال اونایی که به باغ بهشت معتقدند

 

عکس حذف شد

 

جای یه نفر روی این تاب کنار من خالیه...


 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦ : توسط : ستاره

ما داریم فوق لیسانس میگیریم

ما اهل هنر هستیم

ما داریم به سه زبان زنده دنیا مسلط میشویم

ما روزی سه وعده اخبار گوش میدهیم

ما کلی کتاب و روزنامه خوانده ایم

ما وبلاگ داریم

ما خیلی چیزها میفهمیم خیلی حرفهای قلمبه  زده ایم خیلی از خودمان تز در کرده ایم خیلی خیلی خیلی خیلی

ولی هیچ کدام از اینها باعث نمیشود که دنیا را از دریچه یک آدم باشعور ببینیم.اگر قرار است من با همه چیزهایی که خوانده ام دیده ام فهمیده ام همه چیزهایی که میدانم باز همان آدم معمولی قبلی باشم که با یک زر زیادی آمپر میچسباند پس فهم و سواد من به چه دردی میخورد ها؟بگذارم در کوزه آبش را بخورم بهتر نیست؟راستی چرا من هنوز آمپر میچسبانم؟!شاید به روی خودم نیاورم ولی دلم یک جوری داغ میشود که سرد بشو نیست.مثلا من هنوز دارم به متلک فلان بزغاله فکر میکنم که شش ماه پیش به ما پراند!ابلهانه است نه؟تصمیم دارم روی خودم کار کنم میخواهم آدمها را یک جور دیگر نگاه کنم ،یک نگاه غیر شخصی. گاهی بهتر است به جای متنفر شدن دلسوزی کرد همدرد بود. کسی چه میداند اگر من هم جای آن نفر بودم چه شکلی میشدم؟ چقدر بدجنس بودم؟ گاهی ادمها زخمهای کهنه ای دارند که خودشان هم از آنها بیخبرند.یک آدم عادی اینها را نمیبیند حس نمیکند فقط کنایه های یک بد ذات را میشنود که میسوزد و میسوزاند.میخواهم عادی نباشم میخواهم بعضی حرفها را به باد بسپارم،میخواهم از خیلی ها بگذرم ...


 
 
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤ : توسط : ستاره

بعضی روزها روحم دلش میخواهد برود از خانه بیرون ؛ همین طور الکی ؛ بدون هیچ دلیلی ؛ کلا آلزایمر بگیرد

 راه خانه اش را گم کند ؛ موبایلش را در اولین مغازه جا بگذارد ؛ اسم وبلاگ و آدرس تمام ایمیل هایش را همفراموش کند

دلش میخواهد دیگر سیاست را نفهمد ؛ مجلس و قوه قضاییه و قوه اجرایی نفهمد اخبار گوش ندهد بی .بی .سی  و کوفت و زهرمار نبیند ریخت نحس مجرسهای شبکه خودمان هم نبیند . این مرز و بوم را دوست نداشته باشد ؛ تاریخ تلخ را فراموش کند

دوست دارد دوست داشتن را از یاد ببرد ؛ تو را پرت کند پشت سرش  تو را و خیلیهای پیش از تو ؛ و تمام دلهره ها ی دنیا را چال کند همان جا

دلش میخواهد هر روحی را دید که کمی کارش ایراد دارد ؛ همان جا در دم بزند لهش کند !!!!!!

دلش میخواهد برود تمام گوشه های دنج را امتحان کند :

گوشه ی یک کافه ی دنج  بدون اینکه کسی نگاهش کند زل بزند شماره بدهد مزخرف بگوید ... آرام قهوه اش را بخورد ؛ سیگارش را دود کند و با هر دودی که بیرون میدهد  تمام ناراحتی هایش را بفرستد فضا

زیر یک تک درخت دراز بکشد به آسمان نگاه کند و هی عشق ببلعد ؛عشق همیشه نجاتم داده همین طور الکی خودش با خودش

برود کنار دریا ؛ دراز بکشد روی ماسه ها ؛ سرش را بگذارد روی همان ماسه ها و آرام بخوابد

آنوقت انگار تمام لحظه هایش پر از لبخند میشود

روح است دیگر دلش میخواهد آلزایمر بگیرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
 
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢ : توسط : ستاره

داروهایمان را که میخوریم دنیا قشنگتر به نظر می آید.تحمل خیلی ها راحتر میشود زندگی کلهم بهتر میشود.یک عمر زندگی کردیم و نفهمیدیم ایراد از ماست یا این دنیای لعنتی و آدمهایش.شاید بهتر بود خیلی ها داروهای مرا میخوردند خصوصا اجداد بنده اگر میخوردند نژاد ما اکنون اصلاح شده بود.گمانم خیلی هایشان یک تخته شان کم بود همین حالا هم هست با همه کلاس و چسان فسانی که دارند .بعله باید نژاد این خانواده اصلاح میشد شاید به نسل من که میرسد زندگی را آسانتر میگرفتم.احتمالا اگر یکی از اقوام این پست را ببینید توی سر ما میزند و میگوید خدا تو را یک مشت مرگ بدهد این دری وریها چیه نوشتی؟ولی من تصمیم دارم برای یک بار هم که شده دنیا را حواله بدهم به یک جای خوب تا حال خودم هم خوب شود.والا !چه فرقی میکند پدرمان کی هست شوهرمان چکاره است؟پدر بزرگمان کی بوده دایی و عمه و خاله چکاره هستند؟ها؟برای یک بار هم ببینیم خودمان کی هستیم و داریم چکار میکنیم.شجره نامه من نه باعث افتخار من است نه مایه ننگ من.اگر دکتر و مهندس و وکیل و وزیر داریم فاسد و معتاد و بدرد نخور هم داریم.نداریم؟تو را بخدا یکی بیاید به من بگوید که از هفت پشت قبل و هفت پشت بعدش همه نجیب زاده بودند و  هیچ خطایی از کسی سر نزده،آنوقت من همینجا میگویم غلط کردم ،حرفم را پس میگیرم.

اصلا همه چیز را بی خیال مثل من بنشینید و غصه هایتان را بشمارید ببینید چند تاش واقعی هست .من شمردم همه اش خیالی بود مطمئن باشید مال شما هم هست.


 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠ : توسط : ستاره

یه وقتایی مجبوری کاری بکنی که میدونی غلطه ،حرفی بزنی که میدونی زشته ولی انجامش میدی چرا؟چون مجبور میشی. چون جونت به لبت میرسه .چون اگه داد نزنی حناق میگیری! کی اینجوری میشی؟صبح از خونه میزنی بیرون سوار اتوبوس میشی یه دعوای تکراری از پایین داد میزنن برید ته از ته میگن مگه مجبوری وقتی جا نیست سوار شی؟توی خیابون داری راه میری یه آدم گنده رد میشه و نصف تنت رو میبره بعد انگار نه انگار ،به میلگردم حسابت نمیکنه که معذرت بخواد.یا پشت فرمون موقع رانندگی که معرکه است البته اگه زن باشی خیلی بیشتر سیرک میبینی.همه میشن کارشناس رانندگی واست و همون آدما عمدی یا غیر عمدی جلوت ویراژ میرن میان جلوت میرن چپ ترمز میکنن و هزار جور فوت و فن در میارن چند بار سکوت میکنی چند بار دندون رو جگر میزاری ولی آخرش سرتو میکنی بیرون میگی مگه کوری یابوووووووو!تازه اگه طرف به میلگرد حسابت کنه چیزی نمیشه و گاز میده میره ولی اگه پیاده شه و اونم چارتا بگه اونوقته که یهو میبینی افتادی وسط یه دعوای اساسی نمیفهمی کی این شخصیتو پیدا کردی یه آدم تحصیلکرده با سواد آگاه اهل شعر اهل سینما با کلی ایده و منطق وایسادی وسط چهار راه و داری مثل کولی ها جیغ ویغ میکنی حالا سر این نه سر چیزای دیگه خیلی چیزا هست که تو رو این شکلی میکنه چه زن باشی چه مرد واست پیش میاد ولی زن بودن بدتره.

افلاطون توی کتابش میگه :جامعه آتن مریض است و مرض آن جهل است اما در میان مردم کوچه و بازار میزیست.احتمالا آیندگان هم درباره من اینطوری مینویسند:ستاره بانو میگوید جامعه ایران مریض است و مرض آن جهل است اما در میان مردم کوچه و بازار میزیست ولی یک روز از دست همین مردم کوچه و بازار به کوه زد و در حالی که به جنون گاوی مبتلا گشته بود جان به جان آفرین تسلیم کرد!


 
 
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸ : توسط : ستاره

دوستان گفتن رئال بنویس مام گفتیم چشم ولی آخه این رئال لامصب شخصیت مارو عوض میکنه، یعنی دیگه هر چی میخوایم زور بزنیم آه و ناله کنیم نمیشه مثلا الان من برای بار ششصد و نود و نهم شکست عشقی خوردم!شما ناراحت شدین؟اصلا درک میکنید منو؟خودمونیم منم اینقدر پوست کلفت شدم که این چیزا ناراحتم نمیکنه زیاد. بیشتر از هر چیز یاد مرحومه موشی خانوم هستم خیلی دلم براش تنگ میشه اصلا مرگش  از همه اون 699 بار شکست عشقی بیشتر اذیتم کرد!بعضی شبا یادم میره که مرده تا صدایی میاد فکر میکنم اونه .طفلک زیر میز تحریر من میخوابید نمیرفت توی لونه اش الان هم گاهی صدای خش خش میاد جیر جیر و خر خر و تر تر و خلاصه هر نوع صدایی میاد.حالا اگه هر شب ارواح محترم میان و میرن تو اتاق من کسی بهشون محل نمیزاره گمونم دلسرد شدن و رفتن بس که بی قرب موندن این عزیزان و کسی نترسید!

 یه اصلی من دارم و به نام نظریات روانشناسانه و کارشناسانه خودم قرار هست ثبتش کنم اونم اینه که :اونی که بخوادت میخوادت ،همونجوری که هستی بمون ولی اونی که نمیخوادت نمیخوادت، بازم همونجوری که هستی بمون خودتو به آب و آتیش نزن تا طرف بخوادت برو ول کن بی خیال .دنیا یه دونه بهترشو بهت میده میگی نه قبول نداری؟مثال خودم به ابلفضل هر 699 تا یکی از یکی بهتر بودن اولی رفت دومی اومد بهتر بود سومی باز بهتر بود و تا الان که فکر میکردم حامد بهترین پسر دنیاست شاید هم باشه ولی خیلی منو دوست نداره البته میگه داره ولی رفتارش اینو نمیگه و این یعنی با همه خوبیهاش لایق من نیست .نیست چون خوبیهای منو نمیبینه چون تمام زیبایی ظرافت فهم شعور سواد و آگاهی منو نمیبینه !!!!(خود شیفتگی)اون عروسش رو از یه خانواده بزرگ اسم و رسم دار میخواد مسئله فقط پول نیست دنبال موقعیت اجتماعیه البته موقعیت اجتماعی بابای طرف .خوب امیدوارم پیدا کنه وخوشبخت بشه دلشکستگیش برای من میمونه اما زود خوب میشه و خدا یکی دیگه رو میفرسته. ولی گمونم خدا ایندفعه یه اشتباه کرده آخه اونی که فرستاده یه کور و کچلی هست با زن مرحوم و 50 سال سن  که خواستگاریشو با این جمله آغاز کرد:برای زیبایی جمالت بر جمال محمد صلوات...

پیوست:گمونم این پست خیلی درهم برهم بود ببخشید ذهن من الان خیلی بهم ریخته!


 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥ : توسط : ستاره

دردم می آید ؛ وقتی قبل از آنکه مرا ببینی ؛ زنانگی ام را میبینی ؛ زیبایی ام را میبینی
باور کن من همان اندازه که شور دارم ؛ شعور هم دارم
همان اندازه که رفتارم ظرافت دارد ؛ ذهنم نیزظرافت دارد
عمیق تر نگاه کن شاید ورای جسم زیبا روح زیبایی هم داشته باشم
اگر میگویی اندامت را چه زیبا صیقل داده اند ؛ خودم هم روحم را صیقل داده ام به سختی
و تو هیچ وقت نمیخواهی قبل از آنکه زن بودنم را ببینی مرا ببینی
من میترسم که این رفتارهایت مرا هل دهد در غار تنهاییم
و  خیلی زود است برای تنها بودن 

دوست دارم بدانم اگر زنانگی هایم نبود

چند نفر دوستم داشتند ؟

چند نفر بیتابم بودند؟

آن گاه تمام لحظه هایم را پیشکششان میکردم!!!! 

     


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢ : توسط : ستاره

دیروز توی چند تا پرنده فروشی بودم مردم اینقدر پرنده افسرده دپرس دیدم.چرا آدما اینکارو میکنن؟پرنده تو قفس چه لذتی داره؟اصلا اسیر کردن یه حیوون و مثلا نگهداری از اون چه مرضیه؟حالا باز بعضی حیوونا خانگی هستن ولی خیلیها نه.خود من این موشی رو چند ماهه دارم یه جفت بودن مادش دو روز پیش مرد و من یک روز تمام اشک میریختم بعدم تو باغچه خونه چالش کردم همسایه ها دیدن فکر کردن دارم دعایی چیزی خاک میکنم!من نخریدمشون یه روز یکی امانت سپرد به من و خودش گم و گور شد.منم نمیدونستم باید اینارو کجا ول کنم.گفتم تو خیابون برن لهشون میکنن. زیستگاه طبیعیشونم هم معلوم نیست کجاست. مزرعه، باغ؟ نمیدونم .اگه میدونید بهم بگید.این دو تا موش خیلی واسم عزیز بودن ولی هیشکی دوسشون نداره همه ازشون میترسن حالا مادهه مرده و نره تنها شده ببینید چقدر چشماش غمگینه!مادرم هم نمیذاره یه جفت دیگه واسش بخرم میگه اقلا یه حیوون باکلاس بگیر!حالا من موندم و این موشلی غمگین.دیگه بازی نمیکنه حوصله نداره خیلی زنشو دوست داشت من طاقت دیدن مرگش رو ندارم تا حالا نمیدونستم نسبت به مرگ اینقدر ضعیفم.کسی درکم نمیکنه باور کنید من یه مرفه بی درد نیستم که همه غصه ام یه موش باشه!


 
بعضی وقتها...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠ : توسط : ستاره

حس یه تک درخت تنها میون کویر را دارم

دلم جنگل میخواد
بارون میخواد.....

در انتظار هیچ کس نیستم ؛ در امید هیچ چیز

با اشک هایم چراغ می سازم با لبخندها آینه
نه چراغ به کار من می آید نه آیینه

همه را میبخشم

همه برای تو ... چراغ ها ؛ آیینه ها

لحظه هایت پرنور .....

من میمانم با طعم گس این روزهای کش دار
با تلخی این بودن های پر تکرار
با نبودن کسی که هیچ وقت نبوده ....
من می مانم خسته از این پیکار
هنوز به نیمروز زندگی نرسیده
به سایه خزیده ام ....
تا غروب چقدر مانده؟؟؟؟؟؟
..........
روزها ی من خالی ست از بهار
همه اش شده یک زمستان کش دار
بهار را کش رفته اند انگار ....
....
جای کسی خالی ست که خودم هم نمیدانم کیست
فقط خالی ست
هر کس هم که می آید" او" نیست
شاید " او " هم بهانه ای بیش نیست
کسی که نیست " من " است .....
من را ندیده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸ : توسط : ستاره

یاد خدا آرامبخش دلهاست...ولی من خیلی وقته با خدا حرف نزدم باهاش دردل نکردم بهش نگفتم چی میخوام نخواستم واسم کاری بکنه فراموشش کردم اصلا نمیدونم هست یا نه؟

یه روزایی همیشه به یادش بودم . مذهبی نبودم اما خدا رو میشناختم میدونستم مذهبی بودن نشونه با خدا بودن نیست و با خدا بودن هم نشونه مذهبی بودن نیست. خدا همراهم بود رفیقم بود. همه کارامو بهش میگفتم به حرفام گوش میداد حتی به جیغ و دادام لبخند میزد، آرومم میکرد موهامو شونه میزد کمکم میکرد.توی گوشم حرف میزد. نمیدونم خواب بود خیال بود یا واقعی بود. یه روزی دیگه صداشو نشنیدم شاید ازم خسته شد شاید دیگه حوصلمو نداشت، نفهمیدم تو کدوم شلوغی دستم از دستش جدا شد. دیگه ندیدمش خیلی بد شد دنبالش گشتم کسی نشونیشو نداشت.منطق، فلسفه ،مذهب، علم، تاریخ، هر کدوم یه حرفی بهم زدن یکی گفت نیست یکی گفت هست یکی گفت تو آسموناست اون یکی گفت تو قلبته.گیج شدم نفهمیدم حرف کیو باور کنم زمان گذشت و من پیداش نکردم اینقدر دور شدم که حتی یادم رفت دارم دنبال چی میگردم.

من ..خدای خودمو گم کردم ،من ..عقیدمو گم کردم.


 
 
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥ : توسط : ستاره

مدتی است ستاره بانو مشغول تحصیل،تحقیق،تفسیر،تدبیر ،تشخیص ،تهذیب ،تمثیل و ... در امورات امتحان است.به همین جهت از آپیدن وا ماندیم.چندی است که هی با خود می انگاریم این همه فشار وارده بر اینجانب در عاقبت امر به چه کار خواهد آمد؟فی المثل چند مورد از یافته های خویش را به معرض دید عموم میگزاریم.

1-مدرک میگیریم قاب میکنیم میزنیم به دیوار تا چشم عمه زاده ها،عموزاده ها و دیگر دختران فامیل در بیاید.

2-در محیط کاملا علمی دانشگاه سعی بر این داریم تا علاوه بر کسب علوم مختلف مخ یک شاسکول را بزنیم ،باشد که ما را بگیرد.

3_پس از یافتن شاسکول مورد نظر مدرک خویش را پتکی بر سر وی،مادر و خواهر و احیانا هر گونه فامیل وی خواهیم کرد.

4_بار علمی سنگینی بر دوش ماست پس با فراغت از تحصیل به شغل شریف سکرتری مشغول خواهیم شد.

چنانچه مورد دیگری به ذهن شریف شما رسید دریغ نفرمایید.

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢ : توسط : ستاره

فقط یه امتحانم مونده ولی من دیگه باتریم تموم شده واسه درس خوندن.خسته میشم بس که تو خونه بودم،غروب که میشه میرم بیرون یه هوایی بخورم.آدمها رو نگاه میکنم چقدر عجیبن!چقدر لبخندای مصنوعی دارن پسرا دخترا با قیافه های عجق وجقی که حتی زیبا هم نیستن.این مدلا رو از کجا میارن؟کجای دنیا جوونای عادیش این شکلین؟این حرکات نچسب چیه؟چه جوری میشه به اینا دل بست؟کی عاشق اینا میشه؟کی میتونه فکر یه روز زندگی رو با اینا بکنه؟

دلم میخواد برگردم به 14 سالگی،روزای خوشی بود گمونم عاشق بودم از اون عشقایی که رو هواست دو هفته صبر میکنی تا طرف رو ببینی بعد  به یه لبخندش دلت قنچ میره!زیبا بود هوامو داشت.نمیذاشت هیچ پسری بهم چپ نگاه کنه اون روزا هنوز غیرت بود وفایی بود احساس معنی داشت.نمیدونم چی شد که هیچ وقت با هم حرف نزدیم.حتی اسمشم نمیدونستم تا اینکه یه روز رفت. نمیدونم کجا ولی گم و گور شد دیگه هیچوقت ندیدمش ولی خاطره اش همیشه روحم رو نوازش میده.دیگه هیچوقت عشق اینقدر برام شیرین نبود.شاید من بزرگ شدم شاید آدمها عوض شدن،نمیدونم! کاش میشد دوباره اون احساس رو تجربه کنم.عشق حتی شکستشم شیرینه.شکست در عشق شیرین تر از پیروزی در نفرته.جدایی با عشق می ارزه به رسیدن بدون اون.من توی عشق شکست خوردم اما طعم دلچسبش هنوز کامم رو شیرین میکنه ولی توی نفرت پیروز شدم و هنوز تلخی اون ذهنم رو آزار میده.