یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳۱ : توسط : ستاره

یکی دو روز پیش مراسم انتخاب دختر شایسته جهان برگزار شد،جدا از دلایل احمقانه و همیشگی ایران برای شرکت نکردن تو این مسابقه  من به کل با ماهیت این برنامه مخالفم.دلیلی نداره یه الگو برای زن معرفی بشه، الگویی بی عیب و نقص که خیلی هم به واقعیت نزدیک نیست.زنانی با اندام کشیده و بلند بالا بدون ذره ای چربی با قدهایی نزدیک به 180 سانتیمتر که ابدا داشتن چنین قدی برای زنان معمول نیست و دستاوردهای اخلاقی که بیشتر تبلیغاتی هستن تا واقعی .همین چند وقت پیش بود که خبری خوندم در مورد یکی از برگزیدگان همین مسابقات که توی خیابون دوست پسرش رو وسط دعوا گاز گرفته بود!

یه مراسم خیلی مصنوعی که آخرشم با کلی زد و بند یه برنده اعلام میشه که معمولا هم دلایل سیاسی داره.چون اغلب اون دخترها هم خوشگلن هم خیلی ویژگیهای مثبت دارن که میتونن برنده باشن، بینشون کسی از امتیاز ویژه ای نسبت به بقیه برخوردار نیست که بشه گفت وای این بهترینه!به نظرم اونای دیگه خیلی سرخورده میشن همینطور دخترایی که در سراسر جهان از اون امتیازات برخوردار نیستن.قد وقیافه و فرصت پیشرفت.توی دنیا همه جور زنی با زندگیهای متفاوت با ظاهر متفاوت پیدا میشه.خیلیها حتی فرصت فکر کردن به خودشونو هم ندارن خیلیها خودشون قربانی هستن.به عقیده من این برنامه ها صرفا تبلیغاتی هستن و نگاه ابزار گونه ای به زن دارن.من فکر میکنم همه چیز درون آدمه هر زنی میتونه در قلب خودش یه ملکه باشه.

.

.

اصلا چرا مراسم پسر شایسته نداریم؟!

البته بهتر که نداریم


 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸ : توسط : ستاره

قراربود همراه یه تیم هلال احمر به مناطق زلزله زده برم اما بعد از چند روز معطلی آخرش گفتن خانمها رو نمیبرن نگفتن چرا ولی نبردن دیگه.من دوره امداد و نجات پیشرفته رو قبلا گذروندم و عضو هلال احمر هستم و اینجور مواقع میتونم به یه دردی بخورم،ولی ایندفعه نشد که به درد بخورم.البته این کمکها و همدردیهام خوبه.امیدوارم دفعه بعدی وجود نداشته باشه که نیاز به کمک منو و امثال من باشه.گرچه با شرایط ساخت و ساز و پول به جیب زدن خیلیها و نبود قوانین مستحکم بازهم وقوع این اتفاقها بعید نیست.نمیدونم چند تا زلزله 6 ریشتری دیگه میخواد این همه مصیبت بار بیاره.


 
 
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ : توسط : ستاره

مرد زن دار!گاهی این چندش آور ترین واژه دنیاس واسه من!البته نه یک مرد زن دار معمولی بلکه مردی که با وجود سر و همسر بهت پیشنهاد رابطه میده!

گمونم اولین بار که یه همچین پیشنهادی دریافت کردم چند سال پیش بود توی یه اداره دولتی کارآموز بودم و قرار بود بعد از اتمام دوره استخدام پیمانی بشم.با سه تا مرد هم اتاق بودم میز بغلم یه آقایی بود حدودا 40 ساله.معمولا توی انجام کارهای اداری راهنماییم میکرد و منم وقتای بیکاری یه چیزایی از اینترنت و کامپیوتر بهش یاد میدادم.میدونستم زن داره بچه داره خودش گفته بود.گفته بود که خیلی سخت گیر بوده و بعد از 50 تا خواستگاری رفتن زنشو انتخاب کرده اینکه خیلی دوستش داره و یه خانم همه چی تمومه و بچه اش تمام زندگیشه اینارو به من گفته بود ولی...یه روز شمارمو گرفت گفت تو خونه در مورد کامپیوترش به مشکل برخورده و میخواد من کمکش کنم ،ولی هیچ وقت بابت این مسئله با من تماس نگرفت عوضش شروع کرد به sms دادن اولش فقط جوک میفرستاد بعد متنای ادبی و کم کم مشکوک شد جملات عاشقانه میفرستاد و من یه کم شک کرده بودم تو ادره هم کمتر باهاش حرف میزدم کار آموزیم تموم شد و باید کارهای استخدامیم رو انجام میدادم تا اینکه حرف دلش رو زد.اس داد که ستاره عاشقت شدم خیلی زیاد!من بغض کردم دست و پاهام میلرزید و احساس عذاب وجدان شدیدی داشتم انگار که من مقصر باشم با خودم میگفتم حتما من کار اشتباهی کردم حتما از من چیزی دیده زیادی بهش نزدیک شدم و...خطمو عوض کردم و بیخیال استخدام شدم دیگه پامو تو اون ادره نزاشتم و بعدش دیگه هرگز برای استخدام تو هیچ اداره دولتی اقدام نکردم.

بعدها وقتی این ماجرا به طرق مختلف و در جاهای مختلف و با قشرهای مختلف برام تکرار شد فهمیدم که تقصیر از من نیست اشکال از اونها بود از کسایی که از زن فقط زن بودنش رو فهمیدن در هر شرایطی که باشن میگن سنگ مفت گنجشک مفت میندازیم یا میخوره یا نمیخوره.تو این جریان قطعا اون زنهایی که مفت هستن هم مقصرن فرقی نمیکنه برای همخوابه شدن چقدر میگرن به نظر من مفتن.

حالا دیگه به قولی منم مار خوردم افعی شدم وقتی یه مرد زن دار اشاره ای برای ایجاد رابطه  میکنه با اعتماد به نفس کامل و البته لذتی وصف ناپذیر بهش زل میزنم و میگم خجالت نمیکشی مرتیکه زن دار؟از زنت از بچه ات خجالت نمیکشی برم بهشون بگم چه ...هستی؟خیلی هاشون میترسن انتظار همچین برخوردی رو ندارن و من واقعا نمیدونم اونای دیگه چه جوری باهاشون برخورد کردن که از برخورد من اینقدر جا میخورن.یه بار یکی خیلی پررو بود گفت زن دارم ایدزکه ندارم!! مسئله عجیب تر اینه که برای بعضیاشون این موضوع خیلی عادی به نظر میاد.اینکه یه زن محترم  توی خونه داشته باشن یه زن که نجیب باشه آروم و حرف گوش کن باشه مادر بچه اش باشه و یه زن بیرون از خونه که معشوقه باشه ناز کنه و مرهم خستگی هاش باشه با یه عشوه تمام فکر و مسئولیت این زندگی رو از یادش ببره.نمیدونم چطور میشه معشوقه یه مرد متاهل بود حتی اگه یه مطلقه کامل هم باشم نمیتونم مردی رو دوست داشته باشم که مال یکی دیگه است .این موضوع خیلی عصبانیم میکنه چون تمومی نداره و امروز دوباره تکرار شد ولی ایندفعه نمیتونستم بزنم تو دهن یارو چون طرف مدیر خودم نبود مدیر دوستم بود و ممکن بود باعث اخراج اون بشم .

نمیدونم همسر این آدمها چه جوری زندگی میکنن یعنی خبر ندارن؟میدونن و به خاطر اسم یه شوهر هیچی نمیگن؟خود این مرد چی؟چیکار میکنه؟چه جوری شب میره خونه و تو چشمای زنش سلام میکنه؟با چه رویی بچه اش رو بغل میکنه زنشو؟

مرد زن دار،بدترین واژه دنیا در حال حاضر!


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : ستاره

همیشه دلم میخواست شوهرم یه آدم جالب باشه مثلا یکی از مقامات یا یه پلیس یا یه جاسوس! که کارش خیلی هیجان داره البته جاسوس خوب مثل 007 .فکر کنم مهندس کشتی هم خوب باشه میتونی باهاش همه دنیا رو بگردی.البته نه که فکر کنید خدای نکرده من دنبال پول و ثروتم ها!به مرگ خودم نه فقط دنبال یه زندگی پر فراز و نشیبم.من ثبات رو نمیتونم تحمل کنم یکنواختی بدترین شکنجه اس واسه من.جونم براتون بگه اینروزا که بازیهای المپیک هم برگزار میشه خیلی هوس کردیم یکی ازین مدال آورا شوهر ما میشد!و البته اگه احسان حدادی رو میدادن به ما خیلی خوب میشدخیال باطلمدیونید اگه آشنا یکیتون هست سفارش منو بهش نکنید!البته با یکی از همین  ورزشکارا یه آشنایی دور هم داریم ولی طرف 5 6 سال از ما کوچیکتره وگرنه صد در صد میومد خواستگاری!اعتماد به نفس رو دارید؟گمان کنم بیشتر ورزشکارا بعد از شهرت سراغ دختر مقامات مهم میرن واسه ازدواج، نمونه اش زیاد هست به این ترتیب من میتونم کاملا امیدوار باشم ولی در مورد خط اول دوم شک نکنید یا همونجوری که گفتم میشه یا اصلا نمیشه.

تا پیش از این بازیها فکر میکردم حس ملی گرایی در من تحلیل رفته باشه یعنی دنیا رو واحد دیدن و دهکده جهانی و از این مزخرفات..ولی وقتی دلم برای برد ایران توی هر بازی میتپید دیدم نه هنوز هم کمی غرور ملی در من باقی مونده.چیز خوبی نیست این غرور ملی خیلی جاها آدم رو اذیت میکنه به خصوص اگه تو کشوری باشی که هر مسئله حاشیه ای رو بر ملیت ارجحیت بدن اونوقت تویی و غرور همیشه جریحه دار شدت.


 
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٩ : توسط : ستاره
 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : ستاره

با آقای سین پسری که تو پست قبل درباره اش نوشتم دوباره صحبت کردیم  .گفت که شوکه شده چون هرگز فکر نمیکرده زندگی من اینقدر پیچیده باشه!گفت همیشه تصورش این بوده که من یه دختر ناز نازی هستم که هرگز آب تو دلم تکون نخورده و در عمرم با یه پسر هم حرف نزدم گفت که همچنان عاشق منه و هر طور شده خانوادش رو برای ازدواج راضی میکنه و ....خیلی حرفا.ولی یه وقتایی یه چیزی درون آدم عوض میشه. این موضوع گیجم کرده ، البته پسر خیلی خوبی هست بسیار باهوش و دقیقه درک بالایی داره خیلی خوب میفهمدت دیدش بازه نسبتا  دنبال هوس نیست و احساس میکنم واقعا دوسم داره. البته وضع مالی خیلی خوبی نداره و به نظرم لایق موقعیتای خیلی بهتری هست ولی خوب واقعا زیاد برای من مهم نیست.من یه بار امتحان کردم و پول خوشبختم نکرد واقعا دیگه مادیات اونقدر برام ارزش نداره فکر میکنم محبت و درک متقابل خیلی بیشتر از پول میتونه خوشبختم کنه اما نمیدونم چرا خودش فکر میکنه من به مسائل مادی خیلی اهمیت میدم.یه کم گیر میده مدام دوست داره چکت کنه و اگه بگی بیرونم 45 بار زنگ میزنه ببینه داری چکار میکنی خودش میگه از سر دوست داشتنه که اینجوریه نمیدونم!به هر حال نمیدونم آخر این رابطه چی میشه من بهش امیدوارم.خدایا کمکم کن خاطرات گذشته رو فراموش کنم و بتونم با کسی که دوستش دارم به آرامش برسم.


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤ : توسط : ستاره

گفتم میخوام تنها باشم ولی زندگی همیشه منو سورپرایزمیکنه.یه پسری بود که 6 7 سال پیش توی یه دانشگاه درس میخوندیم همدیگرو زیاد میدیدم و اون همیشه سعی داشت به من نزدیک بشه. درسمون تموم شد و بعدها چند بار تو خیابون دیدمش اما بازم همچنان اصرار به آشنا شدن با من داشت.چند روز پیش دوباره دیدمش ایندفعه اومد جلو و گفت اگه هنوز ازدواج نکردی من هنوزم دوست دارم.شبش بهش تلفن زدم داشت از خوشی پرواز میکرد! خیلی محترمانه و محافظه کارانه برخورد میکرد.دروغ چرا منم بدم ازش نیومد خوش تیپ بود  و رفتار موجهی داشت.توی چند روزی که باهم صحبت کردیم احساس کردم دارم با یه آدم متفاوت آشنا میشم کسی که واقعا منو دوست داره و سعی داره منو راضی نگه داره.گفت که به ازدواج با من فکر میکنه وحتی اگه خانوادش هم مخالف باشن هر جور شده راضی شون میکنه.گفت کدوم مادری هست که دلش نخواد تو عروسشون بشی گفت که هفت سال منتظر این لحظه ها بوده.اما یه مسئله بود یعنی دو تا مسئله، من باید بهش میگفتم1:ننه بابام از هم جدا شدن2:خودم هم یه بار جدا شدم! اولی رو گفتم زیاد سخت نبود خیلی واسش مهم نبود خوب برخورد کرد.در مورد دومی هم انگار شک کرده بود مدام بهم میگفت چه طور امکان داره دختری مثل تو تا حالا مجرد مونده باشه؟و من هی سکوت میکردم.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم واقعیت رو بهش بگم.گفتم و ......

اولش سکوت کرد بعد گفت تاثیری تو تصمیمش نداره و همچنان عاشق منه اما این حرفش فقط یک روز دوام آورد فردا شبش رفتارش خیلی سرد شده بود بهش گفتم خیلی تغییر کردی گفت آره میدونم من فکرامو کردم نمیتونم با تو ازدواج کنم حتی اگه منم بخوام خانوادم امکان نداره اجازه بدن.دلیلش هم واضح بود.نامزدی یکماهه من.دست و پاهام میلرزیدن نمیدونم چرا ؟من که زیاد نمیشناختمش ،ازش خوشم میومد ولی عاشقش که نبودم، اون بود که در تمام این مدت کوتاه گفته بود دیوانه وار عاشق منه.خوب عکس العمل من هم مشخصه خیلی آروم بودم بهش گفتم که درکش میکنم و بهش حق میدم و...همه چی تموم شد.دیگه بهم زدن با یه پسر راحت ترین کار دنیاست واسه من ولی باور کنید این دفعه هیچ راحت نبود.طرد شدن خیلی سخته اونم به خاطر اتفاقی که در گذشته تو افتاده.ولی سعی میکنم خودمو بزارم جای اون نمیدونم اگه منم طرف مقابلم همچین مشکلی داشته باشه چی فکر میکنم شاید منم نخوامش شاید آدمی که در گذشته مشکلی داشته رو نخوام جامعه ما ما رو اینطور بار آورده که درباره گذشته آدمها قضاوت کنیم . موضوع اینه که وقتی اسم این عقد لعنتی میاد ملت هزارجور فکر میکنن.اول اینکه برا هیچ کس قابل باور نیست که من با طرف رابطه ای نداشتم ثانیا نمیتونن قبول کنن که من واسه مشکلاتی که از نظر اونا پیش پا افتادست ازدواجمو بهم زده باشم.توضیحشم سخته زمان میبره نمیشه توی یکی دو جمله سرهمش کرد.همه فکر میکنن چه اتفاق بزرگی باید بیفته که دو نفر از هم جدا شن!دوست نداشتن و درک نکردن و عدم تفاهم دلایل خیلی احمقانه ای به نظر میاد!ناراحت نیستم حتی گریه ام هم نمیاد ولی خوب سنگ که نیستم امیدوار شده بودم که بالاخره اونی که میخواستم پیدا کردم یه نفر که خوب درکم میکنه و سالها در انتظار داشتن من بوده و ... نا امید شدم توی ذوقم خورد.نمیدونم چند نفر دیگه تو این دنیا هست که ممکنه من همچین حسی بهش پیدا کنم و اونم منو با همه مشکلاتی که داشتم قبول کنه.


 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢ : توسط : ستاره

یادتونه درمورد یه پسری به نام حامد نوشتم؟اینکه خیلی خوب بود ولی قصد ازدواج نداشت؟خوب من ارتباطم رو باهاش کم کردم و بعد یهو قاطی کردم و کلا قطعش کردم ،حالا اون هی زنگ میزنه که چرا خبری ازت نیست و این حرفا.. منم اصلا دیگه حوصلشو ندارم واقعا دوست دارم تنها باشم قسمت بدش اینه که اون میگه میخوام باهات ازدواج کنم ولی من واقعا دیگه نمیخوام!چون تو این مدت با شناختی که ازش پیدا کردم دیدم اصلا به من نمیخوره.من یه چیزیو وقتی میخوام باید به دستش بیارم و اگه نیارم کلا از ذهنم بیرونش میکنم طوری که دیگه اصلا برام اهمیت نداشته باشه.

چرا مردا اینجورین؟واقعا چرا؟وقتی مثل بچه آدم بهشون محبت میکنی خودشونو میگیرن ولی وقتی محل سگ نمیزاری میفتن دنبالت.خسته شدم از این بازی که به طرفت بی توجهی کنی تا اون جذب بشه میخوام نشه دیگه بعد از چی؟

اینروزا بیش از هر چیز دلم تنهایی میخواد واقعا حوصله هیچ رابطه ای رو ندارم نمیدونم اینایی که ازدواج کردن وقتی دلشون تنهایی میخواد چکار میکنن؟اصلا یه وقتایی آدم دلش میخواد ساکت باشه حرف نزنه تو خودش باشه شریک زندگیت میتونه درک کنه؟یا هی غر میزنه سرت؟کسایی که با عشقشون ازدواج کردن همیشه عاشق میمونن؟خسته نمیشن ازهم؟

حس میکنم من قبل از ازدواج همه توان و انرژیم رو گذاشتم برای حل مشکلاتی که داشتم اونایی که با قدرت وارد زندگی زناشویی میشن مثل من درگیر نبودن یه مادر با دوتا دختر کوچیک، توی این جامعه بی سر و پا، گفتنش راحته ولی تا تجربه نکنی نمیفهمی حتی تصورش هم ذره ای به واقعیت نزدیک نیست.واقعا توان روبرو شدن با مشکلات جدید رو ندارم به خصوص بعد از جریان طلاق خودم.در مقابل اون آدمها اینقدر صبوری کردم که دیگه جایی برام نمونده فکر میکنم اگه شوهر کنم و مثلا یه بار مادرشوهره بهم بگه بالا چشمت ابرو یا خفه اش میکنم یا خودم دق میکنم!نمیتونم برای چیزایی که حقمه بجنگم از این جمله با سیاست باش حالم بهم میخوره.چرا باید برای داشتن حقوق انسانیم توی زندگی زناشویی مکر و حیله بکار ببرم؟طرف باید خودش بفهمه تازه من بیام حالیش کنم؟اونم با سیاست؟مگه تو مجلس کار میکنم یا وزارت امور خارجه؟این یه زندگی عادیه که هر کس باید نقش خودش رو بلد باشه .نه این روش من نیست هیچ وقت نبوده شاید بگید بده ولی بهر حال نمیتونم چیزی نشون بدم که نیستم.

حالم خوبه ها!فقط درد دل کردم.


 
 
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸ : توسط : ستاره

همیشه آرزو داشتم که قهرمان جهان بشم رشته من ژیمناستیک بود به خاطر همین هرگز توی خواب هم نمیتونستم همچین تصوری داشته باشم.پاتیناژ هم یکی دیگه از علایق من بود ولی این رشته تقریبا تو ایران وجود نداره باله و رقص و بقیه رو که دیگه باید فراموش کرد.شاید نباید همچین آرزوهایی داشتم که سرخورده نشم ولی مگه میشه برای آرزوها باید نباید تعیین کرد.بزرگترین بد شانسی اینه که تو همه کشورای دنیا توی ایران و توی این زمان به دنیا بیای بدتر از اون توی شهری که من هستم متولد بشی.دوست ندارم مثل خیلیها که گذاشتن رفتن بعد میگن عاشق ایرانیم دروغ بگم.من اینجا موندم در حالیکه مدتها پیش میتونستم برم نرفتم چون میخواستم همینجا شادیهامو داشته باشم.

اینروزا که بازیهای المپیک برگزار میشه من خیلی بیشتر دلم میگیره.یعنی میرسه یه روزی که اونقدر رفاه امنیت و آزادی تو این مملکت باشه که این بازیها تو کشور ما برگزار بشه؟یعنی میزارن؟کفر نیست؟گناه نیست؟دنیا کن فیکون نمیشه اگه یه زن برهنه بره مسابقه بده؟استغفرالله فکر کنید مسابقه شنای زنها بخواد تو ایران برگزار بشه!!!اصلا مردم ما فرهنگشو دارن؟احتمالا گرون ترین و پر جمعیت تریت مسابقات بشه، چقدر کف و سوت میزنن واسشون!شاید حتی فکر کردن بهش خنده دار باشه ولی من فقط میتونم امیدوارباشم که اون روز برسه.

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤ : توسط : ستاره

چند روز پیش رفتم محل کار یکی از دوستانم.این دوست توی محل کارش از من تعریف کرده بود ولی دوستم بهم گفت که یکی از همکارا اومده گفته این کجاش تعریفی بود؟!خیلی زشت و چاق و بیریخت بود!باور کنید ازون ساعت همش میرفتم جلو آینه هیکلمو نگاه میکردم از سی و پنج نفر پرسیدم من چاقم؟!بعد حرصم گرفته بود میخواستم یه راهی پیدا کنم برم حال اون دخترو بگیرم ! هی فکر میکردم چرا باید یه نفر فقط توی سی ثانیه اینقدر با من لج بیفته؟

دیروز بعد از ظهرم یه زوج رو دیدم که اومده بودن برای خرید نامزدی. با عشق دست همو گرفته بودن و از هم نظر میپرسیدن.یاد خرید نامزدی خودم افتادم همراه با گله ای از خانواده داماد.دامادی که با مادرش قدم میزد و نظر من به اندازه یک نخود هم مهم نبود.حتی بدترین زندگی ها هم خاطرات خوش نامزدی رو فراموش نمیکنن ولی من حتی یه روزم شاد نبودم.لبخند تلخی زدم و تا امروز گهگداری جلو آینه بغضم میگرفت بغضی از روی عصبانیت و یه عالمه عقده،تا اینکه یه عکسی دیدم. این عکس

فکر میکنید اون نقطه چی باشه؟

این عکسی است که فضا پیمای ویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان میدهد.

کارل ساکال فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیندتمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی ودکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا” مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشیدشناور است.زمین ذرهای خرد در مقابل عظمت جهان است. .
خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بیپایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله
نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتازدر پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گمشده در تاریکی کهکشانهاست.

خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم . گفته شده شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.

.

.

این عکس به من نشان داد که غمهای من ،دلشکستگیها و دلمشغولی های من چقدر حقیر و ناچیز است

برای من٬
این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و
سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ