یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸ : توسط : ستاره

پیرو حرف پابلو عزیز مبنی بر اینکه اگه با شغلت شاد نیستی عوضش کن وگرنه دق مرگ میشی، طی یک حرکت انتحاری از شغلم استعفا دادم!اصلا هم به این موضوع ربطی نداشت که از هر 10 تا کارمند مرد 9 تا شون هر کلام من رو دال بر چراغ دادن اینجانب میزاشتن و با سر و دست و پا و دنبال شکار بودن و نه به این که از هر ده نفر 11 نفرشون بیسواد و خنگ بیمنطق بودن ودنبال خاله زنک بازی و زیر آب زدن و نه به اینکه کارم بی تحرک و کسالت بار بود و نه حتی به این که مدیرمون با مدرک زیر دیپلم شرکتی داره که 10 تا مثل من و بالاتر از من واسش کار میکنن و زحمت میکشن و با ماهی چندر غاز راضی میشن و اون طرف بالای 20 میلیون میزاره تو جیبش!نه !فقط و فقط فهمیدم با این شغل خوشحال نیستم خوشی زد زیر دلم و اومدم بیرون!درسته که ما مملکتی داریم که نمیشه به این فکر کرد که کارتو دوست داری یانه و فقط باید به فکر پول درآوردن باشی از هر راهی حتی اگه شده توالت بشوری! چون اگه بخوای ادا اطوار این غربیها رو دربیاری مبنی بر این سوسول بازیای رضایت شغلی و مسیر ترقی و انگیزش و بهداشت روانی و غیره کاری از پیش نمیبری و مجبوری سر چهارراه کاسه گدایی دستت بگیری یا اینکه به شغل شریف دزدی رو بیاری که از قضا خیلی هم دور از ذهن نیست.دزدی فقط وقتی از دیوار مردم بالا میری کار کثیف و زشتی به نظر میاد اما وقتی با هزار دوز وکلک از کار و جنس و خدمت و مال مردم میبری و میریزی تو جیب خودت اصلا کار زشتی نیست فقط یکم زرنگیه!القصه کاری به این چیزا نداریم  دیگه گفتنش لوث شده.اما در مورد خودمون و اینکه تو این وانفسا یهو قاط زدیم و اومدیم بیرون دیگه نباید برای شما تعجب آور باشه.من آدم صبوریم خیلی صبر میکنم تا ظرفیتم پر نشه هی میریزم رو هم ولی وقتی لبریز شدم دیگه میبرم نمیکشم از هر جا که باشم استاپ میکنم.حالام واقعا واقعا پشیمون نیستم که هیچ خیلی هم خوشحالم. احساس آزادی عمیقی میکنم.نمیدونم اونایی که کار دولتی دارن و راضی هم نیستن چطور میتونن سی سال تمام یک کار تکراری بدرد نخور و ادامه بدن؟خدارو شکر همیشه اونقدر پس انداز دارم که یه چند وقتی به دادم برسه از این بابت نگران نیستم.برنامم هم برای آینده مشخصه و تا اون وقت لنگ نیستم.حالا که بیکار هستم چند روزی هم میخوام برم سفر. خلاصه اینکه هر وقت افسرده و دلمره شدید بدونید که وقتشه یه چیزی تو زندگی شما عوض بشه ممکنه یه چیز خیلی کوچیک بتونه روحیه تون رو بهتر کنه گاهی هم نیاز به تغییرات بزرگتر هست.هیچ کس به اندازه خودمون نمیتونه به ما کمک کنه این باور منه.


 
 
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤ : توسط : ستاره

چند روزه بی حالم،گیج میزنم الکی میام و میرم احساس سبکی میکنم.واقعیتش اینه که زیادی احساس سبکی میکنم. سبک مثل بادکنک ولی خالی!دلم میخواد یه کتاب خوب بخونم خیلی وقته که کتاب نخوندم خیلی وقته خیلی از کارایی که دوست دارم نکردم مثل ورزش مسافرت نقاشی.گفته بودم که نقاشی میکنم؟البته باید بگم میکردم شاید دوسال هست که دیگه کار نکردم.همین چیزاست که باعث میشه آدم بی روحیه بشه دیگه!روح آدمم باید تغذیه بشه وگرنه یواش یواش میمیره.یه شعری بود از پابلو نرودا که دقیقا همین حرفو میزنه که

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش نکنی

اگر از خودت قدردانی نکنی

و .....              (معمولا سه نقطه میزارن!)

خوب من خیلی وقته اینکارارو نکردم خیلی کارا هست که باید بکنم.

طبق گفته نوستراداموس دنیا باید 21 دسامبر 2012 کن فیکون بشه!21 دسامبر کی میشه؟3 ماه دیگه؟اگه واقعی باشه چی؟چیکار میکنید؟گمونم من باید همه پولی که جمع کردم رو بردارم برم سفر و تا جایی که جا داره خوش بگذرونم از  پدر مادرم حلال خواهی کنم و به چند تا از دوستام سر بزنم.

به هر حال خدا کنه راست نگفته باشه،من با همه بی حالی و بی حوصلگیم با همه زاغ و زوغم و درد و بی درمانیم نمیخوام بمیرم.نمیخوام دنیا تموم شه نمیخوام!

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧ : توسط : ستاره
 
 
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧ : توسط : ستاره

2 روز دیگه انتخاب واحد دارم کلی پول باید بریزم تو حلقوم دانشگاه لعنتی!گفتم میخوام ادامه بدم ولی وقتی اسم پول دادن میشه تصمیم میگرم همین فوقم انصراف بدم!

یه زمانی که خیلی ها یادشون نیست انتخاب واحد مثل حالا نبود که!ساعت 8 شروع میشد باید 5 صبح میرفتی نوبت میگرفتی تازه همون موقع ام 50 نفر جلوت بودن حالا کی اومدن خدا میدونه!گمونم شب رو همونجا خوابیدن اوووووه یه بدبختی بود.تازه فکر کن اگه از شهر دیگه ای بودی باید دو روز تموام میکوبیدی میرفتی اون شهر واسه انتخاب واحد!تازه اولش که انتخاب واحد اینترنتی شد چون هنوز سیستم درست کار نمیکرد کلی مشکل پیش میومد.مثلا الکی میگفت بدهکاری و امکان انتخاب واحد نداری!یا یه واحدی رو واست ثبت نمیکرد و تا بیای بری درستش کنی ظرفیت کلاس پر شده بود.هی زندگی...

دلم برای دانشگاه تنگ شده البته نه زیاد وقتی یاد دانشجوهای دو در دو کلاسمون میفتم دلتنگی یادم میره ولی کلا دانشجو بودن رو دوست دارم به نظرم درس خوندن راحت ترین کار دنیاست.اینو از وقتی بزرگ شدم فهمیدم یه زمانی فکر میکردیم چقدر درس خوندن عذاب آوره و آرزو میکردیم زودتر تموم شه البته این آرزوی شاگردایی مثل من بود نه اونایی که با عشق درس میخوندن بعضیا کتاب رو به جای خوندن شخم میزنن!و قطعا من از اون دسته نبودم!

 


 
 
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤ : توسط : ستاره

تصمیم دارم واسه دکترا هم درس بخونم،اما دکترا بدون مقاله نمیشه.منم که استاد مقاله نوشتن!گیجم یه مدته فکر رفتن به خارج واسه ادامه تحصیل افتاده تو سرم.اونایی که رفتن همه راضین خیلیام میگن خوب نیست ولی عجیبه که من تا حالا ندیدم کسی که میره برگرده!شما دیدین؟

یه پسر تو دانشگامون هست که یه سال بالاتر از منه معدلش 20 شده بود!!!و حالام دکترا قبول شده،2 تا مقاله IsI هم داره ولی از شما چه پنهان عضو ارشد نمیدونم چیه بسیج و سپاه و فلان و فلان هم هست بعلاوه اینکه فرزند شهید هم هست.خلاصه از اون تیپای خفن مومنین.حالا خدا میدونه اینا واقعا بهم ربط دارن یا نه!منم نمیخوام قضاوت کنم ولی یه بار کور شم اگه دروغ بگم یکی از نمره ها رو تو برد زده بودن و من دیدم که 16/5 شده بود و حالا چطور معدلش بیست شده من نمیدونم شاید درس پیش نیاز بوده و رو معدل حساب نشده.به هر حال رابطه بسیار خوبی با مدیر گروه و مدیر دانشگاه و غیره هم داره بسیار مغروره قدش نیم وجبه و همیشه خیلی به من نگاه میکنه البته اینم بگم خیلی محترم رفتار میکنه همیشه یه اقتداری توی رفتارش هست و بنده هم نمیدونم به چه علت تا حالا چند بار خوابشو دیدم! و اگه این جا رو بخونه و ببینه من چقدر بهش اهمیت میدم مطمئنا از خوشحالی پرواز که هیچی فضا نوردی هم میکنه.

خلاصه اینکه میخوام ادامه بدم اما نمیدونم همت کنم اینجا بخونم یا برم کشور دیگه.در هر دو صورت باید خیلی همت کنم.زندگی در عین سادگی خیلی پیچیده است میخوام دست از آرزوهای بچه گانه بردارم و به رویاهای اصلیم واقعیت ببخشم.احساس میکنم تا الان خیلی وقت هدر دادم چون هنوز راه خودمو پیدا نکردم و زندگی رو باری به هر جهت گذروندم.داشتن هدف تو زندگی خیلی مهمه اینکه بدونی هر گامی که برمیداری بی دلیل نیست و یه انگیزه ای پشت قدمهات هست زندگی رو با همه مصائبش شیرین تر میکنه.


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸ : توسط : ستاره

سال اول دبیرستان که بودم فیلم تایتانیک هنوز تو اوج بود و هممون تو کفش بودیم.یه جا سویچی خواهرم داشت که عکس اون یارو بی پدر جک یا همون دی کاپریو خودمون روش بود.یه روز بردمش مدرسه که نشون دوستا بدیم و یه کم خر کیف کنیم.از شما چه پنهان یه ناظم داشتیم که مثل سگ ازش میترسیدیم.همیشه زنگای تفریح یه نفر دم در میزاشتیم که اگه این دیو فولاد زره اومد خبر بده.خلاصه زنگ تفریح شد و با بچه ها داشتیم میگفتیم میخندیدم من جا سویچی رو بهشون نشون دادم یکی گفت میمیرم براش یکی گفت کاش جای اون دختره بودم آخری برداشت عکسه رو ماچ کرد که یهو...یا ابلفضل دیدیم صدای دیو یا همون ناظم میاد!از کجا؟از پشت پنجره مثل مارمولک زل زده بود بهمون داشت یواشکی دید میزد.همه چی هم دیده بود داد زد بیارین ببینم اونی که دستتونه جا سوییچی رو گرفت و منو اون دخترایی که تو کلاس بودیم هم برد دفتر.میگفتم من که کاری نکردم مگه چیز بدی آوردم مدرسه؟اینو که تو خیابونم میفروشن!میگفت موادم تو خیابون میفروشن باید بخری؟تو کارت ازون که عکسو ماچ کرد بدتره تو عامل فساد شدی!تو باعث شدی اون دختر اون حرکت لجنو بکنه!خلاصه تا یه هفته من پام تو دفتر بود اشک و آه و حتی تهدید به اخراج شدم.آخرشم با تعهد و هزار التماس ازم گذشتن.جاسوییچیم که مال خواهرم بود هیچوقت بهم پس ندادن.

نسل ما ازین خاطرات زیاد داره،نسلی که به خاطر جرمای کوچیک مجازاتای بزرگ شده.نمیدونم اصلا اسم همچین کارایی رو میشه جرم گذاشت یا نه،ولی مطمئنم که هیچوقت عادلانه باهامون رفتار نشده.امروز که یاد این چیزا میفتم با خودم میگم امثال من هیچوقت فرصت نداشتن با جوونی و نوجوونی خودشون کنار بیان.اجازه نداشتیم حتی عادی رفتار کنیم عادی مثل همه جای دنیا.کارایی که واسه بچه های دیگه تو جاهای دیگه جزو تفریحات سالم حساب میشه برای ما خطا بود.خیلی از ما نه بچگی کردیم نه جوونی. هر مرحله از زندگی باید توی مسیر خودش طی بشه تا بشه آدم بود.


 
 
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤ : توسط : ستاره

پسر داییم میگه این اواخر خیلی خوشگل شدی،اگه اخلاقت خوب بود خودم میگرفتمت!میگم مگه اخلاقم چشه؟میگه هیچی فقط میترسم دو روز بعد از عروسی بزنه زیر دلت بگی طلاق میخوام!بعد غش غش میخنده.منم میخندم همه میخندن.ولی پشت این خنده ها یه حقیقت تلخی وجود داره.اون راست میگه ممکنه واقعا یه همچین اتفاقی بیفته.الان که فکر میکنم واقعا نمیدونم دلیل جداییم بد بودن نامزدم بود یا سکون و رخوتی که تو زندگی زناشویی وجود داره.یه زمانی اوج آرزوی من پیدا کردن یه همسر خوب بود و رسیدن به آرامش و خوشبختی کنار اون ولی الان بزگترین آرزوهام مربوط به مسائل مالی و کاریه.خیلی ها به من میگن غیر عادی خیلی از پسرایی که از من خوششون میاد ولی وقتی من از خواسته هام میگم پشیمون میشن و میرن.من زن خونه نیستم نه که از خونه داری و بچه داری بدم بیاد ولی نمیتونم با این چیزا به تنهایی خوشبخت باشم نمیدونم بده یا خوبه.خیلی ها بهم میگن این احساس الانته و 10 سال دیگه اگه تنها باشی پشیمون میشی.اینقدر بهم گفتن که دیگه شک دارم واقعا اونا راست میگن یا من؟حتی روانشناسمم گفت که سیر طبیعی زندگی هر آدمی در همه جای دنیا به ازدواج و بچه دار شدن ختم میشه ولی من آدمی هستم که از دیدن ذوق زیاد پدر مادرا واسه بچه هاشون یکم حالم بد میشه.فکر میکنم مگه کار شاقی کردن که بچه دار شدن؟هروز همه د ارن بچه دار میشن این دیگه اینقدر غش و ضعف نداره!نمیدونم تو دلتون دارین به من چی میگین.ولی اگه ازم بپرسین زندگیه ایده آلت چیه میگم رفتن.سفر جهانگردی.میگم جهانگرد نه توریست چون این دو تا باهم فرق دارن. توریست میره سفر و ممکنه تو یه هتل 5 ستاره بخوابه و بعد از مدتی بر میگرده خونش ولی جهانگرد ممکنه تو یه آلونکم بخوابه بره با اهالی اون جا زندگی کنه کار کنه و بعد دوباره بارشو ببنده و بره یه جای دیگه.شاید هرگز به خونش برنگرده.نمیدونم مخم تکون خورده یا چی ولی من قبل از طلاقم اینجوری نبودم.مثل بقیه بودم ولی حالا اینا آرزوهای منه.میدونین من اگه بخوام میتونم این سبک زندگی رو انتخاب کنم منتها نمیدونم که راه درستی هست یا نه؟داروین قبل از ازدواجش 10 سال به سیاحت و جهانگردی پرداخت و بعد که برگشت ازدواج کرد ولی اگه من برم و 10 سال دیگه برگردم بعید میدونم کسی حاضر به ازدواج با من باشه!گاهی میگم که اگه ازدواج کنم حتی با یه آدم خوب شاید دووم بیارم ولی مطمئنم تا همیشه حسرت این آرزوها به دلم میمونه.گاهی حسرت اون دخترایی رو میخورم که به عشق شوهر و بچه شون زنده ان.چرا این عشق در من نیست؟شاید اصلا ژنشو ندارم!

هنوز رو حرفم هستم، یه مهندس کشتی واسه من خیلی خوبه.اگه بینتون دارید واسطه بشید خدا خیرتون بده!