یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
72
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩ : توسط : ستاره

جریان این زن دوم چیه که اینقدر زیاد شده؟چیه وبلاگستان پر شده از داستان اینجور زنا؟عجیبه که همشونم داعیه عشق دارن!عشق چقدر راحت شده ورد زبون آدمایی که احساس ندارن!نمیدونم کی بوده و چه زندگی داشته و چجور به این جا رسیده فقط اینو میدونم که زن دوم شدن از چاله در اومدن و به چاه افتادنه تحت هیچ شرایطی نمیتونه درست باشه حتی میشه شرایط یه قاتل رو بررسی کرد که دید چرا کارش به اینجا کشیده ولی زن دوم شدن فقط و فقط از حماقته!چطور میتونی عاشق باشی و عشقت رو با یکی دیگه تقسیم کنی؟چطور میتونی عشقت رو در آغوش بگیری در حالیکه میدونی شب قبل تو آغوش کسه دیگه ای بوده؟اصلا چرا وارد زندگی مردی میشی که یه همسر دیگه داره؟بهت گفته چی؟زنش سرد مزاجه؟بد اخلاقه؟زشته؟روانیه؟پس چرا طلاقش نمیده؟مجبوره باهاش زندگی کنه؟باور کردی؟میدونی اگه مردی زنی رو نخواد دنیا هم نمیتونه راضیش کنه که اون زن رو نگه داره؟مردایی رو دیدم که از دار و ندارشون گذشتن که زنی رو که نمیخواستن طلاق بدن!نگو شرایط ما فرق میکنه نگو عشق ما فرق میکنه خودت رو گول نزن!نشستی تا زن اول عقب بکشه؟بعد تو بشینی رو خونه زندگی که خدا میدونه چند سال با خون دل جمع کرده؟میدونی بعدش تبدیل میشی به چی؟تا آخر عمر باید طعنه بشنوی تا آخر عمر مثل یه آویزوون نگات میکنن یه خونه خراب کن.به قیمت اشک چشم و خون دل یه زن دیگه صاحب خونواده میشی.

قانون خشن و مردسالارانه این مملکت بهت احترام نزاشته که ازدواج مجدد توش مجازه .ولی خودمون چی نمیتونیم به خودمون احترام بزاریم؟چرا کرامت یک زن رو تا این حد پایین میارین؟چرا قبول میکنید که درجه دو باشید؟چرا به نصف راضی شدید؟سهم شما با هر موقعیتی با هر قیافه و وضعی که دارید تمام قلب و روح و وجود یک مرده،نه یک نیمه ناتمام

دختر گلی که سوال کرده بودی تکلیفت چیه به نظرم پرسیدن نداره یه دری هست که روش نوشته جهنم و شعله هاش مشخصه حاضری بری توش تا شاید بهشت اون پشت منتظرت باشه؟زن دوم یعنی خواری خفت تحقیر یعنی اشک یعنی تا همیشه دوم...

 


 
71
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦ : توسط : ستاره

توی یه فروشگاه بودم ازینا که فقط لباسای مارک میفروشن و پول جنساشون خون ناحقه.خوب البته من فقط محض خنده میرم اینجور جاها  چون اگه پولمم برسه هیچوقت حاضر نیستم واسه یه کیف 500،000 تومن پول بدم!داشتم با بی حالی جنسارو نگاه میکردم و به ریش کسایی که خرید میکردن میخندیدم (چون مطمئنم که هیچ کدوم از جنسا مارک اصل نیست)بعد یه خانم جوان خیلی شیک و خوشگل جلومو گرفت گفت ببخشید خانم شما ازدواج کردین؟گفتم نه بعد گفت قصد ازدواج ندارین بعد من نمیدونم از ذوقم بود،هول شدم یا چی نمیدونم ولی جواب دادم نه!خانمه یه دختر بچه بور خیلی خوشگلم داشت که هی میومد دور و برم خلاصه خانمه رفت کم مونده بود برم دنبالش بگم خانم اشتباه کردم برگردین!اولین بار نیست که تو خیابون واسه همچین چیزی جلومو میگیرن ولی اولین بار بود که از نه گفتن پشیمون شدم.راستش زنه خیلی به دلم نشست معلوم بود مشتری دائم اون فروشگاه بود الان هر چی فکر میکنم چرا این نه اومد رو زبونم نمیدونم!مثل سگ پشیمونم دو روزه هی دارم فکر میکنم طرف کی بوده یعنی مثل خودش شیک و با شخصیت بود؟از کجا معلوم شاید یه آدم نکره نخراشیده بوده باشه ها؟!چه میدونم ولی یهو فکر میکنم که خوب شد گفتم نه چون زنه گول ظاهرمو خورد بنده خدا فکر کرده من تو اون فروشگاه دارم میچرخم پای ثابت اینجور جاهام و از یه خونواده ای هم سطح خودشون.فکر کن بهشون بگم هم خودم جدا شدم هم مامانم!تو شهر ما عمرا این موضوع قابل قبول نیست اونم واسه خونواده های سطح بالا.اصولا به خانواده و شغل پدر وجه اجتماعی بیشتر از  خود دختر توجه میکنن.خلاصه با این حرفا خودمو دلداری میدم که با این نه جفتک به بخت خودم نزدم!به نظر شما زدم؟!نزدم؟!

این روزا یه تفریح بسیار جذاب پیدا کردم صبحا ساعت موبایلو رو 6/5 تنظیم میکنم بعد زنگ میزنه و بیدار میشم بعد کیف میکنم که قرار نیست پاشم بعد دوباره میخوابم!!!اییینقدر حال میده که نگو!ها ها نمیدونم چرا خوشحالم!میترسم میگن افسردگی از یه مرحله ای که بگذره به شیدایی میرسه بعد آدم میره توی یه فضای خوشحالی که دیگه هیچی ناراحتش نمیکنه!

اون عزیزانی هم که نگران عباس بودن به جان خودم موضوع فقط اسم نیست گرچه هنوزم معتقدم اسم خیلی مهمه ها ولی من همینجا به همتون قول میدم اگه عشقمو پیدا کردم اگه اسمش میرزا قلی هم بود بهش جواب مثبت بدم!


 
70
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥ : توسط : ستاره

سلااااااام.

خوب گفتم بد نیست یه بار با سلام شروع کنیم از اوضاع ما بخواید بدونید، باید بگم همه چی داغونه!ولی نه شوخی کردم همه چی عادیه ولی من زیاد عادی بودن رو دوست ندارم.کلاسا شروع شده و سعی میکنیم بالاجبار لذت ببریم!دارم تلاش میکنم با دخترای کلاس صمیمیتر بشم راستش تو مدت گذشته به جز یکی دو نفر بقیه سایه ام رو با تیر میزدن حتی سلام علیک هم نداشتیم.دلایلش هم مربوط میشد به اینکه:

1:قیافه ما در نگاه اول بسیار فیس و افاده ای به نظر میاد در نگاه دوم هم همینطور شاید نگاه سوم بهتر باشه

2:ابراز علاقه و خواستگاری چند تن از کور و کچلای کلاس

3:ادای احترام، تحویل گرفتن اینجانب، دادن جزوه و مقاله به بنده از طرف تعدادی دیگر از کور کچلای کلاس

4:حرفای یه مشت آدم خاله زنک و بیکار

بعله همه این عوامل باعث میشد که دخترا از من فاصله بگیرن ،وقتی جمع میشدن منو قاطی نمیکردن یا اگه باهم میرفتن ناهاری چیزی بخورن بدون من میرفتن و یا هیچوقت منتظر من نمیشدن.خوب منم آدم خودجوشی نیستم کم کم ازشون فاصله گرفتم ولی امسال گفتم اینجوری نمیشه باید یه کاری کرد این شد که بزور خودمان را تپاندیم توی جمعشان!خیلی سخت بود ولی شد.روز اول برخوردشون سرد بود وقتی دور هم بودن  رفتم پیششون سعی کردم باهاشون صحبت کنم بعضی حرفارو یواشکی با خودشون میزدن یا زیاد محل نمیزاشتن دو سه تا متلک هم بارم کردن ولی بروی خودم نیاوردم.هر کی باشه بهش برمیخوره ولی وقتی ستاره بخواد یه کاری بکنه هیچی دلسردش نمیکنه این گذشت و هفته بعد  همراهیشون کردم و برای اولین بار باهاشون رفتم رستوران واسه ناهار .خیلی بحثا شد و جالب بود که به حرفای من گوش میدادن و بیشترشو تایید میکردن.سعی کردم آروم باشم و به نظراتشون احترام بزارم در عین ناباوری یه نگاهی به جمع 5 نفرمون انداختم و دیدم همه دخترای خوبی هستن زیبا تحصیلکرده وضع مالی نسبتا مناسب با آرزوها و حسرتای متفاوت.هممون مجرد بودیم با سنین بالای 25 یکیشون گفت بچه ها باید تا قبل از سی شوهر کنیم!دلم گرفت چرا این همه دختر خوب تنها موندن؟کجان پسرای خوب؟کجایند مردان بی ادعا؟!

خلاصه جونم براتون بگه فرداش یه کلاس دیگه داشتیم وقتی وارد محوطه شدم و دیدمشون رفتم طرفشون همشون بهم لبخند زدن بعد از کلاس هم با ماشین یکیشون منو رسوندن!به همین سادگی!به همین خوشمزگی!

خوب فکر میکنم این پست پیام اخلاقی زیاد داشت.بیاید با هم دوست باشیم!

 

خواهرا برادرا یه خواستگار واسمون اومده. ای مورد بدی نیست ولی اسمش عباسه!خوب من اینجا از تمام مذهبیون و کسایی که اسمشون اینه عذر میخوام ولی من واقعا نمیتونم شریک زندگیم رو یه عمر با این اسم صدا کنم!

 

پ ن:تو رو خدا اینقدر جدی نباشید مطمئنا منم میدونم که یه آدم خوب رو فقط به خاطر اسم رد نمیکنن!


 
69
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢ : توسط : ستاره

میگن باید مواظب آرزوهامون باشیم گاهی حتی آرزوها هم از آدم انتقام میگیرن.من بعد از دیپلم یه سال پشت کنکور بودم توی اون مدت وقتی سر در یه دانشگاهی رو میدیدم چنان با حسرت آه میکشیدم که انگار همه وجودمو اون تو جا گذاشتم!حالا ولی حس میکنم رسیدن به این آرزو خیلی هم برام لذت بخش نبوده حتی جدیدا رفتن به دانشگاه برام حکم یه وظیفه ی اجباری رو پیدا کرده که خیلی راغب به انجامش نیستم.دانشگاه هرگز اون چیزی نبود که من انتظارش رو داشتم البته قطعا این موضوع برای کسانی که توی دانشگاههای تراز اول درس خوندن تفاوت داره ولی به طور کلی اون چیزایی که میخواستم تو دانشگاه برآورده نشد.گاهی فکر میکنم شوهر کردنم مثل همین دانشگاه میمونه!نه که فکر کنید جزو آرزوهام باشه ولی حس میکنم دورنمای ازدواج برای دخترای دم بخت خیلی قشنگتر از وقتیه که توی متنش باشی.حالا کمی از آرزوهام میترسم خیلی وقتا یه چیزی رو خواستم اما بعد از به دست آوردنش دلخوش نبودم حتی آزرده شدم.ولی یه چیزایی هم هست که حسرتش همیشه به دلم مونده و رسیدن بهشون هم دست من نبوده.روزگار با بعضیا خیلی منصفانه رفتار میکنه و با بعضیا انگار پدر کشتگی داره من احتمالا توی دسته دوم قرار میگیرم!ولی کیه که از رو بره؟!

کسی میدونه چرا من گیج شدم؟مشکلی دارم نمیدونم؟میگن مردم عامه وقتی یه کتاب پزشکی میخونن تمام علائم بیماریهارو تو خودشون پیدا میکنن ولی وقتی یه کتاب روانپزشکی میخونن تمام علائم بیماریها رو تو اطرافیان پیدا میکنن!


 
68
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩ : توسط : ستاره
 
67
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥ : توسط : ستاره

امروز یه یخچال دیدم 7 میلیون تومن!چیز خیلی خاصی هم نبود تا چند هفته پیش شاید 3 میلیون قیمتش بود ولی حالا...               

قیمت طلا که دیگه واویلا!به میمنت و مبارکی همون چهارتا کور و کچلی هم که میخواستن مارو بگیرن  دیگه نمیگیرن.والا حق دارن بلا حق دارن کی تو این آشفته بازار میره زن میگیره مگه مغز خر خورده آخه؟حالا تو هی بیا بگو دخترا کم توقع باشن قناعت کنن و از این حرفا.چقدر قناعت؟چقدر مناعت طبع؟تا کی ببینن و حسرت بخورن و خودشون رو گول بزنن که دارن قناعت میکنن؟من که دیگه کلا فرآیندی به نام ازدواج رو بوسیدم گذاشتم کنار .آقا جان میخوام سنگین و رنگین بشینم خونه مامانم از مجردیم لذت ببرم.از اونجایی که مغز ما یکم کار میکنه سال گذشته هر چی پول داشتم گذاشتم سکه ثبت نام کردم و حالا از اون دسته آدمهایی هستم که دارن از این آب گل آلود ماهی میگیرنابروولی خدا به سر شاهده راضی نبودیم قیمت اینقدر بره بالا.تازه از اونجایی که بازاری جماعت ما با دلار کار میکنن و حسابی رو نرخ ها آن لاین تشریف دارن ،حتی اگه شده طرف صابون داروگر هم بفروشه بازم جنسشو با احتساب نرخ دلار گرون میکنه  اینه که این بالا رفتن قیمت رو همه چی تاثیر میزاره و سود پول مام عملا خیلی نمیشه.ولی اگه خدا بخواد شاید بتونم خونه بخرم البته بیشتر احتمال داره با پولم برم سفر جهانگردی!همون سفری که همیشه آرزوم بوده. برم برم برم اینقدر که هیچوقت نرسم.درواقع رسیدنی در کار نیست کره زمین گرده همه ما فقط داریم دور میزنیم

میخوام از مجردیم لذت ببرم روانشناسم بهم گفت کسی که از زندگی مجردیش لذت نبره از متاهلیشم لذت نمیبره.پس اگه مجردید سعی کنید لذت ببرید و اگه متاهلید سعی کنید لحظه هاتون رو لدت بخش کنید.

به قول یه آهنگ:زندگی ارزش این همه اشکارو نداره


 
66
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠ : توسط : ستاره

امروز نشستم فیلم سلطان قلبها رو برای نمیدونم چندمین بار دیدم.البته خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی اینبار برعکس همیشه با دیدنش دلم گرفت.از پایان خوشش دلم گرفت از اینکه چقدر در واقعیت امکان چنین عاقبتی هست؟

داره دیدگاهم درباره همه چی عوض میشه چند سال پیش اگه موقعیت رفتن به خارج از ایران رو داشتم با کله میرفتم ولی حالا نمیدونم این خاک لعنتی چی داره که منو دامنگیر خودش کرده.به جورایی منصرف شدم حتی.از تنهایی میترسم گاهی میگم من تو 75 میلیون هموطنم هنوز تنهام اگه برم اونور چی میشه.با توجه به اینکه قرار بود برم آلمان و جمعیت ایرانی اونجا حدود 300 هزار نفر هستش من محاسبه کردم که نصفشون زنن و نصفشون هم متاهلن میمونه 75 هزار نفر که البته قطعا همشون توی یه شهر هم نیستن و پراکنده ان ولی بازم جای امیدواری داره!به هر حال فکر میکنم الان روحیه غربت رو ندارم.بیشتر از هر زمان دیگه ای به آدمهای دور وبرم نیاز دارم به خانوادم به دوستام به همکارا و هم کلاسام و به عشقی که وجود نداره.

یه وبلاگی رو میخوندم درباره یه زن و شوهر عاشق بود که از لحظه های شیرین زندگیشون نوشتن.حقیقتش حسودیم شد حسودی که نه غبطه خوردم.همیشه قصه عاشقای قبل از ازدواج رو خوندم و داستان ازدواجهای نا موفق و پر از تکرار و ایستایی رو شنیدم نمیدونستم ازدواج هم میتونه اینقدر شیرین باشه یه کم امیدوار شدم.

اینروزا خیلی به دعا محتاجم به انرژی مثبت به هر چی که اسمشو میزارید امید یا چیز دیگه.به یادم باشید ممنون میشم.

دلم یه پایان خوش میخواد


 
65
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸ : توسط : ستاره

That for me, it isn’t ove                                      r

این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you

اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too

من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said

منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead

یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

این ترانه رو خیلی گوش کردم.بعلاوه ترانه های دیگه اون آهنگ خودمون هم که میگه چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن.همینطور آهنگ دلم بشکنه حرفی نیست،مازیار فلاحی .خوب این ترانه ها ثابت میکنه که من تنها نیستم. از شرق تا غرب از گذشته تا الان خیلی ها دلشون مثل من شکسته و منم جزیی از این دنیام که حوادثش توی هر زمان و مکانی تکرار میشه.یه معلم جغرافیا داشتیم از همه کلاس درس میپرسید و ویه بار هممون صفر گرفتیم !مام عین خیالمون نبود!اونم میگفت مرگ دسته جمعی عروسیه!این چند روز خیلی روحیه بدی داشتم شاید باور نکنید یه هفته هست که چیزی نخوردم و سریع دارم وزن کم میکنم.خیلی فکر کردم مدام اتفاقات توی رابطه ام رو مرور میکردم ببینم کجا اشتباه کردم ولی به این نتیجه رسیدم که اگه اشتباه هم کرده باشم حق من این نبود.بی خداحافظی بی دلیل بی توضیح.نمیدونم باید مردها رو متهم کنم یا نه که وقتی میخوان توی یه رابطه باشن اگه از در بندازیشون بیرون از پنجره وارد میشن و دست از سر آدم بر نمیدارن ولی وقتی خودشون یه رابطه ای رو نمیخوان اونوقته که  !black out   همی چی تمومه میشه یه دفعه و بی دغدغه!اعتراف میکنم که روحیه ام رو باخته بودم ولی دارم رو خودم کار میکنم .چند تا کامنت بسیار جانگداز داشتم که اونام نمیدونن چرا ترکشون کردن و زندگیشون خیلی بهم ریخته حتی یه خانمی گفته بود که تصمیم داره دماغش رو عمل کنه و قیافشو زیر و رو کنه !ولی میخوام بگم مهم نیست چرا گاهی طرد میشیم به این فکر کنید که همیشه شما مقصر نیستین.مگه همین جنیفر لوپز عزیز نبود که سه روز قبل از عروسی قالش گذاشتن و این شوهر آخری هم بهش خیانت کرد؟خودتونرو باور داشته باشین صادقانه میگم اگه چنین اتفاقی براتون افتاد مهم ترین اصل باور پذیریه باور چیزی که اتفاق افتاده .روزای اول تا اونجا که ممکنه عزاداریتونو بکنید بزنید تو سر خودتون ولی کمی که آروم شدید سعی کنید چیزایی که خاطرات مشترک روزنده میکنه از چشمتون دور کنید .بعد بنشینید منطقی باشید به هر حال همه ماهم خودمون ممکنه یه رابطه رو بهم زده باشیم و ازون شخص توقع داشتیم که محترمانه از زندگیمون بره بیرون.خصوصا اگه دختر هستین دیگه سعی نکنید دنبال طرف برید غرورتون رو حفظ کنید سریع دنبال جایگزین نگردید به خودتون وقت بدید تا روح زخم خوردتون التیام پیدا کنه.دیگه اینکه بدونید که زندگی یه کیکه که تیکه های مختلفی داره و عشق هم بخشی از اونه .امیدوار باشید و از تیکه های دیگه کیک هم لذت ببرید .امیدوارم یه روزی تیکه  عشق هم کاممون  رو شیرین میکنه .

 


 
64
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤ : توسط : ستاره

چشمام داره میسوزه میخاره قرمز شده و هی اشک میاد و عطسه میزنم.کسی میدونه درمان آلرژِی چیه؟من از دوران طفولیت به این مرض بسیار با کلاس مبتلا بودم!و هیچ درمانی هم روم تاثیر دائم نداشته. به نظر من مریضیها هم میتونن با کلاس و بی کلاس باشن. بی کلاس مثل چی؟گلاب به روتون روم به دیوار اسهال یا برعکسش یبوست!خیلی ضایع ان خوب!من در سال پول زیادی بابت دکتر رفتن خرج میکنم یعنی اگه یه جام درد بگیره بدو میرم دکتر کلی عکس و آزمایش ببینم چه مرگمه.دست آخر میگن هیچیت نیست و جالب اینجاست که درد هم میره!یادمه یه بار تو یه روز سه تا دکتر رفتم پزشک آخری که مثلا دکتر اعصاب بود نسخه های قبلی رو پاره کرد و بهم توپید که اگه دستتم شکست فقط میای همینجا چون هیچ مرضی نداری فقط توهم داری توهم بیماری!یه بارم رفتیم دکتر پوست نشستیم دکتره گفت مشکلت چیه گفتم پوستم خرابه دکتر گفت نه خانوم مغزتون خرابه وگرنه من ایرادی نمیبینم!بعله دیگه نتیجه میگیریم دکترا خودشون همه از دم روانی ان!خلاصه اینکه حالمون هیچ خوب نیست الانم هیچی نمیبینیم ولی مرض آپ کردن گرفتیم.خوشم از پستای غمگین نمیاد واسه همین مینویسم که زودتر از یاد بره.حال من خوبه  یه چند تا کامنت داشتم که تایید نکردم.ممنون که نگران شدید ولی من دیوونه نیستم بخدا!ناراحتی من لحظه ای، درسته دو روز تمام اشک ریختم ولی الان خوبم.حتی موقع اشک ریختن از خودم عکس گرفتم تا یادم بمونه چه حالی داشتم! الان فقط توی تصمیم رفتن یا نرفتن موندم.میدونید واقعا دوست دارم ایران بمونم ولی مثل آدم زندگی کنم برم سفر بگردم یه مرد خوب پیدا کنم یه خانواده داشته باشم یه زندگی ولی میترسم به قول معروف انگار مرد خوب از اول افسانه بوده وجود نداشته. میترسم اینجا بمونم و همین فرصت رفتن هم از دست بدم چون شرایطم یه جوریه که واقعا فقط همین یه بار میتونم برم بعدش دیگه هیچی همینطور عمرم و جوونیم هدر بره.از یه طرف اگه برم نمیگم همه چی گل و بلبله سختی داره مشکلات داره ولی تقریبا تمام کسایی که اون طرف دارن زندگی میکنن میگن بیا بیرون.من الان گیجم واقعا تردید خیلی بده.

خوب این پست مطالب بی ربط زیادی رو بهم ربط داد بزارین به پای مریضی و گیجی و شکست عشقی و عاطفی و اینا..


 
63
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳ : توسط : ستاره
 
روزنامه شرق
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢ : توسط : ستاره

عبرت شدیم رفت!روزنامه شرق قسمتی از داستان طلاق منو تحت عنوان واقعه نگاری یک طلاق چاپ کرد!البته فقط قسمتی بسیار بی سر و ته که من نمیدونم اگه کسی بخونه میفهمه من واسه چی جدا شدم یا میگه چه دختر ابلهی! من روزنامه رو ندارم و از طریق یکی از دوستان مطلع شدم. یه بخشی بود تو مجله ها قدیما با عنوان مضحکترین  طلاقها نمیدونم شاید با این نگاه داستان من چاپ شده !اگه اسم قدیم وبلاگم(یادداشتهای یک نیمه مطلقه) +روزنامه شرق رو تو گوگل سرچ کنید پیدا میکنید.به هرحال جای بسی خوشحالی داشت که بین همه مطلقه ها داستان منو نوشتن احتمالا از همه عبرت آموز تر بوده!ولی نمیدونم چرا نه از ما اجازه گرفتن نه یه خبر دادن،یعنی چه؟ما این وسط بوق بودیم یعنی؟

همونطور که میبیند اسم وبلاگم عوض شده چون احساس کردم خیلی اسم مزخرفی بود گرچه مخاطب جذب کن بود ولی بار منفی داشت حتی اگه مطلقه کامل هم باشم نباید تحت این نام بنویسم.گرچه اون موقع این اسم رو بعنوان یک کنایه انتخاب کردم که آدمها به خاطر نوع زندگیشون برچسب میخورن ولی الان حس میکنم واسه خودمم حس خوبی نداره،حالا هربار که صفحه وبلاگم رو باز میکنم این موضوع به من تفهیم میشه که چی هستم!به خاطر اسم قبلی روم نمیشد درباره روزنامه به کسی چیزی بگم.

سفرمم تموم شد و زیاد خوش نگذشت و یه اتفاق بد هم برام افتاد که تو پست بعد میگم.ولی با همه اینا تا شقایق هست زندگی باید کرد...تا بعد