یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
78
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥ : توسط : ستاره

زندگی ام داره به روال عادی بر میگرده.تقریبا از شوک گم شدن گوشیم بیرون اومدم البته هر وقت دو نفرو میبینم که سرشونو کردن تو گوشیشون حس میکنم دارن عکس منو بهم نشون میدن!دیروز توی تاکسی نشسته بودم که گوشی یه نفر زنگ خورد و صدای زنگش مثل گوشی مرحوم من بود نمیدونم با چه استدلالی فکر میکردم گوشی من دستشه با تمام هیکلم برگشته بودم عقب و سعی میکردم گوشی رو تو دستش برانداز کنم اونم داشت حرف میزد و من نمیدیدم و هی بیشتر چپ و راست میشدم تا ببینم چی دستشه!بیچاره  انگار ترسیده بود ازم چون زود پیاده شد!خوب میبینید من چه منطقی با این قضیه کنار اومدم؟!

سر کار رفتن باعث شده حالم بهتر بشه محیطش اونقدرام که فکر میکردم وحشتناک نیست.دو تا خانم همکارم گرچه از خانواده های به شدت مذهبی و مقید هستن و منشی که خواهرزاده حاج آقا هست ولی با وجود اختلافات فاحشی که بینمون هست رابطه نسبتا خوبی داریم.اولش فکر کردم چه نقطه مشترکی میشه با این آدمها داشت؟ولی دیدم اینها هم آدمند خوب!آهنگ گوش میدن عاشق میشن و مثل من منتظر شاهزاده دست نیافتنی شان هستند.توی بحثاشون بیشتر شنونده هستم  درباره چیز خاصی نظر نمیدم اصولا این روزها درباره هیچ چیز نظرم نمیاد!

و اما حاج آقای مدیر عامل!اعتراف میکنم که توجه و حمایت مرد قدرتمندی مثل اون برای آدم خسته و دلشکسته ای مثل من احساس خوشایندی به همراه داره البته نه یک احساس زنانه بلکه صرفا حس داشتن یک تکیه گاه یک راهنما یه چیزی تو این مایه ها!ولی خوب قطعا میدونید نگاه یه مرد به یه زن همیشه نگاه یه مرده به یه زن!یه روز که تو دفترش بودم بحث پیش اومد و ازم پرسید که سفر دوست داری؟ منم که میدونید عقده سفر دارم با ذوق گفتم بله خیلی!قبلش درباره کار داشت حرف میزد و اینکه من یه دوره آموزشی برم تهران و این وسط گفت یه سفر بریم من متوجه نشدم که منظورش یه سفر دونفره اس اما یهو لامپ تو سرم روشن شد که چی میگه!بهش گفتم حاج آقا با یه نا محرم چه جوری میشه سفر رفت؟میدونید چی گفت؟...جواب داد اصل محرمیت در رضایت طرفینه!!!من خندیدم خنده ای از روی عصبانیت حرص نا امیدی .بهش گفتم حاج آقا پس تمام دختر پسرایی که با هم میگیرن بهم محرمن چون معمولا دو طرف راضی ان!

جاجی مرد بسیار محافظه کاری هست.من حقیقتا نمیدونم چه کاره است ولی در ادامه حرفام بهش گفتم که برام مثل یه پدر میمونه گفتم که مذهبی نیستم اما قوانینی برای زندگیم دارم.گفتم که از مردای زن داری که دنبال معشوقه میرن متنفرم از نگاههای مریض متنفرم. از این جامعه و آدمهای حریصش متنفرم از این سیستم و از این همه خفقان و ظلم و بیکاری و بد بختی و قوانین احمقانه و متحجرانه متنفرم!خوب واقعا نمیدونم چرا همه این حرفا رو یه جا زدم!اونم پیش این آدم!کلا من هیچوقت اهل بحث سیاسی و مذهبی و اقتصادی نیستم علاقه ای به قانع کردن دیگران در این زمینه ندارم.اما این حرفا رو دلم بود و گفتم .بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم.بعد از گفتنشون احساس راحتی میکردم گرچه منتظر بودم هر لحظه از اتاق پرت شم بیرون.ولی حاجی عکس العمل بدی نداشت در سکوت به حرفام گوش کرد قبول داشت که کاستی های زیادی هست خیلی حرفا زد که الان یادم نیست ولی هر چی بود نظرش نسبت بهم عوض شد.دیگه براش صرفا یه زن نیستم فهمیده که آدمم و باید مثل یه آدم باهام رفتار کنه.نمیدونم شاید فکر کرد من خیلی تعطیلم قاطی دارم و بر خلاف ظاهر آرومم ممکنه بزنم به سیم آخر.حالا رابطه دوستانه ای داریم اما حدش رو میشناسه خوب البته آدم ندید بدید و املی هم نیست و خیلی اعتبارش براش مهمه.

به گذشته که فکر میکنم میبینم فرصتهای زیادی رو سر این قضیه از دست دادم همیشه فکر میکردم باید توی موقعیتهای بد گذاشت و رفت ولی به نظرم به جز تسلیم شدن یا فرار کردن راه دیگه ای هم هست.مبارزه کردن ! من همیشه عادت داشتم صورت مساله رو پاک کنم و همیشه از روبرو شدن با مسائل وحشت داشتم.

دیگه اینکه این چند روز سرمای شدیدی خورده بودیم و داشتیم توی تب میسوختیم الان بهتریم ولی از اینکه داریم خوب میشیم خوشحال نیستیم به دلایل نامعلوم با وجود رنج زیاد و درد تمام بدنمان و بی حالی و غیره بسیار از این مریضی لذت میبریم و کلا هر بار که سرما میخوریم کیف میکنیم!شاید چون رنج جسمی ذهن ما را از رنجهای روحیمان دور میکند و ما را میبرد در عالم تب و هذیان و اینها..

 

پیوست:مادر جانمان یک کلیپ دیده یک دختر خارجی توش هست عین هلو.صدامون زده میگه  بیا ببین همه میگن این دختره شبیه توئه!میگم همه یعنی کی؟میگه منو خواهرت!جریان سوسک و مادش و اینا...


 
77
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸ : توسط : ستاره

به خاطر  همه حرفای تلخی که زدم معذرت میخوام ولی یه مدته حسه یه چوب بلال رو دارم.سنگ سرد سخت!و خوب با همچین احساسی مطمئنا اتفاقات ناخوشایند بیشتر پیش میاد.در مورد گوشیم هم بگم که پیدا نشد و البته من سریالش رو هم نداشتم که دنبالش برم واقعا حالش هم ندارم و البته از اونجا که بسیار خوش شانسم چند سال پیش هم کیفمو به طور کامل زدن و یه گوشی هم اونجا به یغما رفته! و بعدا کلی شکایت و دادگاه دادسرا رفتم اما هیچ نتیجه ای نداد و فقط دوندگیش برام موند بعلاوه مزاحمتهای یک مامور وظیفه شناس که بهم زنگ میزد و ...

به هر حال خودم مقصرم گفته بودم که یه مدته گیج میزنم حتما اون دزد هم روانشناسیش خوب بوده قیافه منو دیده فهمیده تو هپروت تشریف دارم ولی بیچاره به کاهدون زد چون هیچکدوم از گوشیهای من قیمت چندانی نداشتن. اصولا اهل گوشی عوض کردن نیستم و تا دزد نبرش حس گوشی نو خریدن ندارم!این آخری رو 4 سال داشتم و قبلیه یه نوکیا 1100 بود که اونم سر چهار سال به رحمت خدا رفت!

چهار سال اس ام اس، عکس ،یاد گاری ،فیلم خل بازیهای خودم و دوستام لحظات شاد و غمگینی که عادت داشتم از هر کدومش یه یه تصویر ثبت کنم همش پر!حرفا و تصاویر آدمهایی که دیگه تو زندگیم نیستن و نمیبینمشون پر!نمیدونم شاید زندگی میخواد بهم بگه ستاره :گذشته پر!دیگه بهش فکر نکن شاید...این اواخر به خصوص اس ام اسهای قدیم رو زیاد میخوندم مخصوصا حرفای آقای سین همون عاشق 7 ساله که ترکم کرد.

و اما محل کارم.عرض کنم که یک شرکت سهامی بسیار بزرگ هست که سهامداراش تشکیل شده از استاندار  و چند تا از وزیرای قدیم و جدید و چند تا شرکت بزرگ و کله گنده دیگه.برای اولین بار دارم کاری رو انجام میدم که واقعا مهمه و ارزش یادگیری داره در عین حال مسئولیت سنگینی به عهده ام هست.همکارام آدمهای محترمی هستن و تنها انسان مزخرف اونجا خود جناب مدیر عامل هست که همه عین سگ ازش حساب میبرن،اما با من اینطور نیست و با اینکه هروز یه ساعت تاخیر دارم چیزی نمیگه واسه کارای بیخود صدام میکنه و هر بار دو ساعت حرف میزنه روزای اول با روی خوش جوابشو میدادم فکر کردم شاید آدمه این همه پست و مقام داره و همه جای دنیا رو گشته ولی نه مگه تو این جامعه آدم درست حسابی میشه مدیر عامل؟همون بهتر که مثله سگ باهاشون برخورد کرد.نمیخوام باز فرار کنم ولی نمیزارم ناراحتم کنه هر کی هست باشه واسه خودش.

خدایا میشه یه آدم خوب سر راهم قرار بدی؟یه نفر که وقتی بهم لبخند میزنه تو فکر صید جسمم نباشه؟میشه؟


 
76
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤ : توسط : ستاره
 
75
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸ : توسط : ستاره

چهار سال پیش یه جایی واسه کار فرم پر کرده بودم.چند وقت پیش زنگ زدن که ما از فلان شرکت هستیم بیاید دوباره فرم پر کنید گفتم نه نمیام اصلا یادم نبود کدوم شرکت هست تازه من از اون موقع چند بار شماره عوض کرده بودم و نمیدونم چه جوری تلفن مادرم رو داده بودم.دوباره زنگ زدن و منم رفتم ببینم چه خبره دیدم ئه عجب دم و دستگاهی دارن و چه سازمان عریض و طویلی هست!یه شرکت پیمانکاری متعلق به سپاه بود و کلی بیا برو داشت.همه کارمندا هم خواهر و برادرای حزب الهی بودن ومن بین اون دخترای چادری که یه وجب ابرو داشتن هرچقدر هم مقنعه مو جلو میکشیدم بازم عین گاو پیشونی سفید بودم!خلاصه دوباره فرم پر کردم ولی واقعا حوصله کار کردن نداشتم توی قسمت حقوق درخواستی یه حقوقی نوشتم که میدونستم عمرا توی این شهر برای یه کار نیمه وقت همچین پولی نمیدن.چند وقت بعد دوباره زنگ زدن و گفتن مدارک بیار بردم ولی دیدم میگن گواهی سابقه کار بیار!چه سوابق درخشانی هم من دارم!چند جا که کار کرده بودم یا به خاطر شرایط بیخودش انصراف داده بودم یا مدیرش آدم نامربوطی بود و پیشنهاد بیشرمانه میداد منم که اعصاب ندارم هر چی دم دستم بود میزدم تو سر یارو می اومدم بیرون!حالا میرفتم میگفتم ببخشید یه گواهی بدید که من اینجا خیلی کارمند خوبی بودم اونام حتما با کمال میل میدادن!خلاصه گفتم گواهی مواهی ندارم همینه که هست.گفتم بی خیال میشن منم بدون عذاب وجدان سر کار نمیرم..ولی امروز دوباره زنگ زدن که بیاین صحبت کنیم.رفتم اونجا و خود مدیر عامل باهام درباره کار صحبت کرد.مدیر عامل هم یک مرد مومن انقلابی با ریش و انگشتر عقیق روبروم نشسته بود.البته مرد بسیار خوشرویی بود توضیح داد که کارم چیه و چجوریه و ازم پرسید میتونم انجام بدم یا نه؟منم دیدم کارشون واقعا مشکله حسابدار حرفه ای میخواد و من زیاد ازش سر در نمیارم همینم به مدیره گفتم .بعد درباره ساعت کاری حرف زد که باید 8 صبح اونجا باشم که من گفتم ببخشید من شبا دیر میخوابم نمیتونم صبح زود پا شم پرسید شبا چکار میکنی نماز شب میخونی؟!تعجبکه گفتم نه معمولا تو اینترنتم.خلاصه گند زدم !حالا من نمیدونم چرا با این همه حسناتی که از خودمون نشون دادیم چرا باز گفتن که فردا صبح تشریف بیارید و اولین روز کارتون هست!و جالب تر اینکه جناب مدیر عامل گفتن همیشه همینقدر  خوشرو و پر انرژی بمونید!منو میگی چشام داشت میچسبید به سقف از تعجب!هیپنوتیزممیخواستم برگردم ببینم پشت سرم کسه دیگه هست یا واقعا با منه؟نمیدونم واقعا درونم با بیرونم اینقدر متفاوته؟منو انرژی؟من که یه مدته بس که افقی بودم دارم زخم بستر میگیرم!

خلاصه جونم براتون بگه دیگه6/5 پا شدن و به ریش ملت خندیدن و تخت خوابیدن تموم شد دوباره باید برم سر کار.حالا من موندم این قانون جذبو خواستن توانستن است و اینا چیه؟چرا من هی به عشق فکر میکنم و پیدا نمیکنم و به کار فکر نمیکنم و پیدا میشه؟

میگن آدم یا تو عشق شانس میاره یا تو پول.خوب اگه بی انصاف نباشم توی پول تقریبا شانس آوردم هر جا سرمایه گذاری کردم سود بردم اما امان از سرمایه هایی که تو عشق خرج کردم!فقط زیان بود و زیان.یه زمانی نفرین میکردن الهی نان سواره باشد و تو پیاده،حتما یکی منو نفرین کرده الهی عشق سواره باشد و تو پیاده!هیچوقت بهش نرسیدم...

 


 
74
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦ : توسط : ستاره
 
73
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢ : توسط : ستاره

خودم یادم نیست اما تعریف میکنند من خیلی عاشق پدرم بودم آنقدر که وقتی از خانه بیرون میرفت دنبالش میرفتم و رفتنش رو نظاره میکردم و میگفتم تا وقتی اینقدر نشه (با دستم اندازه نوک انگشت را نشان میدادم)نمیام تو!

وقتی خانم میم وارد زندگی ما شد من 4 یا 5 سالم بود مادرم طاقت نیاورد که فقط برای اینکه اسم شوهر بالای سرش باشد زندگی کند اصرار کرد و آخر طلاق گرفت. پدر راضی نبود اما بهر حال قبول کرد جنگ تازه تمام شده بود و شرایط سختی بود. مجبور بودیم همراه مادرم به خانه پدربزرگ بریم یک خانه قدیمی توی یک کوجه باریک که من هنوز هم از تک تک اتاقهاش متنفرم.یک خانواده شلوغ درهم همراه با زن پدر مادرم که از هیچ حیله ای برای آزار ما دریغ نداشت.از کودکی هیچ خاطره خوشی ندارم همه اش حسرت است و اندوه.قبل از جدایی والدینم من بیش از حد شاد و شنگول بودم اما بعد از آن همه چیز عوض شد حتی غذا خوردن هم برای من سخت شد آنقدر غذا نخوردم که دیگر همه باورشان شد من یک بچه کم غذا و بی اشتها هستم. آنقدر لاغر و نحیف بودم که همیشه چندین سال کمتر از سنم نشان میدادم.روزها می گذشت و من کم کم بزرگ میشدم پدرم را خیلی کم میدیدم خانم میم اجازه نمیداد حتی کمک مالی هم نبود یا اگه بود خیلی کم بود. اگر خانم میم میفهمید جنجال به پا میکرد.خانم بدترین حرفهارو پشت سر ما میزد و معتقد بود که ورود اون باعث از هم پاشیدگی زندگی ما نشده بلکه مادرم خودش دیوانه و عصبی و بد خلق بوده.دیدن پدر کنار خانم میم همیشه برایم دردناک بود خصوصا اینکه پدر توجه شگفت آوری به او داشت. دورادور شاهد زندگی پر از خوشبختی آن دو بودم.میهمانیها جشنها سفرها و تفریحاتی که حتی یکی از آنها برای من رویا بود.آرزو میکردم جادویی بود تا خانم میم رو بدبخت و بیچاره و نابود کنه. اونو مقصر تمام بدبختیهام میدونستم.وضع مالی ما خیلی خوب نبود و مادر به سختی کار میکرد .بزرگتر که شدم جای خالی پدر بیشتر عذابم میداد.یک جمله هست که میگه داغ زنده از داغ مرده بدتره وقتی عزیزی زیر خاک بره فقط اندوه و دلتنگی داری اما وقتی اون عزیز زنده باشه و بی محبت از کنارت بگذره علاوه بر اندوه حسرت نفرت عقده و عصبانیت وجودت رو میگیره و وجود من پر بود از این احساسات.گهگاه توی مجلسی که خانم میم رو میدیدم حرف ما تنها یک سلام علیک بود اگه بیشتر از اون میشد خانم میم جنجال راه می انداخت به شدت مارو از پدرم دور میکرد و ما به ندرت حق داشتیم که پا به خونه اون بزاریم.

یه سال من یک کار توی تهران پیدا کردم و برای مصاحبه راهی شدم پدرم و و زنش از ترس اینکه من با پیدا کردن کار برم تهران و نزدیک اونا باشم منو تو خونشون راه ندادن و گفتن که تهران نیستن رفتم خونه مادربزرگم اما اونم وقتی ماجرا رو فهمید از ترس خانم میم منو از خونه بیرون کرد.خانم میم خیلی قدرت داشت و همه از عکس العملش میترسیدن. نزدیک به 4 ساعت توی سوز سرمای آذر ماه رو ی نیمکت یه پارک نشستم تا دوستم از سر کار برگرده و شب اونجا بمونم،ساکم  کنارم بود و همه فکر میکردن دختر فراری هستم.فرداش برای مصاحبه رفتم و قبول شدم اما چون جایی برای موندن نداشتم قید کارو زدم و برگشتم.بعد از اون  چند سال با پدرم و فامیلش ارتباط نداشتم.

بیشتر از 20 سال تنش میان من و  خانم میم ادامه داشت خیلی روی من حساس بود  با خواهرم اینطور نبود به طرز عجیبی از من متنفر بود.روزگار گذشت و وضع ما بهتر شد ما درس خوندیم و مادرم تونست خونه ماشین و مغازه بخره.ما از اون خونه نفرین شده اومدیم بیرون و زندگی رو بهبودی بود .خانم میم هم همیشه قدرتمند نموند.دو برادر جوانش که معتاد شده بودن پشت سر هم مردن .پدر و مادرشون هم قبل از اون فوت کرده بودن و خانم میم که خودش برادرهاش رو بزرگ کرده بود دچار افسردگی شدیدی شد.بعد از طلاقم کمی رابطه ام با پدرم بهتر شد گهگاه که تهران میرفتم میدیدمشون .ضربه طلاق خودم رفتارم با آدمها رو تغییر داد.نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت شده بودم و خانم میم جزو اونا بود.اونم آرومتر شده بود و رفتارش بهتر شده بود یه روز تو خونشون بودم و اون با دیدن فیلم برادر مرحومش منقلب شد اشک تمام صورتش رو خیس کرد.یکباره تمام اون حس نفرت من به ترحم تبدیل شد.چقدر دلم سوخت خانم میم خیلی غمگین بود اعتراف کرد که ازدواجش کاملا غلط بوده و میتونسته با کسه دیگه ای زندگی بهتری داشته باشه گفت که مادرم چیزی رو از دست نداده و زندگی با پدرم خیلی هم راحت نبوده.حالا میفهمیدم که تمام عمرش در وحشت بازگشت مادرم زندگی کرده و همینطور تلاش برای تصاحب عشق یک مرد در مقابل بچه هاش.عجیب بود انگار جادو اثر کرده بود خانم میم دیگه اون هیولای قدرتمندی که عذابم میداد نبود یه زن رنجور بود که به تسلای من نیاز داشت.سعی کردم باهاش مهربون باشم به زور از خونه میبردمش بیرون و مجبورش میکردم که لباسای تیره اش رو کنار بزاره آرایش کنه و به خودش برسه.

حالا خانم میم حتی دلش برای من تنگ میشه و از نزدیکی من به زندگیش وحشت نداره.گرچه هنوز جاهای خالی زندگی من پر نشده و زخمهای روح من هرگز التیام پیدا نمیکنه و من با مشکلات زیادی در وجود خودم روبرو هستم و مجبورم برای اینکه مثل یه دختر عادی باشم کلی روی خودم کار کنم و تلاش کنم که عادی به نظر بیام و حتی نمیتونم یه رابطه سالم و صحیح با یه مرد داشته باشم.

حالا میفهمم که خانم میم تنها مقصر این ماجرا نیست مطمئنا امثال خانم میم زیاد خواهند بود ولی هرگز نمیتونن وارد زندگی بشن که توام با عشق و تفاهم باشه.به هر حال همه ما زجر کشیدیم من مادرم پدرم و خانم میم.این یه بازیه باخت باخته که هیچ برنده ای نداره.

قطعا تمام همسران دوم مثل خانم میم نیستن ولی این چیزی رو عوض نمیکنه . امروز نگاه من به همسر دوم تنها یه نگاه شخصی نیست و حرف من فقط همسر دوم شدن نیست حرف من با تمام زنهاییه که وارد زندگی مردان متاهل میشن چه به عنوان معشوقه چه به عنوان همسر شرعی و قانونی.شما فقط یه زن رو بدبخت نمیکنید شما یه زندگی رو نابود میکنید یه نسل رو میکشید یه جوونی رو میگیرید و یه عمرو تباه میکنید چه مال خودتون چه مال طرف مقابلتون.

 

پ ن:و تو کسی که با اسم من رفتی واسه همسرای دوم کامنت گذاشتی و با اسم اونا به من فحش دادی قصدت هر چی بود بهش نرسیدی و اونقدر احمقی که نمیفهمی آی پی چیه که لوت میده.