یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
87
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠ : توسط : ستاره

بیا ای دل کمی وارونه گردیم / برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست / برای هم بیا هندونه گردیم!

 

 

یلداتون مبارک


 
86
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸ : توسط : ستاره

دو سه ماه پیش که رفتیم دکتر پوست آقای دکتر گفتن که نیاز به داروی خوراکی نداری و فقط یکی دو قلم داروی موضعی تجویز کردن که البته همونا بیشتر از صد هزار تومن برامون آب خورد.در این بین یه پن شستشوی صورت هم بود به قیمت 35 هزار تومن که دکتر معتقد بود چون پوست شما حساسه هرگز نباید از صابون استفاده کنی و خلاصه مام خوشحال رفتیم با دقت فراوان این داروها رو گرفتیم و به مدت دو هفته استفاده کردیم اما بعد از دو هفته از اونجایی که فقط درد دل داشتیم بریم دکتر و پول خرج کنیم داروها رفتن تو در یخچال و اگه تا امروز شما ازشون زدی مام زدیم!تنها چیزی که مورد استفاده و علاقه اینجانب بود همون پن شستشو بود که با احترام میزاشتیمش تو جا صابونی و از اونجایی که بعد از هر بار استفاده حس لطافت خاصی داشتیم مثل یک شی گرانقیمت ازش مرا قبت میکردیم و حواسمون بود که مبادا یه روز زیادی خیس بشه یا بخار حموم بهش بخوره و ذره ای از این گوهر هدر بره.خلاصه بعد از سه ماه  این عزیر دل رفته رفته جلو چشممون آب شد و ما رو در غم نبودش تنها گذاشت اما آثار درخشان و شگفت انگیزش همچنان بر پوست ما آشکار بود که بس لطیف و شاداب شده بود و ما هی خودمونو نگاه میکردیم و حظ میکردیم.تا اینکه دیروز پس از یک جستجوی اتفاقی پشت آویز حمام به حقیقتی دهشتناک دست یافتیم.عرض شود که پن شستشو عزیز را صحیح و سالم درست مثل روز اول پیدا کردیم!!!!کمی به مغز پر مشغله خود فشار آوردیم که ببینیم قضیه از چه قرار است و به خاطر آوردیم پن دلبر ما همون روز اول با یک صابون رختشویی که مال n سال پیش است عوض شده و ما نفهمیدیم و در تمام این مدت داشتیم با آن صورت چون برگ گل خود را می شستیم!خنثی

گرچه پذیرفتن این حقیقت در ابتدا برای ما بسیار سخت بود اما پس از باور  آن و کمی تامل بر نتیجه کار این صابون مادر مرده حس کردیم شاید این خواست خدا بوده و شاید ما به یک کشف جدید نائل آمده باشیم شاید بهتر باشد با خود دکتر هم قضیه را در میان بگذاریم تا شاید برای دیگران هم تجویز کنند و مردمی را از نگرانی در بیاورند.بعله...


 
85
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦ : توسط : ستاره

تو شرکت چند بار تذکر شنیدم به خاطر پوششم.البته نه که حالا فکر کنید من چه جوری میرم اونجا که بهم گیر دادن.مساله ساده بودن  نیست از نظر اونا باید  باید ضایع و بی ریخت باشی تا اداری به نظر برسی.من یادم نمیاد هیچ وقت به ظاهرم بی توجه بوده باشم حتی یادمه تو دوره ای که دکتر میگفت افسردگی حاد دارم و من چشمام از شدت گریه داشت ضعیف میشد مواظب بودم شلخته و نافرم جلوی کسی ظاهر نشم!یکی از چیزایی که همیشه برام اهمیت داره اینه که در عین سادگی و طبیعی بودن مرتب و شیک باشم.توی دفتر شرکت هم مانتوهای بلند میپوشم و موهام کاملا پوشیده است از نظر خودم! ولی یه روز که هیئت مدیره اومده بودن و داشتم دنبال یه پرونده ای میگشتم یه خورده مقنعه ام کشیده شد عقب بعد درست در همون لحظه حاجی که تو یه دفتر دیگه اس اومد و منو دید و بعد 30 ثانیه یه اس اومده برام که یه کم موهاتو جمع کن عزیزم!خداییش اگه مدیرتون با این لحن باهاتون حرف بزنه چه ارزشی براش قائلید؟بعد فرداش به منشیش گفته بود که بهم بگه که پوششم مناسب نیست.اومدم بگم مگه از روز اول منو ندیدی؟چرا استخدامم کردی؟ دیدم لج کردن فایده نداره رفتم همون روز یه مقنعه تنگ گرفتم تا منتها الیه پیشانی کشیدمش جلو و دیگه همون یه ذره رژ لبم که میزدم نمیزنم.تمام پالتوهام رو گذاشتم کنار و یه بافت گشاد بلند بی ریخت خریدم که بعد همه گفتن خوشگله و فهمیدم بهم میاد.فکر کردم درست میشه ولی بازم تذکر شنیدم میدونید واسه چی؟میگن که شما رو خانمای اینجا تاثیر میزارید!قبلا کسی صداشون رونمیشنیده و حالا هر روز لباس عوض میکنن و صدای خنده شون بلنده!الله اکبر جواب رفتار بقیه رو هم من باید بدم؟!تازه بعد از اون تاکید اکید کردن که تا جایی که ممکنه با هیچ جنس مذکری هم صحبت و فیس تو فیس نمیشید.اتاقم هم دستور دادن عوض کردن قبلا وسط سالن بودیم و میتونستیم به همه امور نظارت کنیم ولی حالا فرستادنمون تو یه اتاق جداگانه و تنها...بعد از اونجایی که قصد داشتیم تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم گفتیم اصلا به درک اینجا درو میبندیم و راحتتریم.گاهی گداری آهنگی چیزی هم گوش میکنیم وخلاصه دیدیم که تنهایی زیاد  هم بد نیست.از شما چه پنهان یک روز هیچ احدی به جز ما و منشی و یک خانم دیگر توی دفتر نبود و دفتر مدیر هم که کلا یک واحد دیگر است احساس کردیم حالمان زیادی خوب است و همه جا امن و امان است صدای آهنگ را بردیم بالا و آدامس هم در دهان و همراه با آهنگ زمزمه هم میکردیم چه آهنگی بود؟این بعد رسیده بود اینجا که la isla bonita ....که یکهو برگشتیم دیدم حاجیییییییییییییییییییییییی پشت سرمان است و مثل میر غضب دارد ما را نگاه میکندنگرانکاش اقلا یک آهنگ وطنی بود ! مدونا !!!!این مفسد فی الارض!!خوب گفتیم بهتر است همانجا کیفمان را برداریم و خداحافظی کنیم بالاخره هر آمدنی یک رفتنی هم دارد دیگر..ولی دیدیم که حاجی انگار دارد یک چیزی بلغور میکند و ما نمیشنویم و فقط دهانش میجنبد که بعله یادمان آمد هدفون توی گوش داریمبغلیعنی به اندازه بردن یک جایزه میلیونی خوشحال شدیم ها!البته نه به خاطر کار بلکه به دلیل ضایع نشدن جلوی یک آدمی مثل این..

خلاصه نفهمیدیم آدامس را کی قورت دادیم بعد هم یواش آهنگ را استپ کردیم و و به خاطر وجود نعمتی مثل مقنعه خدا را شکر کردیم.حاجی فقط شنیده بود که ما داریم انگلیسی ور ور میکنیم و ما هم گفتیم داشتیم تمرین زبان میکردیمابله

خلاصه از آن روز دیگر توبیخ و تذکر در کار نیست و حتی قرار است به خاطر پیشرفت در کار و صد البته پوشش تشویق هم بشویم.والسلام

بای تا های


 
84
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳ : توسط : ستاره

عزیزان دلم؟این همه علاقه به خوندن پستای رمزی از کجا میاد؟شونصد تا کامنت اومده که رمز میخوان!خوب از اونجایی که بنده به تنبلی مفرط مبتلا هستم و نمیتونم برا همه رمز بفرستم این پست رو عمومی میکنم.چیز خاصی هم نیست خوندین فحشم ندین که این کجاش خصوصی بود.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
83
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩ : توسط : ستاره

1:خداییش اگه اطرافتون کسی رو دارید که در مقاطع بالای لیسانس درس میخونه بگیریدش بالای سرتون حلوا حلوا کنید.سخخخخخخخخخخخخخته.

2:این هفته کارم خیلی زیاده .به دلایل کاملا معلوم حاجی مثل سگ شده باهام ولی نمیدونم چرا اخراجم نمیکنه.

3:خدا لعنت کنه اونی که مقنعه رو اختراع کرد.به جز ایران نمیبینم جای دیگه سر کنن.یادمه وقتی رفتم مدرسه تا مدتها بدون مقنعه سر کلاس مینشستم همه میگفتن عادت میکنی .............................................................................یه عمر گذشت عادت نکردیم!یه جا خوندم که خیلی باید مرد باشی تا بتونی تو ایران زن باشی.

4:بین خانما کسی هست که هم کارمند باشه هم متاهل؟چه جوری میتونید؟

 

اینم عکس موشلی خان تنها مرد زندگی ام که عاشقشم


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
82
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧ : توسط : ستاره

یادمه نامزد سابقمون خیلی مصر بود که در تمام زندگیش مثبت بوده و هرگز چیزی به نام دوست دختر نداشته!به نظر من مسخره است واقعا.ترجیح میدم همسرم آدم با تجربه ای در تعامل با دیگران بوده باشه.البته این به معنی لش و لوش بودن یا بیقیدی و اینا نیست.به نظرم تعاریف یه چیزایی مثل نجابت واسه خیلیها درست جا نیفتاده.نجابت معنیش این نیست که دور خودت یه حصار بکشی و هیچ ارتباطی نداشته باشی.نجابت از نظر من یعنی بتونی یه رابطه صحیح داشته باشی حتی اگه سرانجام نداشته باشه ولی تو توی اون راه درست قدم برداری.قول الکی ندی ،با آبروی خودت و بقیه بازی نکنی و تا جایی که امکان داره سبب دلشکستگی نشی.این یعنی نجابت از نظر من.حالا این نامزد نجیب سابق رو یه بار خواستیم امتحان کنیم به شوخی گفتیم که از همسایه ها تحقیق  کردیم گفتن هر شب یه دختر میاد خونت(خونه مجردی داشت)بعد با یه قیافه حق به جانب گفت چیزه یه دوستم  کلید خونه رو داره با دوست دخترش میرن اونجا.قیافه ماخنثیبعد اومدیم بیشتر یه دستی بزنیم گفتم خبر دادن که یه دختر نبوده هر شب یه دختر میاد گفت خوب من که نمیدونم  با چند نفره هر شب یکیشونو میاره!خنثیخیلی بده یه دستی بزنی دو دستی تحویل بگیری.یه بارم که که یه اس واسش فرستادم اومدم چک کنم ببینم رسیده یا نه دیدم واویلا !پره از پیغام پسغام از این دختر و اون دختر که تازه هم بودن.اون شب مهمون خونه خواهرش بودیم و خونواده هردومون بودن وقتی ازش توضیح خواستم خیلی راحت انداخت گردن پدرش که ماله اونه!!!ولی  نمیدونم چرا این موضوع اون زمان اصلا برام مهم نبود حتی مطرحش نکردم حتی یادم نیست چطور اینقدر ساده از کنارش گذشتم و اگه آرشیو رو خونده باشین وقتی از جداییم نوشتم این موضوع رو بیان نکردم.شاید چون به دلایل دیگه ازش متنفر بودم واسم مهم نبود.تا امروز هم هر کی ازم پرسیده چرا جدا شدی صادقانه گفتم دوستش نداشتم به درد هم نمیخوردیم درکم نمیکرد و ...ولی همیشه تنها چیزی که در پاسخ به این دلایل گرفتم نگاه عاقل اندر سفیه و ملامتگر آدمها بود.بیشتر مردم فکر میکنن  واسه طلاق حتما باید زیاد کتک خورده باشی طرف معتاد بوده باشه یا یه چیزی تو این مایه ها.تو این چند روز اخیر یکی دونفر جریان طلاقم رو فهمیدن و پرسیدن علتش چیه و من بر خلاف همیشه دروغ مضحکی گفتم.گفتم که دست بزن داشت و از رو پله ها پرتم کرده پایین و ...تعجبحتی یه جای بخیه روی دست چپم هست که به خاطر یه حادثه پیش اومده و همیشه کنجکاویه یه عده رو بر میانگیزه که چیه به خصوص وقتی میفهمن جدا شدم هی ربطش میدن به این قضیه و من هرچی قسم میخورم که ربطی نداره باور نمیکنن.منم واقعا دیگه خسته شدم از توضیح دادن.این دفعه گفتم طرف پرتم کرده پایین و دستم پاره شده و ...و اونام هی واسم دلسوزی کردن و بهم حق دادن.ولی میدونید در حال حاضر به شدت احساس بدی دارم.یه حس نامربوطی که نمیدونم چیه.از این که نقش یه زن مظلوم و تو سری خور رو بازی کردم ناراحتم.من اینجوری نیستم و نمیخوام باشم.نمیخوام واسه قربانی بودن مردم بهم ترحم کنن.بزار مردم بگن من ناسازگارم نامتعادلم و هزار تا چیز دیگه ولی تو قلب خودم آرامش داشته باشم.همه عمر سعی کردم بر خلاف هنجارهای غلط رفتار کنم ولی حالا دارم تبدیل میشم به اون چیزی که دیگران میخوان.قصه اون پیرمرده رو خوندین که به خاطر حرف مردم آخر سر الاغش رو کول کرد؟

 

پ ن:مهمونی خیلی خوش گذشت و خدا خواست و باید سر ظهر میرفتم اداره ثبت و از اونجام رفتم خونه.گرچه یه کم غر غر شنیدم ولی خوب نه دروغ گفتم نه مرخصی خواستم.جایزه هم تعلق گرفت به خانم سوفی که عبارت بود از یه شارژ 5000 تومنی ایرانسل.

این جمله رو تو فیصبوق خوندم:باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اما عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتراز ابرهاپرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند...

خیلی دوستون دارم


 
82
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢ : توسط : ستاره

یه گالن صد لیتری با صد لیتر آب پر میشه اما سرریز نمیشه ولی بعد از صد لیتر فقط یه قطره کافیه تا ...حکایت این کامنت گذارای عتیقه هم مثل این قطره میمونه ،گرچه کم ان و ناچیز ولی وقتی دیگه جا نداری سر ریز میشی.اما روی بد این دنیای مجازی کمتر و کوچکتر از روی خوبشه میمونم و مینوسیم به خاطر عشقی که از شما به من میرسه.نمیتونم از این همه خوبی بگذرم به خاطر بدیهای گاه و بیگاهش.زیاد اعتقادی به پستای رمز دار تو وبلاگ نداشتم و ندارم ولی از حالا به بعد ممکنه چیزایی بنویسم که خصوصی باشه و رمز رو فقط به کسایی میدم که میشناسم پس اگه فقط وقتی پست رمز دار نوشتم  روشن شدین و نتونستم رمز بدم از حالا بگم که شرمندتون نشم.

این هفته کارم واقعا زیاد بود و همش دلم میخواد بخوابم.نمیدونم کی شروع ساعت اداری رو 8 تعیین کرده؟هر کی بوده خیلی آدم بیخودی بوده به نظر من.دیگه به قرص خواب نیاز ندارم شبا ساعت 9 و 10 خود به خود بیهوش میشم.تمرکز تو امور مالی و حسابای پیچیده واقعا ذهنمو خسته کرده.چند وقت پیش یه پالتو دیده بودم و خوشم اومده بود و دیروز تصمیم گرفتم برم بخرمش ولی وقتی رفتم تو پاساژه هی گشتم دیدم اون مغازه ای که من میخوام نیست زنگ زدم به دوستی که موقع پسند کردن همراهم بود فهمیدم که اصلا یه پاساژ دیگه تو یه خیابون دیگه بوده فقط ورودی این دو تا یه ذره شبیه به همه و من اینقدر گیجم که قاطی کردم!یه چیزی هم میخواستم تو این پست بگم که الان هر چی فکر میکنم چی بود یادم نیست!خدا همه مریضارو شفا بده

 

پ ن :راستی دخترای کلاس یه مهمونی گرفتن مهمونی ساعت چهار شروع میشه و من اقلا باید 2 خونه باشم تا آماده شم و  اقلا 1باید  از سر کار بزنم بیرون و ساعت کاریم تا 4 هست.کسی میدونه چه بهانه ای بیارم که قابل قبول باشه؟میشه راستشو بگم؟پیشاپیش از همفکریتون ممنونم و به کسی که  بهترین راهکار رو بده یه جایزه میدم به جون خودم!


 
81
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸ : توسط : ستاره
دوستان خوبم، عزیزای دلم .اومدم برای یه مدتی ازتون خداحافظی کنم.خسته ام خیلی خسته.اینجا تنها جایی بود که بی رودربایسی حرفامو میزدم ناله ها گله ها خنده ها و شادیهامو مینوشتم.با بعضی پستا اشک ریختم و با بعضیاشون از ته دل خندیدم.حرفای شما که توی هر پستی نظر میدادی و همراهی شما که همیشه خاموش بودی دلگرمم میکرد.شاید چیزی نوشتم حرفی زدم که به دل کسی ننشسته باشه .فرشته هایی که دوستای من هستین اگه بحثی شده که ناراحتتون کردم با قلب بزرگوار خودتون ببخشین.میدونم جامعه ما تحمل شنیدن هر حرفی رو نداره .هر انتقادی رو نمیشه بیان کرد.همیشه باید با ملاحظه و محافظه کار باشی.من آدمی ام که تو دنیای واقعی سعی میکنم با همه کنار بیام.دوستایی از قشرای مختلف دارم از فرهنگای مختلف.برام مهم نیست کی چی فکر میکنه و  به چی اعتقاد داره و کجایی چه شکلیه .به هر حال یه آدمه .فارغ از دینو جنس و نژادش یه آدمه و همین برام کافیه تا دوستش داشته باشم.البته منظورم  روابط شخصی مثل ازدواج نیست. اما توی اجتماع با همه جور آدمی رفت و آمد میکنم سعی میکنم در تعامل با آدمها خودم رو بهتر بشناسم.اینو گفتم نه واسه بحثای جامعه شناسی واسه اینکه فکر میکردم اگه اون بیرون مجبورم لال باشم تا مخالف بقیه نباشم اگه اون بیرون خفه میشم تا مبادا به قبای کسی بر بخوره و منی که دارم تو جامعه ای زندگی میکنم که سر تا پاش با احساسم فکرم منطقم وجدانم و شعورم منافات داره منی که این همه تضاد و تفاوت رو تحمل میکنم و دم نمیزنم حق دارم ،حق دارم که تو وبلاگ خودم دفترچه خاطرات آنلاین خودم حرفی رو بزنم یا در واقع سوالی رو مطرح کنمکه تو دلمه.اما هرگز نمیتونستم تصور کنم ذهن کوچک بعضیها تاب و توان چند خط نوشته را هم ندارد و مثل پیرزنهای زمینگیر علیل که کاری از دستشان بر نمیاید دهن به نفرین میگشایند و هوار میزنند.کامنت یکی از این شبه آدمها را میخوانیم که ظاهرا عزادار امام حسین است:
تو که عر نمیزنی چه گهی شدی؟واسه چی قرص اعصاب میخوری؟باید حرامزاده و و مادرت خطاکار باشه که اینجوری حرف میزنی. خیلی دروغگویی ترشیده بدبخت چیتو  شد همه باهات خوب شدن یه دفه بعد اون کامنتت چی شد معلومه دیگه کسی که صبح تا شب فاحش/ه های کریسمسو نگاا کن خواننده هایی که صبح تا شب در آغوش و زیر یکی هستن معلو.مه دیگه عزاداری محرم واسش میشه عر زدن بخدا تو عر زدنام نفرینت میکنم.یه دفه بابات که تو خونش رات نمی داد و شب تا صبح تو پارکا ول بودی باهات خوب شدخدا می دونه چکارا کردیخودتم خوب میدونی چه گهی هستی.شرط میبندم با مدیر عاملتم ریختی رو هم. پس دیگه اینجا زر مفات ننویس هرز،ه .گوش کن به هر کی دروغ بگی به خودت که نمی تونی دروغ بگی خدا کثیفی مثل تو رو دوست نداره دانشگکاه آزادی لیسانسه رشته چسونه بدبخت مطلقه مادر مطلقه هلللللللو عکستم گذاشتی که دوست پسر پیدا کنی چون میدونی اون بیرون هیشکی محل سگ بهت نمی زاره.

من آدم مذهبی زیاد دیدم میدونم آدم با ایمان آدمی که واقعا عاشق امام حسینه اینجوری حرف نمیزنه میدونم.اینهمه تهمت به من به خانوادم که اصلا نمیشناسه.خیلیاتون اون پست مربوط به محرم رو خوندین خیلیام نخوندین رمزیش کردم که اگه کسی جنبه شنیدن حرف مخالف نداشت نخونه.به هر حال اونایی که خوندن میدونن که من نه توهینی کرده بودم نه تمسخری در کار بود.حرفی بود که حتی اگر به فرض درست هم نبود میشد جور دیگری با آن مخالفت کرد.با ده دوازده کامنتی هم که گذاشتند اساسا کار ردیابی را راحت کردن و همین حالا هم میدانم که کی هستن.ولی حال این روزهای ما بیحال تر و مشغله هایمان بزرگتر از پیگیری این مسئله حقیر است.و شما عزیز گفتی گزارش میدم  پلیس فتا  مدیونی دریغ نکن در و تخته این وبلاگ هم بسته شود بشود.آب از آب تکان نمیخورد.اصلا آدرس میدم بگو بیان بی زحمت ببرن زندان. قرص هم میخوریم چون در ایران زندگی میکنیم.خودمان و هفت جدمان هم مطلقه است ملالی نیست.تو را به خدای  حسینت میسپارم که تنها داور اوست.
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم 
ولی دل به پاییز نسپرده ایم 
چو گلدان خالی لب پنجره 
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
خداحافظ تا...
                                       

                                                        


 
80
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥ : توسط : ستاره

جدیدا احساس میکنم خدا خیلی دوسم داره.خیلی وقتا باهاش قهر کردم و حتی دیگه صداش نکردم.ولی نمیدونم چرا اون همیشه حواسش به من هست و درست موقعی که فکر میکردم دیگه به آخر رسیدم و نمیتونم کمکم کرده.کم کم  میتونم درک کنم چرا خیلی چیزا رو ندارم و یا خیلی چیزارو دارم.دیگه دارم به این نتیجه میرسم که زندگی مسیر خودش رو پیدا میکنه و من مسئول تمام دنیا نیستم. فرآیندی وجود داره که یه درخت چهار فصل رو بگذرونه برگهاش زرد بشه بریزه و خشک بشه بعد تو بهار دوباره شکوفه بزنه و سبز بشه.این وسط ما فقط میتونیم آبیاریش کنیم و یه باغبون خوب باشیم.داشتن این احساس باعث شده که یه بار مسئولیت سنگین از رو شونه هام برداشته بشه،البته این اصلا به معنی بیتفاوتی به دنیای اطراف نیست بلکه فقط کمی از حرص بیخودی زدن واسه تغییر سریع چیزایی که قابل تغییر نیستن و یا به زمان طولانی واسه عوض شدن نیاز دارن کم میکنه.

خانم میم به شدت با من خوب شده.یه اس خیلی قشنگ بهم داده بود و من نشناختم پرسیدم شما جواب داده م... هستم خانومی!!!تعجباز اونور بابام هر شب زنگ میزنه و میم هم میاد احوالپرسی میکنه و جالبه که نگرانم هم هست و میگه رفتم واست چند تا خونه دیدم که اینجا بخری و بیای همین دور برا نزدیک ما باشی و از اون شهر بیای بیرون اونجا لایق تو نیست و ...متفکرنمیدونم چیزی نخورده تو سرش به نظر شما؟!جالب اینجاست که بعد از قضیه چاپ شدن یه پستم توی روزنامه هی اصرار میکنه که بده بخونیم وبلاگتو!یعنی تصور کنید اون پستی رو که راجبش نوشته بودم بخونه!یا پیغمبر کلا باید برم یه سیاره دیگه محو بشم!این تعطیلات هم که اومده بودن و هی میخواستن ببیننم..گرچه حوصله نداشتم ولی رفتم.راستش توجه پدرم این روزا حالمو خوب که نمیکنه هیچ بدتر هم میکنه.نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی دیگه!

حس میکنم زندگیم پر از راز شده حرفایی که نمیتونم به همه بگم با آدمها دوست میشم و مجبورم خیلی چیزا رو پنهان کنم. نمیدونی به کی باید کی چی رو بگی تا دروغگو نشی اما اسرارت هم محفوظ بمونه. همه میخوان از زندگی خصوصیت سر دربیارن.حاجی میگه میخوام شوهرت بدم میگه دختری مثل تو حتما باید شوهر داشته باشه نمیدونم منظورش از مثل تو چی هست دقیقا!اونوقت هیچی از زندگی من نمیدونه.یه نفر دیگه بهم گفت معلومه خیلی چیزا پشت نگاهت پنهان کردی!چی آخه؟چرا اینقدر مشکوک به نظر میام جدیدا؟آدرس این وبو بنویسم پخش کنم تا ملت همه بخونن راحت شم.اینجا تنها جاییه که خودسانسوری نمیکنم.البته این اواخر چند تا از دوستام میخونن خواهرم هم خونده و میگه چرا اسم منو هیچ جا نیاوردی؟!گمونم آقای سین هم میخونه.یه جایی خوندم حضور هیچ فردی در زندگی ما بی دلیل نیست یا چیزی یاد میگیریم یا چیزی یاد میدیم.آقای سین اگه خوندی بدون که رفتنت خیلی برام سخت بود خیلی خیلی خیلی ولی باعث شد من عوض بشم بر عکس اونکه فکر میکردی من قابل تغییر نیستم.ممنون

 

 

پی نوشت:راجع به پست پایین متاسفم برای فرهنگی که فکر میکنه با اندوه به خدا نزدیکتره.


 
79
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳ : توسط : ستاره