یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
178
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ : توسط : ستاره

یه کلیپ جدیدا میده از پویا.یه دختر پسرن تو یه محل از کوچیکی همدیگرو دوست دارن.بعد نمیدونم چی میشه دختره از اون محل میره و پسره هی به یادشه تا بزرگ میشن و دختره داره شوهر میکنه ولی طرف بهش خیانت میکنه و اینم ناراحت میاد تو خیابون که با ماشین تصادف میکنه و میبرنش بیمارستان.از قضا دکترش کیه؟همون پسره هم محلش که الان یه دکتر باشخصیت شده و هنوز گردنبند یادگار دختره تو جیب روپوش پزشکیش! هست و زنم نداره و عاشق دختره است و قصدشم ازدواجه!!خنثی

خب این قصه بود بیخیال حالا یه داستان واقعی بشنوید:

بچه بودم توی کوچه بازی میکردیم. یه خونه متروکه بود که همه ازش وحشت داشتن.از سوراخ در توش رو نگاه میکردن و میگفتن جن میبینینم.یه روز گفتم مزخرفه! بعد گفتن اگه راست میگی برو بالای در ببین.منم عین مارمولک رفتم بالا روی در،روی دیوار طاقی شکل .نگاه کردم اجنه ای نبود فقط یه خونه خالی بود.نمیترسیدم ،چرا؟نمیدونم.گفتم هیچی نیست همتون خنگید.اومدم بیام پایین.پایین رفتن سخت تر از بالا رفتن بود.یه لحظه نفهمیدم چی شد نوک دامنم گیر کرد و تا اومدم بجنبم دستم ول شد توی هوا معلق موندم دستم نمیرسید.جیغ زدم دوستام هم همینطور اون لحظه فکر کردم واقعا اجنه گرفتنم.یه پسر بچه بود بدو بدو اومد زیر در نگاه کرد. فکر کردم میخواد کمک کنه ولی غش غش خندید شروع کرد به کف زدن و سوت کشیدن! دوستاشو خبر کرد.نمیفهمیدم دید زدن پاهای لاغر مردنی و رنگ پریده یه دختر هشت ساله برای پسر بچه های 10 11 ساله چه مفهومی داشت؟اونا خندیدن و من جیغ زدم آخرشم دامنم جر خورد و با کمر خوردم زمین!همون موقع فهمیدم اجنه های واقعی کیا هستن.فهمیدم وقتی توی گیر و دار زندگی معلق بمونی کسی کمکت نمیکنه.اولش که افتادم خیلی درد داشت حس کردم دارم میمیرم دوستام با وحشت نگام میکردن.بالاخره بلند شدم اون پسره هنوز روبروم بود رفتم جلو زدمش ولی زورم نمیرسید اون همچنان میخندید تا اینکه یه ذره خاک از حرص برداشتم پاشیدم رو چشمش. دردش گرفت شروع کرد به نالیدن و دویدن.بعد گمونم  یک نگاه اژدها مانند به بقیه پسرا انداختم که همشون در رفتن .اون موقع فهمیدم برای شکست دادن آدمها باید نقطه ضعفشون رو پیدا کنی بعد دیگه لازم نیست خیلی به خودت زحمت بدی!

از بچه های اون کوچه خبری ندارم یادمه یکی از دخترا تو همون سالها سرطان گرفت مرد.دو تا دیگشون 15 سالگی شوهر کردن و احتمالا الان بچه هاشون باید دبیرستان برن!!منم که در خدمتتون هستم!نیشخند

از پسرا خبر ندارم حتی قیافشون هم یادم نیست.ولی مطمئنم هیچ کدوم دکتر یا مهندس نشدن و اگه یه درصد هم آدمهای سربراهی باشن منو که بشناسن به احتمال غریب به یقین یا در میرن یا خفه ام میکنن! از خود راضی


 
177
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ : توسط : ستاره

این چند وقته خیلی پست نوشتم اما فقط توی ذهنم.حتی یک شب که حوصله خودم را هم نداشتم آمدم نوشتم خداحافظ دیگر نمینویسم!!اما نمیدانم پرشین بلاگ مشکل داشت یا نت ، هر چه بود آن علامت دایره مسخره یک ساعت و نیم دور خودش چرخید و آخر هم آپ نشد!بعد هم ایمیل ها و کامنتهای خصوصی و لطف شما نظرم را عوض کرد.وقتی فکر میکنم یک سر سوزن مفید هستم از خوشحالی پر پر میزنم.

اما این چند روز فکر کنم مثل زنهایی که افسردگی بعد از زایمان میگیرند، افسردگی بعد از پایان نامه گرفتم.بخصوص که بعد از کلی تلاش فهمیدم چقدر کار عبث و بیهوده ای انجام دادم.وسط جلسه استاد مشاورم کلا توی هپروت بود و به یک نقطه در سمت راست سقف خیره بود چه میدید آنجا؟فرشته ای حوری پری نمیدانم!مدیر گروه هم که پا شد رفت بیرون و راهنما داشت میخورد و داور هم با افسوس و تاسف سر تکان میداد و پایان نامه را ورق میزد و هی فشار خون من می رفت بالا!!کلی هم ایراد مزخرف گرفت و اخر هم دادند 17/5 .برای خیلی ها به به چه چه کردند و نمره کمتر دادند.چه مرضی داشتند؟خدا میداند.

عادت کرده بودم هر شب پاور پوینت کار کنم و حالا هر چه فایل و عکس مربوط و نا مربوط دارم میبرم توی پاورپوینت.کلی آلبوم درست کردم و فکر کنم بهتر است فتو شاپ یاد بگیرم.تازه فهمیدم که نزدیک عید است فکر می کردم که فقط اواسط اسفند است اما یک هو شنیدم که این سال هم گذشت. سال قبل برنامه هایم اینها بود که از شهر خودم بیایم بیرون، زبان ایتالیایی ام را قوی کنم و چند تابلو بکشم.فکر کنم تا حدودی همه را انجام دادم.و سال آینده برنامه های اجتماعی ام را گسترش میدهم.کلاس دکوراسیون داخلی میروم چون کار کردن در این زمینه را خیلی دوست دارم.کلا حس میکنم نود و سه خیلی بهتر از نود و دو باشد.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
176
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤ : توسط : ستاره