یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
130
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱ : توسط : ستاره

پیرو پست قبل برادر اهل دلی  از من پرسیدن که جذابیت یک مرد دقیقا چی میتونه باشه.نوشتن با وجود اینکه ظاهر نسبتا مناسبی دارن اما زیاد در جذب دختران موفق نیستن و خواستن که من فارغ از بحثای روانشناسانه و جامعه شناسانه!تنها بعنوان یک زن توضیح بدم که چه چیز باعث غیر جذاب یا جذاب شدن یک مرد میشه.خوب بنده خیلی فکر کردم  تا جواب درستی بدم اما چیزی که در پی میاد تنها نظر شخصی من نیست. عقاید و سلایق دوستانم اطرافیان دخترانی از هر شهری توی خوابگاهها و دانشگاهها و همکارها و غیره که همگی در خاطرم مانده  بصورت فشرده تقدیم شما میشه.خدا رحم کند این مردها جذاب نبودن این بودن جذاب شن چه پدری ازمون در میارننیشخند

و اما مردای غیر جذاب :

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
129
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩ : توسط : ستاره

تو دستشویی دانشگاه یه نسخه از پروپزالم رو گرفتم دستم و زل زدم به آینه.نمیدونم خوشحالم ناراحتم خوبم بدم یا نه!دو تا دختر کنارمن دارن آرایش میکنن.یکیشون خوشگله با چشمای سبز و موهای مشکی ، داره از مانتوش ایراد میگیره که من! مثل همیشه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم بهش میگم نه مانتوت قشنگه خیلی بهت میاد!بعد
کم کم درباره چیزای دیگه حرف میزنیم میام بیرون و اونام باهام میان بعد دخترخوشگله ازم میپرسه ازدواج کردی؟میگم نه بابا !میگه قصد ازدواج نداری؟دروغ چرا خواستم بگم نه بعد یاد اون زن خوشتیپه افتادم که تو یه بوتیک همین سوالو پرسیدو من گفتم نه و بعدش پشیمون شدم!نه رو زبونم میخشکه و میگم خوب چرا بستگی داره ،..دختره شروع میکنه از برادرش حرف زدن.دکترا داره عضو هیئت علمیه خونه ماشین همه چی تکمیل بخدا خیلی هم مهربونه اخلاقش حرف نداره همین دانشکده بغل تدریس میکنه بیابریم ببینیمش میای؟من دارم میگم نه ولی نمیشنوه زود گوشیشو در میاره به برادره زنگ بزنه با دوستش دستمو میگیرن میکشن ببرن اونجا. من گیج شدم پروپزالم هنوز تو دستمه دارم فکر میکنم تاریخ تصویب کیه و دفاعم دیر میشه دارم به امتحان دکترا فکر میکنم و به این بخت یهویی وا شده!افکارم هماهنگ نیست تو راه دختره همچنان از داداشش حرف میزنه میرسیم به یه راهرو و دوباره گوشیشو در میاره( داداش تو کدوم اتاقی؟) بعد یه نفراز یه اتاق سر میکشه بیرون و من یکصد صدم ثانیه میبینمش  و همون یکصدم ثانیه کافیه که من وایسم!  همون یکصدم ثانیه کافیه که بفهمم بدرد من نمیخوره!

میدونید یه وقتایی آدم با یه نگاه عاشق میشه بدون هیچ شناختی ،یه وقت یکی رو بار اول میبینی حسی بهش نداری ولی فکر میکنی با گذشت زمان اگه به معیارات بخوره ممکنه بهش علاقه مند بشی ،ولی یه وقتایی یه آدمایی هستن که میدونی اگه یه عمر بگذره و یه دنیا بهت خوبی کنن  نهایتا جز احترام حسی بهشون نخواهی داشت و نمیدونم چرا خواستگارای من همیشه از نوع آخرن!آدمایی که بد نیستن یعنی اصلا نمیشه گفت که مشکلی دارن یا حتی شاید هیچ عیبی نداشته باشن ولی خوب نمیشه قبولشون کرد.

بعد از اون یکصدم ثانیه خیلی دلم میخواست برگردم بیشتر جلو نرم، ولی نرفتنم حرکت زشتی بود.رفتیم تو و پسره رفت مدیر گروهشونم آورد که مثلا منو ببینه و نظر بده.چایی خوردیم و یکم حرفای اجتماعی زدیم ،مدیر گروهه یکم از زندگی نا امیدم کرد که قبولی دکترا همش پارتی بازیه و دیگه تا عضو بسیج و سهمیه و فلان و فلان نباشی نمیشه زمان ما اینطوری نبود و من خیلی زحمت کشیدم و اینا.... و خواهر و برادر بهم دیگه اس میدادن و مثلا من نمیفهمیدم دارن درباره من حرف میزنن!من نمیدونم خواهر به اون خوشگلی این برادر چی بود این داشت یه جورایی شبیه هم بودن ولی برادره به نوعی شکل نابود شده خواهره بود.حالا نمیدونم مال درس خوندن زیادی  این بود یا آرایش دختره یا چی !مدیونید  فکر کنید که مسئله خوشتیپی و این چیزاس !کلا من آدمی نیستم که به خاطر ظاهر پسرا احساساتم برانگیخته بشه حالا 10 سال قبل شاید ولی مدتهاست که چیزای دیگه برام جذابیت داره.نمونه اش یه همکلاسمون بود که نه قد داشت نه قیافه ولی بنا به یک سری دلائل معلوم و مجهول من از این خوشم میومد!یعنی اگه تو کل دانشگاه فقط یه دختر ازین خوشش میومد من بودم و اتفاقا به گمانم از تنها دختری هم که خواستگاری نکرد من بودم!!و بعدم خدای من گرفتش و هم جواب رد بهش دادن!ظاهرا یه جام بحث من شده بود و این گفته بود خانم الف؟نه بابا این عمرا به ماها شوهر کنه اصلا بعید میدونم این شوهر کنه!خنثی 

بعد تو بگو من یه اپسیلون بلدم به کسی که ازش خوشم میاد بفهمونم که چه حسی بهش دارم؟بلدم؟ اصلا !ابدا !تازه بدتر یه کاری میکنم که فکر کنه ازش بدم میاد یعنی اگه با همه مثل آدم سلام علیک کنم و لبخند بزنم اینو هی نگاه نمیکنم !امروزم که شاهکار کردم و وقتی همین همکلاسی که گفتم داشت منابع دکترا رو بهم معرفی میکرد به طرز احمقانه ای پرسیدم شما برا قبولی دکترا پارتی نداشتین؟!یعنی کلا فکر کنم اگه قبلا حسی بهم نداشت الان دیگه سراسر نفرت وجودش رو فرا گرفته باشه!من آدمی نیستم که موفقیت آدمها رو به این چیزا ربط بدم همش تقصیر اون مدیر گروهه بود!در واقع اصلا حرفم شوخی بود امیدوارم جدی نگرفته باشه.به هر حال اینم هیچوقت طرف من نمیاد خودم که اینطوری بهش ابراز علاقه  کردم ! از اون ور آقای ع گمونم کل دانشگاه رو خبر کرده که قصد داره با من ازدواج کنه و دیگه...هیچی!

 

پ ن :این پست 129 بود در تاریخ 29/ 2/ 92  و در ساعت 2:29 ثبت شد

 


 
128
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧ : توسط : ستاره

آقای ع همون ریس حراست بهم میگه:برای شوراها کاندید شید مطمئنا رای میارید مام حمایتتون میکنیم  راهتون برای نمایندگی مجلس هم باز میشه!با خنده میگم من میخوام برای ریاست جمهوری کاندید شم شورا چیه!میگه ولی قانون....

قانون میگه نامزدهای ریاست جمهوری باید از رجال سیاسی باشند ولی بعضی از حقوقدانها میگن منظور از رجال سیاسی صرفا مردان نیستن و تفسیر دیگه ای داره و یعنی اینکه باید در عرصه سیاست سابقه و حسن شهرت داشته باشن.

اما!یکی از مسئولین عرض کرده که زنایی که رفتن واسه نامزدی ریاست جمهوری ثبت نام کردن مثل کسایی ان که تو ده راشون نمیدن سراغ کدخدا رو میگیرن!

خوب لازم نیست زن باشید تا بفهمید چقدر تحقیر پشت این حرف هست و البته از این بیشتر هم انتظار نمیرفت.جمله معروفی هست که میگه در سر زمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد،آفتاب در آن سرزمین در حال غروب کردن است!

 


 
127
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤ : توسط : ستاره

بعضی نویسنده های خوب هفت سال روی یه کتاب کار میکنن تا برسه به چاپ،اونوقت ما یه فامیلی داریم سالی هفت تا کتاب میده بیرون!اوایل بهش امیدوار بودم دو سه تا کتاب اولش رو با هر بدبختی و سردرد و خفگی بود خوندم ولی بعد دیدم فایده نداره این هی مینویسه!خیلی پشتکار داره !و چه مینویسه! عجبا که هنر میخواد هفتصد صفحه پرت و پلا نوشتن!نه واقعا شما میتونی هفتصد صفحه پرت و پلا بنویسی؟!!خو نمیتونی بنویسی عزیز من!واسه همینه میگم هنر میخواد!فکر کنم کل کتاباشو خودش میخره و بعد به ملت کادو میده که بزور برن بخونن!جالب اینجاست که ادعا میکنه هیچ ناشری برای چاپ کتاباش پولی نمیگیره و خود انتشارات سرمایه رو میده.خوب بهتون بگم که این حرف رو از نویسنده های تازه کار باور نکنید معمولا ناشرا این ریسک رو قبول نمیکنن که برای آدمهای غیر معروف چنین کاری بکنن حتی اگه حملت 2 رو نوشته باشید!دو صفحه از آخرین کتابی که ازش خوندم کپی دیالوگ فیلم سوته دلان بود الان 2  3 سالی هست ندیدمش شاید ماه آینده  رفتم تهران  یادم بندازید اگه دوباره مجبورم کرد کتاباش و بخونم و نظرمو بگم این تیکه رو حتما بهش بگم!بعد حتما طوفان بعدشم یادم بندازید که بگم.

و اما کتابای من و کتابخونه ام که جانم بهشان بسته است.یک نکته مشترک درباره کتابام که امروز بهش پی بردم  اینه که همه اونا به نوعی ممنوع الچاپ ممنوع القلم ممنوع الانتشار و اصلا ممنوع الوجود هستن!!!حالا چرا؟اله اعلم!باور کنید نمیدونم چه کششی در من بوده که به اینجا رسیده البته همه این کتابا یروزی ازادانه چاپ شده و بفروش رسیده و من مثل بچه آدم رفتم خریدم و حالا طی یک مراحل متحیر العقولی ممنوع شدن!اشاید فکر کردن مردم بزرگ شدن و توان درک این کتابارو ندارن ؟!لبته از شما چه پنهان بنده بسیاری از کتابامو از کتابخونه بابام یا کتابخونه ارزشمند دایی بزرگوارم به طرز انسان دوستانه ای کش رفتم!و یک زمانی که کتابفروشی ها  کتابهای درست درمان میفروختند و ما  میخریدیم ولی حالا کتابهای خوب را نه توی نمایشگاه میشود پیدا کرد نه روی پیشخوان کتابفروشیها.لای کتابهای این بساطی ها چیزهای بدرد بخورپیدا میشود و هی گاهی شاید اهل کتابی پیدا شود که کتاب خوب توی مغازه اش بفروشد.

خلاصه اینکه کتاب چرت نخوانید فیلم چرت نبینید از چیزی که به شعورتون توهین میکنه فاصله بگیرید اجازه ندیدن سطح سلیقتون پایین بیاد بهترین ها رو بخواید تا بهترینها نصیبتون بشه.

خوب من بروم سر کار و زندگیم بابت راهنمایی هاتون در پست قبل ممنوم

بای


 
126
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : ستاره

حالم خوب نیست.بده خییییییییییییییلی بد!یعنی طلاق خودمو پدر مادرمو و تمام شکستهای عشقی و عاطفی و غیره و ذالک اعصابمو تا به این اندازه بهم نریخته بود!برادران جبهه سایبری رزمندگان مجازی عزیزان دل  شرمنده ام ها! رویم به دیوار اگر دم دستم باشید اینروزها توسط کمباین از رویتان رد میشوم!

خیلی فشرده در حال تدوین مقاله ها و پایان نامه ام هستم چند شب است تا دیر وقت کار میکنم ولی اینترنتم تقریبا هر 5 دقیقه یه بار قطع میشود و فقط شبها همین ساعتها کمی راه میافتد اما فاجعه آمیز ترین اتفاق همین دم غروبی رخ داد اینکه آخرین بازمانذه نسل ف شکن هم از کار افتاد و الان علی ماند و حوضش!شما بخوانید ستاره ماند و یک تشت مقاله و پروپزال و پایان نامه نصفه نیمه و....اینا.احساس بدبختی میکنم.احساس عقب ماندگی.حس میکنم جا ماندم.باور کنید امروز فرداست بزنم زیر گریه اساسیافسوس

خوب حالا میخواید یه جک براتون بگم؟ها؟

یروز یه دختری میره سرچ کنه واسه ف.ش بعد این میاد واسش!

اصلا بند 3 قلب منو تکون داد!کلا باعث شد من از این عمری که کردم پشیمون شم!یعنی با این ترتیب از بند 4 مهمتر هستن ایشون دیگه!

کلا الان هر چی دنبال این موضوع بگردی بیشتر از این مسائل نامربوط میاد برات.میگم بین این فی....تر چی ها یه با سواد نیست بهشون بگه سایتایی که مربوط به درس و مشق یه عده است کار نداشته باشن؟بدبختی ما از دو طرف محدود هستیم هم از داخل هم خارج.خیلی هاش پورتشون ازاو نور بسته شده چون تحریم هستیم با افتخار!

دلم گرفته دلتنگیم مال اینه که میدونم ما همه داریم بازی میکنیم.اونوریا خوشبختی مارو نمیخوان هیچوقت نمیخوان که ما پیشرفت کنیم آزاد باشیم بفهممیم.شبکه میزنن و ما برای دیدنشون باید ماهو...داشته باشیم بهمون میدن.بعد میرن به یه عده دیگه تکنولوژی پاراز... میدن و بعد دوباره به ما مدل جدیدتر ضد پارا....میفروشن.بعد دوباره همیینطوووووووووور این سیر تکرار میشه درباره نت و موبایل و همه چی....و ما اینوسط سرمون گرم خیلی چیزای دیگس!

حالا عجالتا کسی چیزی سراغ نداره؟(چیز جایگزین واژه نامانوس ف .ش هست)


 
125
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩ : توسط : ستاره

اگر مردی مرا اینگونه دوست داشت...........


 در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم.

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

  در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندامها پایان میپذیرد.

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند٬
 
 
در فراسوهای عشق٬

تو را دوست میدارم

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان
 

با من وعده ی دیداری بده...

                              احمد شاملو

 برای شنیدن دکلمه این شعر با صدای  رضا پیر بادیان اینجا کلیک کنید

 


 
124
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧ : توسط : ستاره

الان دو روزه که من یه سوسک رو کشتم و جسد مرحومه مغفوره اش همین جور زیر دمپایی کف اتاقم مونده و بنده با توجه به شدت ضربه ای که زدم  از تصور آنچه که ممکن است زیر دمپایی مشاهده بشه دچار تهوع معدوی و حلقوی و مغزوی میشم!واقعا از سوسک مرده بیشتر از سوسک زنده بدم میاد.ترجیح میدم ببر بنگال ببینم ولی سوسک له شده نه!

بطور کلی من ازون دسته دخترام که هرگز از هیچ جک و جونوری اعم از خزندگان و چرندگان و جوندگان و پرندگان و اجنه و انس و روح و غیره نمیترسم.مهمترین خاطره ی عزیزان فامیل دوری که بعد از بیست و خورده سال با دیدن من به ذهنشون میرسه اینه:عزیزم یادته دست کرده بودی تو چشم اون سگ گندهه؟!ستاره جون یادته با دم اون گربه سیاهه رو از پشت یخچال کشیدی بیرون؟!و البته خاطره ای که مادر عزیز با افتخار تمام!برای ملت تعریف میکنه زمانیه که تا کسی حواسش به من نبوده من میرفتم سر میکردم تو غذای گربه ها!و حتی مشاهده شده چند لقمه ای هم با هم زدیمخنثیو همیشه بعدش ملت یجوری به من نگاه میکنن که انگار بنده مبتلا به طاعون نوع A هستم و بعد من نمیدونم چطور مادرم انتظار داره که یکی پیدا بشه منو بگیره با این حسناتی که از من تعریف میکنه؟!

و اما از واقعیتهای زندگی ام باید اعتراف کنم یکی از سرگرمیهای دوران کودکیم درست کردن توپ با خرخاکی های بسیار بزگ بود که گرد میشدن و من استعداد فوتبالم از همونجا و در حین بازی کردن با این توپ بهمراه پسرداییم شروع شد.از تحقیقاتم که مدتها روی بدن خشک شده یه مارمولک چسبیده به دیوار مطالعه کردم  و نتیجه گرفتم مارمولک دستا و انگشتای ظریف بسیار زیبایی داده و البته نبوغم در گرفتن انواع وزغ و قورباغه و ملخ توی اردوهای مدرسه جای بسی تحسین داره.با این روحیه هرگز نفهمیدم چرا وقتی یه بار یه جوجه زرد کوچیک گذاشتم رو سر یه دوستم جیغ زد و غش کرد!و یا لوس بازیه یه دختری که وقتی میاد خونمون و موشلی عزیز من بیرون باشه با 125 کیلو وزن جیغ میزنه و رو مبل بالا پایین میپره!والا بخدا تمساح هم از این دختره میترسه!ا

حالا فکر کنید با این روحیات لطیف من اون پسرایی که میخواستن منو با عنکبوت و موش مصنوعی بترسونن چقدر ضایع شدن!!!خوب تا اینجا که با من آشنا شدین خدای نکرده فکر نکنید من مرض حیوون آزاری داشتم ها!نه ابدا باید نجات دادن جندین و چند سگ و گربه و کبوتر و بچه گنجشک مورچه های در حال مرگ و بازگرداندن اونها به زندگی رو به صندوقچه افتخاراتم اضافه کنم.اوصولا من با حیوانات بیشتر کنار میام تا انسانها!خوب البته اینم بد نیست روانشناسا معتقدن که بسیاری از بزهکاران در کودکی مرض حیوان آزاری داشتن مثلا اینا که گربه ها رو میکنن تو گونی و با چوب میزنن.اگه جنین بچه ای دور و برتون دارید حتما به دکتر نشونش بدید و سعی کنید با محبت و آرامش بیشتری باهاش رفتار کنید چون مطمئنا از کمبود توجه و محبت شدیدی رنج میبرن.

خوب حالا گذشته از این بحثای کاملا مربوط به هم ،جانور شناسی و روانشناسی یکی بگه چجوری میشه بدون دیدن تصاویر زشت زیر دمپایی ازشون خلاص شد؟اصلا چرا من اینقدر احساساتی شدم جدیدا؟!اون کودک پر افتخار گذشته کجاست؟!شایدم از خیر دمپایی گذشتم.

 


 
123
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥ : توسط : ستاره

یکسال پیش در چنین روزی این وبلاگ متولد شد.....

آن روز که این وبلاگ را ثبت کردم فقط جایی را میخواستم که دلتنگی ها و غصه هایم را خالی کنم و بروم . مثل وبلاگهای دیگرم که قبلتر ها نوشته بودم و هیچکدام پایان خوبی نداشتند.یکی که اصلا در فضای مجازی محو شد آن دیگری فی ل تر و دو تای دیگری هنوز هستند ولی گمانم کپک زده باشند.دوستشان نداشتم رهایشان کردم مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی ام.اصولا من آدم ماندنی نیستم رفتن را دوست دارم،ولی خوب همانطور که میبینید اینجا ماندگار شدم و اگر هم بیرونم کنند باز هم با همین نام جستجویم کنید جای دیگری خواهم نوشت  دیگر رفتنی نیستم.یک زمانی فکر میکردم که ثبات ندارم ولی حالا گمان میکنم که آدم باید خانه اش را پیدا کند خانه ی دوست داشتنی اش را.

اینجا این خانه خاطرات بینظیری برایم رقم زده  که گمان کنم هیچ جای دیگر امکان تجربه کردنشان را نداشتم .من همیشه آرزو داشتم که مردم دفتر خاطرات مرا بخوانند و مطمئن بودم که یک روز همه چیزهای نانوشته توی ذهنم را چاپ میکنم!نمیدانم به کدام دلیل فکر میکردم که ملت  باید علاقه ای به شنیدن حرفهای من داشته باشند!!

 

اهل تعارف نیستم ولی از همه دوستان بینظیرم که فقط به رسم مهربانی مهر میورزند ممنونم.بیدلیل بی توقع چون قلبشان پراز مهر است.دلم میخواهد اسم تک تکتان را بیاورم اما بخدا آنقدر زیادید که جا نمیشود.یک احوالپرسی به سورملینای نازنین هم بدهکارم.دوستی که با وبلاگ محبوبش مرا معرفی کرد و بانی دوستی خیلیهایمان شد و این روزها هیچ خبری از او ندارم  برای او و همه تان شادی و تندستی میخواهم  برای همه  وخدا شاهد است که بیشتر  برای آنهایی  که با نفرت دارند توی این وبلاگ و آن وبلاگ مثلا تخریبم میکنند شفای عاجل می خواهم. باور کنید یا نه اما کارهای اخیرتان مرا بیش از پیش سرشناس کرده حالا بروید با نام من کامنتهای +18 بگذارید.ان شا الا خدا عقلتان بدهد.من آدم بلند پروازی هستم و شاید کمی خود شیفته!با این کارهاحس میکنم تاثیر زیادی دارم مثل خیلی آدمهای بزرگ با دشمنان زیاد.مثل گاندی که با همه محبوبیتش و با همه معرفت  انکار ناپذیرش عاقبت یک ناقص العقلی پیدا شد که با تیر زدش،مثل بانو ورتا، مثل امیر کبیر مثل خیلیهای دیگر!میبینی؟من خودم را با چه کسانی مقایسه میکنم؟!میتوانی تفاوت دنیایمان را بفهمی؟خوب البته که نمیفهمی بگذریم...

خوب حالا که اینها را نوشتم باران بسیار تندی میبارد و هوا هم سرد شده و من عاشق اینم که شب بارون بیاد و من برم زیر پتوی پشمی خودم که هیچ کس شبیهش را ندارد.سرما هم خوردم و الان اشک چشمها و گلاب به رویتان اشک بینی هم سرازیر است با این حال میروم زیر پتو نمیدانید چقدر کیف دارد!

      قلب       لبخند         بغل             خنثی   

عشق      شادی         سلامتی  و......بیخیالی 

همراهتان باشد از همه مهمتر امید

 

 


 
122
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠ : توسط : ستاره

یه روز یه آقایی خواست باهم آشنا بشیم.مدیر یه شرکتی بود، استاد دانشگاه بود، خوشتیپ، مودب، آقااااااا اصن یه چیزی...اولین بار که تلفنی حرف زدیم بعد از سلام و احوالپرسی گفت ببین من یه شرایطی دارم باید قبول کنی.

1_  اول از همه بگم اصلا و ابدا اهل عشق و عاشقی نیستم مبادا یه روز فکر کنی که منو به خودت علاقه مند میکنی یا خیلی به من وابسته بشی هر وقت خواستم باید از زندگیم بری.

2_اصلا و ابدا اهل ازدواج نیستم هیچ فکری در این رابطه به سرت راه نده من دارم میرم خارج تا سال دیگه اینجا م.

3_اصلا و ابدا اهل توضیح دادن نیستم از دختر گیر خوشم نمیاد حق نداری از من بپرسی این کی بود و اون کی بود و تعهدی نمیدم.خوب اینا شرایط من بود اگه قبول داری ادامه بدیم!

به نظرتون من چی گفتم اون لحظه؟میدونید که من آلرژی دارم و گاهی نفسم خوب بالا نمیاد.و بدتر از همه وقتیه که حرص میخورم کلا نفسم بند میاد و اون لحظه یادمه که داشتم خفه میشدم، با این حال لبخند زدم گفتم قبوله شرایطط قبوله ولی تو هم باید شرایط منو قبول کنی.

1_اصلا و ابدا حوصله اس ام اس بازی و تلفن و این لوس بازیارو ندارم اگه حسش باشه جوابت رو میدم اگه نه که خودتم بکشی جواب نمیدم.

2_اصلا و ابدا حوصله بیرون اومدن هم ندارم و اگه حال داشته باشم و بیام و اون لحظه از شکلت یا لباست یا ماشینت خوشم نیاد میزارم میرم.

3_گاهی وقتا تو خونه هوس یه چیزی میکنم زنگ میزنم سریع باید بخری بیاری بزاری دم خونه و بری ممکنه روزی دو سه بار اینطور باشه.

4_اصلا و ابدا به من پیشنهاد خونه رفتن نمیدی که اگه بدی  درجا ولت میکنم.

5_گاهی وقتام ممکنه بیدلیل حالم ازت بهم بخوره و بخوام بهم بزنم باید زود گورتو گم کنی مثل همین الان.........

وقتی قطع کردم نفسم اومد سر جاش

تازه یادم رفت بگم که ازم پرسید شوهر داری گفتم نه بعد گفت کاش داشتی پرسیدم چرا؟گفت آخه دیگه خیالم راحت بود آویزون نمیشی!

خوب این موضوع مال خیلی وقت پیشه و من امروز وقتی داشتم مبحث همبستگی بین GDP سرانه و HALE رو میخوندم یادش افتادم(شدت تمرکز من در درس خوندن رو دارید) و دوباره نفسم بند اومد بعد کلی حرص خوردم که چرا فحشای خیلی بدتری بهش ندادم.

 

میدونید همه جای دنیا روابط شخصی هر کس به خودش مربوطه ولی یه سوال دارم که اگه مردی میخواد بره دنبال عیاشی چرا نمیره دنبال کسی که کارش اینه؟شکر خدا کم هم که نداریم از این جور زنا!اینقدر داریم که صادر میکنیم!چرا میرن دنبال دخترای معمولی که مجبور بشن دو ساعت تبصره و ماده براش ردیف کنن؟چرا اینجوری؟چرا با زن مردم؟

نکته مهم :اونایی که میخوان بگن تقصیر بی حجابی خودتونه حرف نزنن چون اصلا تایید نمیشن.درسته میگن آزادی بیان ولی واقعا شر و ور دیگه شامل آزادی نمیشه.حرف بیمنطق اصلا زده نشه بهتره.شخصا خیلی ساده تر از نود درصد عموم بیرون میرم پس قضاوت نابجا نکنید.

 


 
121
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦ : توسط : ستاره

خوب از اونجایی که به 99 درصد خواننده هام اطمینان دارم وبرام ارزش زیادی دارن و وقت و حوصله رمز دادن به 200 نفرو ندارم این پست عمومی میشه.البته با این توضیح که میدونم حتی توی طلا هم یه درصدی ناخالصی هست  به اون یه درصد ناخالص اینجا هم بگم که هر فکری دوست داری بکن.هر کامنتی هم که خواستی بزار اما انتظار نداشته باش که ذره ای بهت اهمیت بدم.

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
120
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٥ : توسط : ستاره

یه کتاب خوندم که آقای مترجم صفحه اول چنین نگاشته بودن:

تقدیم به

شادیم

شعرم

شورم

روحم

آرامم

جانم

نفسم

عشقم

همسرم مینا!!!!!!!

بعد این قیافه من بود در اون لحظات {#emotions_dlg.e12}{#emotions_dlg.e26} مدیونید اگه فکر کنید خسودیم شد ها!!فقط دلم میخواست مینا رو گیر بیارم ازش بپرسم چی تو غذای شوهرت میریزی انصافا؟دعا خوندی چی چیکار کردی که اینقدر قدرتو میدونه؟خوشگلی و خانمی و صبر و مهر و محبت و اینا که دیگه شده وظیفه یک طرفه انگار.یه ایمیل واسم اومده که سه تا زن یکی دوست پسر داره یکی نامزد داره یکی شوهر. هر سه  لباس چرم مشکی میپوشن و میرن جلو طرفاشون.دوست پسره میگه وای عزیزم محشر شدی دلم میخواد تا ابد با تو باشم.نامزده میگه وای عزیزم چه زیبا شدی خوشحالم که با منی و شوهره!میاد میبینه میگه این چیه پوشیدی بتمن!

میگن ازدواج یعنی از دست دادن توجه چندین مرد و به دست آوردن بی توجهی یک مرد!خانومای متاهل بگن راسته این حرفا؟

بعد درکنار همه این دیده ها و شنیده ها خرم سلطان هم اضافه شد امشب که تو ذهنش حرفای سلطان رو مرور میکرد.فکر کنید سلطان بهش میگفته پادشاهم!!هی روزگار...

ولی بهتون بگم این سریال خیلی خالی بندی داره همین سلطان آخرش هم ابراهیم رو میکشه هم مصطفی پسر خودش رو و حتی نوزاد مصطفی رو هم میکشه که مبادا روزی به خونخواهی پدرش بلند شه و حالا چطور اینقدر رقیق القلب نشونش میدن که واسه بیماری یکی از بچه هاش سکته کرده من نمیدونم.البته اینا رو قبلنا تو یه کتاب خوندم و مستند تاریخ هست و نمیدونم تو سریال هم باشه یا نه.به هر حال شرمندم اگه آخر قصه رو گفتم ، فقط خواستم در جریان باشید.دو تا عمه دارم ولی گناه دارن