یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
148
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱ : توسط : ستاره

قول دادم یک پست درباره خوش شانسی ام بنویسم.خیلی فکر کردم چه بگویم که مفید باشد تکراری و از نوع حرفهایی که همه جا میشنویم  نباشد حرفهایی توی کتابها سمینارهای موفقیت مجله ها و غیره.بیشتر ما درباره تلاش و موفقیت و انرژی مثبت زیاد میشنویم اما حقیقت این است که  توجهی نداریم.دانش برای تغییر کافی نیست دانستن وقتی باعث تغییر میشود که ما بتوانیم دانسته هایمان را به عمل درآوریم.خیلی ها میگویند که شانس مساوی برای موفقیت وجود ندارد خوب این حرف  تا حدی درست است.موفقیت عبارت است یک آدم خلاق و باهوش بعلاوه بودن در زمان و مکان مناسب.مطمئنا بیل گیتس اگر در ایران متولد میشد بیل گیتس نمیشد ولی شک ندارم باز هم سرمایه دار بزرگی بود.

خوب از این حرفهای روانشناسی بگذریم.میخواهم یک چیزهایی از زندگی خودم برایتان تعریف کنم .کمابیش با زندگی من آشنا هستید  قبلا گفته ام که کودکی من در یک محله پایین شهر و قدیمی گذشت.یک کوچه تنگ و دراز ،شلوغ وکثیف .این کوچه پر بود از زنهایی که صبح تاشب توی کوچه ولو بودند و وقتی رد میشدی از سر تا پایت را انتگرال میگرفتند.زنهایی که وقتی دعوایشان میشد وسط کوچه از گفتن هر گونه فحش و لیچار ابائی نداشتند.صدای دعوا و جیغ و داد عادی بود. بچه های مریض ،فقیر و وحشی که بیشترشان عاقبت خوشی پیدا نکردند.من سالها با نفرت از روزهای کودکی زندگی کردم .تصورمن از آن روزها این بود: یک شهر جنگ زده محروم ،یک محله فقیر و بدتر از همه یک خانواده از هم پاشیده بدون پدر!تصورش هم برای کسانی که تجربه نکرده اند ممکن نیست.خیلی خیلی زمان برد تا بتوانم تصویر محزون گذشته را از ذهنم پاک کنم و به جایش روزهای خوش هر چند کم را جایگزین کنم.به کسانی فکر کردم که باعث رشد من شدند چه با خوبی چه با بدی.ده یازده سالم بود که دایی کوچکم همیشه بهترین فیلمهای سینما را برایم میاورد و من نوار ویدئو را میگرفتم و میپرسیدم چند تا اسکار گرفته؟دایی بزرگم که شبهای زیادی تا صبح بحثهای داغ فلسفی تاریخی فرهنگی ...داشتیم .خاله ای که تا میآمد توی اتاق میگفت یک نوار بزار تا برقصیم و باید حتما نگاهش میکردی و تعریف میکردی.پدربزرگی که برایم بیسکویت و باسلق میخرید و من را  گل زیبا صدا میکرد.معلم کلاس سومم که یک کتابخانه کلاسی درست کرد و من کتابدارش بودم و فکر کنم همان موقع بود که عاشق کتاب خواندن شدم.مادرم که معتقد بود اجنه ها باید از من بترسند!و نمیدانست همین جمله اش که از سر کلافه گی اش از من میگوید چقدر باعث شجاعت من شد! گاهی میخواهم از دستش دق کنم ولی او همیشه بهترین مادردنیاست و من آرزو میکنم به اندازه او قوی باشم آرزو میکنم دختر خوبی برایش باشم .خواهرم که خدا میداند چقدر از دستم حرص خورده و من گاهی به مادرم نق میزدم کاش اینو میدادیش به بابا!با همه اختلافات همیشه عاشقش هستم.پدرم ،خانم میم و زمان زیادی که طول کشید تا آنها را ببخشم.عاشقانه ها و خاطراتشان که حتی غمشان هم شیرین است .دوستان خوبم فامیلها و حسادت ها و حرفهایشان پشت سرم همه و همه بخشی از زندگی من  هستند. میدانم گفتن این حرفها خیلی به نفعم نیست و یک عده فردا که موافقم در یک بحث نباشند میایند طعنه میزنند که تو خودت فلان بودی و خانواده ات اینطوری و آنطوری ولی میدانید من بابت هیچ چیز در زندگی ام شرمنده نیستم.خودم را انسان موفقی میدانم .برای موفق بودن حتما نباید آپولو هوا کرد. کافیست بدانید از زندگی چه میخواهید بدانید چه چیزهایی را باید عوض کنید و چه چیزهایی را بپذیرید برای  به دست آوردن چه چیزی بجنگید و از آب و آتش  رد شوید و چه مسائلی را بدون تغییر  قبول کنید و همچون رود از کنارشان بگذرید.من موفقم چون با وجود همه شرایطی که پشت سر گذاشتم در حال حاضر احساس آرامش و خوشبختی میکنم.میدانم که این آرامش هم ابدی نیست  چه طوفان هایی که ممکن است زندگی آرامم را در هم بکوبد اما من قوی بودن را یاد گرفته ام.به دست آوردن را و از دست دادن را.

ببینید دوستان همه ما آدمها نسبت به هم متفاوت هستیم هیچ کس مثل دیگری نیست پس همه خاص هستند. من هم ویژگی های خودم را دارم و خوش شانسی من بیشتر از هر چیز ریشه در خودشناسی ام دارد به آنچه که انتخاب میکنم به مسیری که میروم و به چیزی که اعتقاد دارم نه در آنچه که زندگی بر سر راه من قرار داده.مسئولیت اتفاقهای زندگیتان را قبول کنید و باور کنید تنها شما باعث خوشبختی و بدبختی خود هستید.کسانی که معتقدند دیگران باعث بدبختیشان میشوند هرگز نمیتوانند خوشبخت باشند چون توان عوض کردن شرایط را ندارند.من ازدواج کردم به اصرار دیگران اما باید قبول کنم شخصا مقصرم چون تردید داشتم و نتوانستم درست تصمیم بگیرم . اما علیرغم حرفهای دیگران با اطمینان جدا شدم و کار درست را کردم.هرگز با تردید تصمیم نگیرید برای انجام کاری که میکنید مطمئن باشید و اگر شکست خوردید بلند شوید. برای مثال من در یک کاری سرمایه گذاری کردم و چند سالی سود کردم اما امسال یکدفعه بیش از 15 میلیون ضرر کردم.اما ابدا ناراحت نیستم چون مطمئنم میتوانم ده برابرش را بدست بیاورم و می آورم.زندگی درست از روزیکه تصمیم گرفتم تصویر غم انگیزش را فراموش کنم روی خوشش را به من نشان داد.برای عوض کردن خیلی چیزها تلاش زیادی کردم ولی خیلی چیزها خود بخود درست شد.

 اگر در فلان کشور بدنیا آمده بودیم اگر پدرمان فلان بود اگر اگر را کنار بگذارید.به هر حال زندگی این هست که الان هست ببینید چه میتوانید بکنید چه چیز را میتوانید تغییر دهید.برای شکوفا شدن دو مسئله مهم وجود دارد 1. انتخاب درست 2. تلاش .مرحله اول خیلی مهمتر است چون اگر انتخاب درست نداشته باشید هر چقدر هم که تلاش کنید به نتیجه نمیرسید و آنوقت خودتان را بد شانس میدانید چون با وجود تلاش موفق نشدید.البته خوب همه ما ممکن است اشتباه کنیم ولی باید بپذیریم که هر اشتباهی تاوانی دارد.

و اما خانمها:یک پست درباره مردهای غیر جذاب نوشتم گمانم یکی هم با کمک آقایان باید درباره خانمها بنویسم چون سوال زیاد بود در این مورد.ببینید مردها زیبایی را دوست دارند زیبایی ظاهر آنها را جذب میکند اما زیبایی هرگز بتنهایی سبب نمیشود که یک مرد کنارتان بماند.من قیافه آرامی دارم در مقایسه با دخترهایی که شاید از من زیباتر باشند مردها به سرعت برق جذب من میشوند شخصا دلیل این موضوع را همان آرامش میدانم.یک زن صبور ،شاد با روحیه و متین بیشتر از هر زن زیبایی میتواند خواهان داشته باشد بدون نیاز به آرایش و زنگوله منگوله و زیور آلات.و البته با تلاش برای داشتن پوست و موی سالم و تناسب اندام و خوش سلیقگی در انتخاب لباس هر زنی میتواند ظاهر زیبا هم داشته باشد.

خوب فکر کنم زیاد حرف زدم این شعر را بنویسد روی دیوار بچسبانید و هروز بخوانید:

 تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

 

ادامه مطلب یک تحقیق علمی درباره خوش شانسی است اگر حوصله تان کشید بخوانید.

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
147
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦ : توسط : ستاره

امروز دانشگاه بودم توی اتاق داشتم با یکی از اساتید حرف میزدم.اومدم بیام بیرون که یه آقایی که اونجا نشسته بود صدام کرد پرسید رشته ات چیه و سابقه کارت چیه، منم یه مختصری توضیح دادم.استادم هم هی تاییدم میکرد و میگفت بله دانشجوی بسسسسسیار فعال و خوبیه سوابق کاری خیلی خوبه داره و ....من!با چشای گرد شده نگاش میکردم.راستش نمیدونم استادم این حرفا رو از کجاش در میاورد چون من فقط یه درس باهاش داشتم اینم سر کلاس نه حضور غیاب میکرد نه هیچی بنده هم که کلا سایلنت!اینم استاد پروازی، اصلا نمیدونست من کی هستم و از کجام! یهو جو حمایت از من گرفتش چرا نمیدونم؟!اون آقایی که نشسته بود کارت ویزیتش رو بهم داد و گفت که دنبال یه مدیر و حسابدار میگرده و حقوق پیشنهادیش هم 3 میلیون تومن هست  با بیمه و مزایا  بعلاوه 25 درصد از مالیاتی که بتونم بهش برگردونم یعنی به گفته خودش 200 میلیون مالیات میده که سالیانه 50 تومن به من میده به جز حقوق .البته برای حسابداران خبره این رقم خیلی هم چشمگیر نیست و عادیه ولی خوب من خبره نیستم آخه!اما کلا وقتی داشت این بحث مالیات رو میکرد من یاد درسای خود همون آقای استاد افتادم بحثایی مربوط به فرار مالیاتی کشورهای عقب افتاده، توسعه و اقتصاد و اینکه کشورای پیشرفته مالیات میدن و در عوض از رفاه و عدالت نسبی برخوردارن ولی جهان سومیها یارانه هم میگیرن و عمرا که خواب رفاه و دموکراسی رو ببینن.بعد فکر کردم که بله دموکراسی کیلو چند ماها هر کدوم یه حکومتیم واسه خودمون!!

بعد دیگه قرار شد بهش زنگ بزنم و اومدم بیرون و فکر کردم که این اصلا ندیده و نشناخته چرا تصمیم گرفت به من پیشنهاد کار بده؟!بعد یکم رفتم تو فضای اجتماعی و اینا.........بعد با خودم گفتم خاک بر سرت ستاره خاک!چه فکرای بیخود بیربطی داری تو این وضعیت ! پولت را بگیر و برو!از این به بعد میخواهم منفرد فکر کنم میدانید جهان شمول بودن به درد کتابها میخورد فقط..

ولی جدای اینها نمیدانم کار را قبول کنم یا نه من قصد دارم از این شهر بزنم بیرون.نمیدانم چرا این شهر عین تار عنکبوت چسبیده به من. هر وقت عزمم را برای رفتن جزم میکنم دامنم را میگیرد.شهر بیخود بیریخت ....!


 
146
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱ : توسط : ستاره

شب ساعت حدود 10 بود که در زدند.همسایه طبقه بالا بود.زنی جوان و بسیار زیبا و البته همیشه عصبی !با نفس نفس و لحنی شتاب زده رو به مادرم میگوید خانم الف نمیدونید چی دیدم!این دختره دانشجوی طبقه پایین؟ دیدم داشت با یه پسر خدافظی میکرد تو پنجره تاب تنش بود! وای وای فکر کنم پسره از خوننش میومد چکار کنیم؟من به مدیر ساختمون گفتم میخوام به صابخونش زنگ بزنم استشهاد کنیم بیرونش کنن....زن طبقه بالا با پسر بچه ناشیرین و شوهرش زندگی میکند.زن طبقه بالا ...نمیدانم باید بگویم مذهبی است یا ...یک چیز خوبی که از شما یاد گرفتم این است که به هر کس که اهل نماز روزه بود مذهبی نگویم. مذهبی اول باید انسان باشد همه دینها آمدند که یاد بدهند انسان باشیم.زن طبقه بالا اما محجبه بود، خیلی سفت روسری می بست هر هفته یک بساط سفره و نذری داشت و آپارتمان پر میشد از تق تق کفش زنها و بیا و برو صدای ناله و نوحه.من اسمش را گذاشته بودم خانم قرائتی.آن شب وقتی از دختر دانشجو شکایت کرد میخواستم بگویم بهتر است به جای نگران دختر همسایه بودن نگران شوهرت باشی.چند وقت قبلش دوستم به خانه ما آمد و گفت که توی کوچه یک مرد کچل با فلان ماشین از پارکینگ شما بیرون آمدو به من که رسید گفت بیا برسونمت خوشگل خانم!خانم قرائتی احتمالا از این چیزها خبر نداشت و این یک خاطره است:


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
145
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٧ : توسط : ستاره

یک پسری بود که دوستم دوستش داشت.این آقا خوشتیپ بود و مغرور و البته صاحب یک شرکت در ساختمانی که من و دوستم در آن کار میکردیم.از آن پسرهایی که به دخترها محل نمیگذارند و دخترها معمولا برای اینها غش و ضعف میکنند. دوستم دختر مهربان و ساده ای بود زیبا بود و دوست داشتنی، ولی این پسر لعنتی اصلا این را نمیدید.خیلی سعی کرد که خودش را یک جوری به این پسر نشان دهد اما آقا انگار توی فضا بود!روزگار گذشت و کار ما از هم جدا شد ولی دوستیمان ادامه یافت.امروز با هم بیرون بودیم کلی خندیدیم مثل همیشه، لحظه ی آخر یهو آقای عشق سابق دوستم(اسم بهتری پیدا نکردم)عین جن بو داده جلویمان ظاهر شد دوستم کلی ذوق کرد ببین همون پسره دیدیش آره بابا دیدم بیخیال!دوستم روسریش را مرتب میکند دستم را میکشد بیا از این ور بریم راهمان را دور میکند به خاطر او.بعد یک جایی می ایستیم مثلا برای تاکسی!پسره برای اولین بار نگاهمان میکند دوستم ذوق میکند داره نگاه میکنه ها!بعد آقا می آید طرفمان ،ببخشید خانم؟ من لبخند میزنم از نزدیک نگاهش میکنم توی دلم میگویم به چشم برادر اون دنیا چقدر خوشتیپه!میکشم عقب که راحت با دوستم حرف بزند که...

رو به من حرف میزند خانوم میشه شمارمو داشته باشید!قصد مزاحمت ندارم اگه من یادتون باشم توی ساختمون ... همسایه بودیم.همون موقع ها خواستم باهاتون صحبت کنم ولی یدفعه رفتین پیداتون نکردم.....

من مات میمانم نگاهش میکنم یک لحظه دوستم یادم میرود که کنارم ایستاده.توی دلم میگویم چقدر خوش قیافه است چه نگاه نافذی دارد و چه کلام آرام و مودبی.همه روزهایی که بی سر صدا ازکنارم میگذشت یادم میاید. همه لحظاتی که توی آسانسور رخ به رخ میشدیم و به انتظار کودکانه دوستم میخندیدم .همه اش ،برای لحظه ای از ذهنم میگذرد.چطور این همه مدت نفهمیدم؟!شاید فهمیده بودم شاید حس کرده بودم اما برایم مهم نبوده!من ستاره ی آن روزها نیستم روزهای بیخیالی و سر به هوا بودن ،سرخوشی و خنده های بی انتها آن روزها گذشته ،من عوض شدم خیلی زیاد.

دوباره سوال میکند: میشود با هم صحبت کنیم؟ قصد بدی ندارم قصدم خیره اگه.. 

میشناختمش اقلا بعنوان یک همسایه کاری. اهل چیزی نبود خوب بود مهربان مودب آبرومند و خیلی چیزهای خوب دیگر ولی من ،نمیتوانم قبول کنم دوستم اینجاست کنار من خودم را جای او میگذارم .کسی را دوست داشته باشی و این همه به یادش باشی  جلوی چشمت به دوستی که از این عشق خبر دارد پیشنهاد ازدواج بدهد خودش مصیبتی است به تنهایی! و وای اگر دوستت هم قبول کند دیگر هیهات!نمیتوانم قبول کنم.دروغ چرا اگر دوستم آن لحظه آنجا نبود احتمالا قبول میکردم و بعدها که همه چیز جدی شد شاید سعی میکردم جلوی چشمش نباشم ولی حالا اینجوری با این وضع!!!گفتم نه نمیشود ببخشید .اصرار  کرد و باز هم گفتم نه و کمی بعد رفت قیافه مغرورش بدجوری گرفته شد.دوستم در تمام این مدت ساکت بود رویش را برگردانده بود و میدانستم دارد حرص میخورد و غصه میخورد و خلاصه خوب نیست.ولی بعد که من طرف را رد میکنم میخندد جریان را به شوخی میگیرد و با هم میخندیم ولی میدانم ته دلش چه حسی دارد سعی میکند به رویش نیاورد.میرود از هم جدا میشویم و قرار دیگری میگذاریم.

من همیشه در زندگی دوستان خیلی خوبی داشته ام آنها بهترین بودند و در بدترین شرایط همراهم بودند.انصاف نبود که یک دوست خوب را اینطور برنجانم و خوشحالم.

بعضی دوراهی ها آدم را دیوانه میکند تردید ذهن را مختل میکند.اگر صد بار دیگر هم این جریان تکرار میشد من هر صد بار جواب نه میدادم ولی بعد از هر بار یاد چشمهایش میافتادم.چشمهای مغرورش.لعنتی!

 

 


 
144
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳ : توسط : ستاره

فردایه جشن عقد دعوتم برادر دوستمه و من دقیق نمیدونم چی بپوشم که به جو شون بخوره وباید برقصم یا کم برقصم یا اصلا بشینم یه جا؟قدیما حالیم نبود عروسی کی هست  کلا وسط بودم و در حال کل کشیدن!

 عروسی و جشن  باید قاطی باشه، مجلسی که قاطی نباشه من اصلا نمیرم اصلا توهینه به نظرم و بیشتر به آقایون هم توهین میشه یعنی چی؟یه خانواده نصفشون اینورن نصفشون اونور؟راستی مردا تو عروسیای جدا چکار میکنن؟چه بیمزه میشه واسشون بنده های خدا!بعد دقت کردین بعضی زنا موقع قاطی شدن با روسری میرقصن؟یا کلا جلو داماد هیچ مشکلی از نظر محرمیت ندارن ؟!  ولی بقیه مردا  نامحرمن!که چی این رسمای عتیقه از کجا اومد؟یه بار یه جا گفتم عروسی جدا کیف نمیده بعد یه خانمی بهم گفت مثل اینکه خیلی خوشت میاد جلو شوهرای مردم قر بدی و خودتو نمایش بدی نه؟منم گفتم خوب تقصیر من چیه تو زشتی و میترسی شوهرت بقیه رو ببینه و به واقعیت بیشتر از قبل پی ببره؟البته بعدا عذاب وجدان گرفتم ولی در مقابل آدمای بیمنطقی که کودن هم هستن راحت ترین کار اینه که  منطق رو بزاری کنار و مثل خودشون جواب بدی.

بچه که بودیم عروسیا همیشه مختلط بود و سالی چند بار هم جشن میرفتیم ولی الان خیلی کم شده کلا ازدواج کمتر شده ولی خیلیا هم که ازدواج میکنن جشن نمیگیرن به خاطر مخارجش  ولی میدونید فکر کنم میشه با مخارج کم هم یه جشن خوب گرفت.چجوری؟خوب خیلی از مخارج الکی هست واقعا.ما ایرانیها به جای داشتن یه مجلس شاد سعی میکنیم یه مجلس مجلل داشته باشیم.توی ادامه مطلب چند تا پیشنهاد دادم واسه داشتن یه جشن کم خرج برای کسانی که دوست دارن جشن عروسی بگیرن ولی نگران مخارجن.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
143
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٩ : توسط : ستاره

توی فیس...ک یه نفر اینو نوشته بود:

یه زن و شوهر شب تو رختخواب بودن که زنه میگه عزیزم امشب اصلا حوصله ندارم میشه فقط کمی بغلم کنی؟شوهر قبول میکند و آن شب اتفاقی نمیافتد تا فردا.مرده تصمیم میگیره رویه اشو عوض کنه مهربون میشه و زنشو میبره خرید تو یه فروشگاه بزرگ بهش میگه هر چی دوست داری خرید کن ، زنه تعجب میکنه و یه چیزایی رو با احتیاط برمیداره بعد شوهره خودش میره جواهرات و لباس گرونقیمت میده دست زنه و میگه میتونی همشو برداری خلاصه زنه هم کیف میکنه و هی خرید میکنه.آخر سر که میرن پای صندوق مرده میگه عزیزم من حوصله ندارم حساب کنم فقط خواستم کمی بغلشون کنی حالا برو همه رو بزار سر جاش!

همین پست 20 هزار تا لایک خورده بود و یه 3  4 هزار تا کامنت از آقایان با این مضمون :ایول/دمت گرممممم /چه خوب زده تو پوزش/ حال کردم  و ...!خنثی

الان واقعا چی میشه گفت؟چکار میشه کرد؟چه قضاوتی میشه کرد؟شوخیه فقط؟یا تفکر مردای ایرانی واقعا همینه؟میدونید من طبع طنزم بالاست ولی اصلا اینو یه شوخی نمیبینم چون واقعیتی رو که داره اطرافم اتفاق میافته با این جریان مقایسه میکنم و میبینم کاملا مطابقت داره حالا نه دقیقا به این شکل و به این سرعت و نه همیشه فقط بین زن و شوهرها ولی کلا نگاه مردای ما به زن عموما یه چیزیه در همین حد!ببخشید عموم که میگم همه نیستن ولی اکثریت رو شامل میشه.

میدونید من کشف کردم که در ذهن روشنفکرترین مردای ایرانی رگه های پررنگی از مرد سالاری سنتی وجود داره،مرد سالاری فقط کتک زدن و زن رو تو خونه نگه داشتن نیست.مرد سالاری یعنی وقتی واسه ازدواج به مردا میگی مهریه نمیخوام ولی حق طلاق و بقیه حقوق انسانیم رو میخوام چنان بپرن بهت که انگار بهشون گفتی 6 دانگ خونه پدرتون رو به نامم کن!مرد سالاری یعنی زن خونه جدا ، معشوقه جدا، یعنی اگه خواهرت از خونش قهر کرد  شوهرش الدنگه ولی اگه زنت بزاره بره  غلط زیادی کرده!مرد سالاری یعنی آمار طلاق زنای تحصیلکرده بالاتره!یعنی پسرایی که چهار کلمه انگلیسی بلد نیستن اما ژست میگیرن و میگن اروپایی فکر کن ،چیه دخترای ایرانی فوری اسم ازدواجو میارن! مرد سالاری یعنی مردی که مجردیش رو با 35 تا دختر جورواجور گذرونده، موقع ازدواج یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میخواد و البته در عین حال انتظار داره اون دختر تو رختخواب عین حرفه ای ترین فیلمای پ/ور/نو رفتار کنه براش.البته این دسته اشتباه بزرگی میکنن چون بالاخره اون 35 تا دختر میرن زن یکی میشن و اونیم که این میگیره احتمالا یکی از 35 تاهایی یه نفر دیگه بوده!یه ضرب المثل هست که میگه یا gf خودتو بگیر یا gf مردمو!بعد فکر میکنه با یه نگاه تا ته خط رو میخونه!ولی میدونید دخترا معمولا در حال خندیدن به ریش اینجور پسرا هستن چون دخترای حرفه ای خوب بلدن چطور نقش ساده ها رو بازی کنن!مرد سالاری یعنی این متن رو خوندی و تو دلت گفتی کاملا حق با توئه ولی در عمل برای خواهر و مادر و زن خودت قبولشون نکنی!

گاهی فکر میکنم کوووووو تا این فرهنگا درست بشه  ما ایرانی ها آدمای عجیبی هستیم از مدرنیسم هر چی که راحتتره جدا میکنیم.نه اینوری هستیم نه اونوری! این پست برای ابراز عقیده نبود برای آگاهی دادن هم نبود چون اونایی که باید بفهمن معمولا چیزی نمیخونن .این پست فقط یک اعتراض بود یک درد دل...

 

 

 

 


 
142
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٧ : توسط : ستاره

من باز مریض شدمناراحتوسط چشمام داغه گلوم و گوشم درد میکنه و تقریبا هیچی نمیشنوم تب دارم و فکر کنم الان دمای بدنم 45 درجه سلسیوس باشد!( از نظر علمی چاخان بود)خوب حالا این را گفتیم تا شما بدانید حال بنده خیلی بد است.حالم خوب بود و مطمئنم از یه نفر این ویروس وارد بدن من شده.یه آدمی که گمانم سه ماهی بود حمام نرفته بود و صندلی کناری من تو یه مکان عمومی بود و هی سرفه میزد.همین الان فهمیدم  یکی دیگر از برنامه های ریاست جمهوری من حمام اجباری خواهد بود.یعنی یک عده استخدام بشن و با لباس شخصی بین جماعت راه برن و هر کس که بوی بدی بده بگیرن و بزور بندازن تو حموم، بعلاوه چهار عدد پس گردنی !و یک ضمانت کتبی بابت عدم تکرار این وضعیت....خوب ، احتمالا من با رضا خان یک نسبتی دارم.

با همین اوضاع دیشب پرشین بلاگ کامنت گذاشته که ستاره عزیز فرهیخته بسیار خانوم خوب و گل،ما شرمنده ایم واقعا و خیلی ناراحتیم که وبلاگ شما نمیدونم چی چی  ثبت شده ولی رتبه نیاورده.حالم بد بود و دقیق نفهمیدم ولی فکر کنم یه فرهیخته واقعا توش بود.حالا به هر حال ما رفتیم وبلاگای برتر رو دیدیم و در همان احوال پریشان به بعضی هایشان تبریک گفتیم.دروغ چرا اولش کمی دق خوردیم که چرا توی آن لیست نیستیم ولی حال جسمی خیلی بدتر از آن بود که به این مسائل فکر کنیم اما حالا که حال جسمی بسسیار بدتر شده به این فکر کردیم که خوب حتما آن عزیزان بهتر بودن بهتر نوشته ان بهتر دیده شدن بهتر با خواننده ارتباط برقرار کردن  یا هر چی دیگه.به هرحال آدم باید 2 درصد یا احتمال ضعف خودش رو بده یا برتری دیگران که در هر صورت به جای پایین کشیدن طرف خودت باید بری بالا.میدونید من به این جمله خیلی اعتقاد دارم اگه بازنده خوبی نباشه هیچوقت برنده نمیشی.فرصت نشد به تک تک تبریک بگم ولی به همه اولی ها وسطی ها و آخری ها تبریک می گم و همینطور به همه بچه باحالایی که اسمشون تو لیست نبود ولی ته دلشون هم حسادتی نبود .

و یه خبر دیگه اینکه یه ایمیل اومده واسم از یه انتشاراتی که اجازه بدید یه کتاب با چند تا از پستای شما چاپ کنیم!نمیدونم سرکاریه خوبه بده ؟خوب من الان دیگه واقعا تبم بالا رفته و داروهام هم اثر کرده و الانه که بیهوش شم و فردا فکر میکنم راجع بهش

امیدوارم حرفای بیربط نزده باشم تو این حذیان و تب

خلاصه زندگیه دیگه حلال کنیدبای بای


 
141
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥ : توسط : ستاره

چند وقت پیش یک جلسه ای بود برای صحبت پیرامون یک طرح توجیهی مربوط به توسعه گردشگری منطقه(چه جمله ناهواری).مدیر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و چند تا از معاونان استاندار و خلاصه یه همچین کسایی حضور داشتند.بعد مرا صدا زدند برای یک توضیح مختصری مربوط به مسائل مالی.کارم که تمام شد خواستم بیام بیرون که یکی از مسئولین عزیز فرمود: این منطقه آب و هوای بینظیری دارد اجرای چنین پروژه هایی قطعا گردشگران را به این منطقه میکشاند حتی دیگر لازم نیست که هموطنان به مناطقی مثل آنتالیا سفر کنند!بعد من توی دلم گفتم هع!مگر هموطنان برای آب و هوا به آنتالیا سفر میکنند؟!بعد یکهو همه به سمت من برگشتند و اینجانب فهمیدم که بلند فکر کردم!!!آنوقت رنگ رخسار مدیرمان پرید و یک آدم مرض داری  پرسید پس هموطنان برای چه به آنتالیا سفر میکنند؟بنده هم عرض کردم که جاذبه های فرهنگی!

خوب لازم بود بگویم عشق و حال؟بگویم صفا سیتی؟نه واقعا مسئولین همیشه اینقدر خودشان را به کوچه علی چپ میزنند؟براستی هموطنان شما برای لذت از آب و هوا میروید آنتالیا؟

 پیوست:یک مایع دستشویی گرفتیم رویش نوشته با عطر نسیم ساحلی.چند وقته داریم به این فکر میکنیم اسانس نسیم ساحلی را چجوری درست میکنند؟{#emotions_dlg.e25}


 
140
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱ : توسط : ستاره

این پرشین بلاگ هم باید قرص بخوره ها!دو ساعت نوشتم ثبت که نشد ذخیره هم نشد همش پرید!منتظر

به چند تا از دوستان قول دادم چند تا کتابی که خوندم و به نظرم خوب بوده بهتون معرفی کنم الان اینا تو ذهنم هست:


ادامه مطلب را مطالعه کنید