یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
165
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧ : توسط : ستاره

دختر یکی از اقوامم تازه عقد کرده داره درباره تجربیات بی بدیلش در دوران مجردی صحبت میکنه.میگه وقتی یکی پروژه ات باشه باید رفتارتو تغییر بدی!میگم پروژه چی؟میگه ازدواج دیگه !دوستی با ازدواج فرق داره وقتی کسی پروژه ازدواجت میشه باید یه جور دیگه تا کنی.فلان کنی بهمان کنی وووو.....

من فکر میکنم به گذشته به مردای دور و برم و در کمال بدبختی یا خوشبختی پی میبرم که هیچکدوم پروژه ام نبودن!!اصلا این حرفا حالیم نبود پروژه مروژه کجا بود.اصلا رو هیچ موردی تمرکز نکردم که ببینیم این واقعا به درد بخور هست یا نه!دلیلش هم این بود که همیشه فکر میکردم یکی بهتر پیدا میشه و لامصب همیشه یکی بهتر پیدا میشد و تمرکزم میرفت رو اون یکی.(البته این توضیح لازمه که این عزیزان همگی دوست پسر بنده نبودن عرض کردم مردای اطرافم!)خلاصه اینکه هی بهتر اومد رو بهتر و آخرش به اینجا رسید که میبینید.با خوشحالی دست در جیب سوت میزنیم و انگار نه انگار که  یک زنیم!تو فیلم استرداد بود گمونم که یه جاش گفت زنای زیبا مثل گربه بی صفتن!خوب من هم در کمال خود شیفتگی این جمله رو به خودم گرفتم و بهم برخورد!مژهحالا اون جریان بهتر رو بهتر رو گفتم میگید پس واقعیت داره.نه!نداره یا شاید فقط کمی!چه میدونم!

میدونید خیلی خیلی خیلی وقته که پول وماشین و هیکل عضلانی و شکم شیش تیکه برای من جذابیتشو از دست داده نه که بد باشه اصلا کی بدش میاد؟ولی من حقیقتا بیشتر از همه عاشق مردای باهوش میشم.مردایی که جنم پیشرفت دارن و هیچوقت قانع نمیشن .مردایی که خوب حرف میزنن و چیزایی که میدونن شگفت زده ات میکنه اصلا موقع صحبت جلوشون کم میاری!!مردایی که با دو کلمه منظورتو میفهمن تیزن و موقعیت سنج وصاحب نظر بهت بعنوان یه آدم و یه زن احترام میزارن.خوب اینجور مردا یا کمن یا کمتر به پست من میخورن.نمیدونم خب دیگه الان برم بگردم ببینم کسی پروژه من هست آیا؟خواهد بود؟ بوده نیست یا همون رویه سوت زدن بهتره!

 

پ ن:رویا جان مرسی از رمز ولی آدرس نزاشتی چند تا رویا دیگه هستن خب از کجا بدونم تو کدومی؟

 


 
164
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸ : توسط : ستاره

در حال حاضر برگشتم شهر خودم و دنبال کارای پایان نامه هی اینور اونور میپرم.چقدر خوبه که آدم شهر خودش رو داشته باشه و یه وقتایی که خسته میشه برگرده به جایی که بزرگ شده به خیابونایی که خاطره داره هی بچرخه و بگرده و دوستای خوبی داشته باشه که به خاطرش از اون سر شهر پا شن بیان دیدنش دخترای فامیلی که شب خونشون میمونه و تا دیر وقت با هم پچ پچ میکنن و ریز و بلند میخندن با بالش تو سر و کله هم میزنن و تمرین رقص میکنن و اقوامی که تندی دعوتش میکنن و دلشون برای هم تنگ میشه.هیچ چیز به اندازه رفت و آمد با آدمایی که دوستشون دارم برام تسکین دهنده نیست.

این مدت خیلی خواستم بنویسم در مورد تحریم ها ...چیزی مثل قرارداد شل ..،مذاکرات،،،،فوتبال ، جام جهانی کامنتای توهین آمیز ملت پریشان حال به مسی !!!!زندگی خودم و و وو ....ولی کلماتم کنار هم جمع نمیشدوبد تر از همه وقت بسیار کم و برنامه فشرده پایان نامه لعنتی!

هنوز تو شهر خودمونم و سرمای 7 درجه زیر صفر رو تجربه میکنم بعلاوه یک زلزله که وقتی من رو مبل دراز به دراز  و تنها خونه بودم یهو دیدم یه سر صدایی شد و بعد من حس کردم مهم نیست و خوابیدم اما بعد شنیدم  همه شهر ریختن بیرون و من نفهمیدم فقط !فکر کردم طبقه بالایی داره میدوه که لوستر ا تکون خورد و شیشه ها لرزید و اینهاخنثیاینا که شبیه زلزله نیست هست؟!

خلاصه که با همه این اوصاف  روزگار زیباست بنظرم لذت ببریدماچ


 
163
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٥ : توسط : ستاره

هرگز در هیچ زمانی دلم نخواسته آدم دیگری باشم.شخص دیگر جای کس دیگر.همیشه میخواستم خودم باشم اما شرایطم تغییر کنه و پیشرفت کنم.کم پیش میآید که کسی تاثیر خاصی روی من بگذارد آدمها ی زیادی توی زندگی من آمدند و رفتند حرفها و بحثهای طولانی.یک سری آدمها که فکر میکنند خیلی باهوشند خیلی خاصند و خیلی چیز بلدند بعد هی حرف میزنند و همینطور وراجی میکنند ولی اگر کمتر فکر کنند که خاص هستند بیشتر به دل مینشینند.برای من اما گاهی یک دیالوگ یه شعر یک خط نوشته از یک روزنامه پاره حتی دنیایم را عوض میکند.مثل جمله ای که توی کارتون سیندرلای 2 شنیدم که به خواهر بدجنسش نصیحت کرد برای زیبایی، بهتر است لبخند بزند و هیچ چیز به اندازه لبخند زیبا نیست.و واقعا هیچ چیز به اندازه مهربانی آدم را دلبسته نمیکند.

سال 86 زمستان بسیار سختی بود.من در شهر مجاورمان که با ما3 ساعت فاصله داشت درس میخواندم . ترم آخر بودم و برای 2 دو روز کلاس نمی ارزید که تمام هفته را آنجا سر کنم.برای همین رفت و آمد میکردم و یک سوییت مخصوص مهمان توی خوابگاه بود که افراد مثل من آنجا میماندند.اواخر ترم بود یک شب برف سنگینی بارید و یادم هست تا خود بهار آب نشد.سفر 3 ساعته من 5 ساعت طول کشید و وقتی رسیدم شب بود برق رفته بود و برق اضطراری شوفاژها را گرم نمیکرد. هوا به طرز دردناکی سرد بود.وارد سوییت مهمان شدم و دیدم که همه تختها پرهستند ولی با درماندگی از یکی پرسیدم تخت خالی نیست؟یک نفر همانجا روی تخت نشسته بود نگاهم کرد و گفت چرا اینجا خالیه بیا اینجا.من یخ کرده بینهایت خوشحال شدم .دختر یک پتوی اضافه هم به من داد تشکر کردم و رفت درست نگاهش نکردم یک دختر معمولی بود که داشت موهایش را میبافت. با لباسهای کهنه اما تمیز و لهجه ای روستایی..

با وجود بودن در آن اتاق سرد به خاطر یک پتوی اضافه کمی گرم شدم. آن شب من خیلی خسته بودم خیلی زود خوابم برد و در نهایت گذشت.

شب بعد،پس از کلاس و بازگشت به سوییت متوجه واقعیتی شدم.با دخترهای توی سوییت صحبت میکردیم که بین حرفها شنیدم یک نفر گفت راستی چه شد که تختش را به تو داد؟گفتم یعنی چه؟جواب داد تخت خودش را به تو داد این چند روز حتی حاضر نبود با تخت بالا جایش را عوض کند ولی دیشب حتی پتوشم داد به تو و خودش روی زمین خوابید......

آه از نهاد من برآمد میخواستم دنبالش بگردم که گفتند نگرد رفته....

هفت سال از آن روز گذشته ولی راستش را بخواهید من هنوز دارم دنبال آن دختر میگردم دختری که به اندازه تمام فیلسوف های دنیا  به من درس داد و هرگز فرصت نشد  از او بپرسم چرا بین آن همه جایت را به من دادی و خودت روی زمین سرد و سخت خوابیدی؟و چطور حتی برویم نیاوردی که چقدر گذشت کردی؟

همان دختر ساده که روی تخت خودش داشت موهایش را میبافت که جوراب بلند پوشیده بود که چقدر زیبا بود و من خوب نگاهش نکردم آه لعنت به من!