یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
186
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥ : توسط : ستاره

میگن وقتی سه نفر نشستن و دو نفر در گوشی حرف بزنن کار زشتی کردن.بنظرم وقتی سه نفر نشستن و دو نفر به یه زبون دیگه ای حرف بزنن که نفر سوم بلد نیست هم مثل در گوشی حرف زدن کار زشتی کردن!درسته من ترک نیستم درسته تو شهری بزرگ شدم که یه دونه ترک هم نداشت و تا شیش ماه پیش حتی سلام خداحافظش هم نمیدونستم چی میشه ولی خب استعداد یادگیری زبان من در اون حد هست که بعد این مدت بفهمم طرف داره قشنگ زیر آب منو میزنه!اونم چون حال نداره کار منو انجام بده!و چون من اهل فلان جام  و واجب تره که کار همشهریشو اول انجام بده ،و بعد که اون یکی طرف به پیشنهاد همکار میاد ایراد بنی اسرائیلی بگیره بهش میگم که اشتباه میکنه و من نیازی به پر کردن فرم فلان و امضا فلان ندارم!چون شرایطم اینه!نمیدونم چه اصراریه به حرف زدن به یه زبون دیگه اونم تو یه اداره دولتی اونم وسط پایتخت؟!تعصبات قومی قبیله ای همیشه یکی از مهمترین دلایل عقب ماندگی ایران بوده و هست! 

توضیح  اضافی:این موضوع درباره ترکها نیست درباره تعصبات قومیه!


 
185
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠ : توسط : ستاره

من آروم بودم وقتی توی  22 سالگی ام توسط گشت محترم نیروی انتظامی کشف و ضبط و مشرف به کلانتری محل شدم!قبلش یه دختر از کنارم گذشت و هشدار داد که دارن دخترا رو جمع میکنن، ولی من به خودم مطمئن بودم! ساده بودم و بی آرایش و راستش اونقدر مردنی بودم که هر مانتویی بهم گشاد بود به خاطر همین آروم براهم ادامه دادم. اما چند متر بعد یه افسر بهم توپید که برم تو ماشین گشت و من با بی محلی  بازم براهم ادامه دادم.30 ثانیه بعد سه تا ماشین پلیس آژیر کشان راهم رو بستند و با بیسیم اطلاع میدادن که مورد یافت شد مورد یافت شد!!!از قضا مورد باز هم آروم بود و سعی کرد توضیح بده قانونا حق بازداشتش رو ندارن اما باتوم بالا رفت و مورد رو تهدید کرد بره داخل و گرنه!!!حتی مامور زن آورده شده بود که در صورت درگیری!مورد رو بدون مشکل شرعی جر بده!مورد خواست فیلسوف بازی دربیاره اما دید یه جماعت 60 70 نفری دوربین بدست دورش حلقه زدن و دارن این لحظات تاریخی رو به ثبت میرسونن. برای همین با احترام خودش سوار شد تا هم الگانس سواری کرده باشه هم تبدیل به چهرهای خونین ماهواره ای نشه!بله من اونقدر آروم بودم که به راننده گفتم بی زحمت شیشتو بده بالا باد اذیت میکنه اونم قبول کرد.حتی به مامور زن گفتم واقعا چرا منو بازداشت کردید که با کلافگی گفت من نمیدونم فرماندمون گفته امروز باید 20 نفر جمع کنید!حتی طوری شد که تو کلانتری ازم دفاع میکرد.خب پلیس عزیز داشت کارش رو میکردوظیفه اش رو انجام میداد و بخوبی انجام میداد و من آروم بودم.بله من آروم بودم وقتی درست چند هفته بعد دوباره پام به کلانتری باز شد و اینبار دلیلش ربوده شدن کیفم توسط یک موتور سواربود.من آروم بودم که سه ساعت پرونده تشکیل دادم و دو روز بعد یه کشیک دیگه بود و پرونده من هم نبود اصلا کسی خبر نداشت !من آروم بودم وقتی تو کلانتری درخواست شناسایی چهره سارق از طریق دوربینهای راهنمایی رانندگی رو دادم و کل پلیسا بهم خندیدن.من حتی با آرامش بهشون گفتم که اگه طرف سیاسی بود از روی خال لبش پیداش میکردین ولی با این همه شاهد و مدرک و رد و سند دنبال یه دزد نمیرید.خب پلیس محترم اینبار زیاد وظیفه شناس نبود!ولی همه جای دنیا فساد اداری هست برای همین من همچنان آروم بودم من سالهای سال آروم بودم در کنار آدمهایی زندگی کردم که مقدساتشون برام تحجر بود ولی بهشون احترام گذاشتم باهاشون دوست بودم طعنه هاشون رو شنیدم تهمتا و قضاوتها ، ناله ها سرو صداها قلدری ها و و و..

اما دیروز...

بنظرتون قیافه یه آدمی که سه ساعت دستشویی حمام و آشپزخونه شسته و داره یه گونی آشغال میبره بیرون چه طور باید باشه؟چه حالی داره که بعد از اون همه خستگی موقع آشغال ریختن 6 قدم اونورتر از خونه ات یه عدد دماغ احاطه شده با چادر از کنارت رد بشه و تذکر بده حجابت رو رعایت کن خانم؟!خب اون موقع فهمیدم معنی اینکه میگن تو یه لحظه کل زندگیت از کنارت رد میشه چیه مغزم نمیکشید بعد از یه عمر زندگی تو این مملکت اما بازم مغزم نمیکشید چقدر گستاخی؟چقدر پررویی؟ تویی که برای من فقط یک دماغ هستی و نه به حکم وظیفه  شغلیت جرات میکنی به من تذکر بدی؟

میدونید من هرگز تصوری از این آدمها نداشتم هیچوقت دور برم وجود نداشتن تو فامیل فقط یه زن عموی محجبه دارم که حتی روز عروسیش هم محجبه بود اما در عوض همیشه رنگای شاد میپوشه یه روسری ابریشم با یه گیره زیبا و کت و دامنای خوشرنگ همیشه لبخند میزنه و مثل یک انسان رفتار میکنه.دوستای چادری هم داشتم اما نه به این غلظت و همشون هم به اجبار پدر یا شغل چادر سر میکردن و به کسی کاری نداشتن.اما هیچ وقت نفهمیدم پشت این چادرهای بسته ای که حتی از مرز دین هم فراتر میوشن چی قایم شده؟چرا تو 53 تا کشور اسلامی دیگه فقط تو مملکت وما و دو سه تای دیگه ازینا پیدا میشه؟همیشه برام سوال بود و توی ذهنم یه صورت آبله ای و پر مو تصور میکردم و باور داشتم که از شرم چهرشون رو پنهان میکنن.دیروز اما وقتی اون  موجود یا آدم بهم تذکر داد اولش یه خشم کنترل  نشده وجودم رو گرفت و با تندی پرسیدم با کی بودی؟چند قدم به سمتش برداشتم و پرسیدم به چه حقی اینو میگی تند تر رفتم و اونم تند تر دوید.دنبالش کردم و اون پا به فرار گذاشت!گفتم اگه شرافت داری بمون.اما نموند.راستش اگه من بودم و عزراییل دنبالم اینجوری میگفت متوقف میشدم. مسئله شرافت بود الکی که نبود!ولی اون رفت.خب من عصبانی شدم ولی واقعا نمیخواستم اذیتش کنم نمیخواستم فحش بدم یا بلایی سرش بیارم فقط میخواستم جواب سوالمو بده فقط میخواستم قیافشو ببینم.واقعا پر از جوشه؟چرا؟به چی اعتقاد داره؟و اگه داره چرا پاش نموند؟چرا توضیح نداد؟میدونید اون لحظه حس کسی رو داشتم که توی فیلم جیغ ماسک رو از صورت اون مترسک آدم کش برداشت هیچ هیولای وحشتناکی اون پشت نبود هیچ چیز تهوع آور عجیب و یا مهمی نبود پشت اون ماسک خالی بود  و این خودش از همه بدتر بود!نه جوشی نه خجالتی!نه عقیده ای و نه ایده ای نه تعصبی و نه فکری هیچی!

 

 


 
184
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳ : توسط : ستاره

من ماهی دوست ندارم چه زنده چه مرده چه پخته، خام که عمرا!در واقع سالی یه بار فقط قزل آلا اونم اگه با روش خودم درست کنم میخورم!در واقع ازش بدم میاد!در واقع من حتی از آکواریوم هم بدم میاد!البته آکواریوم آب شور رو دوست دارم ولی آکواریوم های معمولی آب شیرین نه.البته بازم آکواریوم آب شور رو فقط از دور یک دقیقه نگاه می کنم و حاضر نیستم خودم داشته باشم اون همه هزینه و زحمت واسه نگهداشتن ماهی؟؟!ماهی که دو ساعت قربون صدقه اش میری و روشو عین بز برمیگردونه؟کار بیهوده ایه!

چند سال پیش قرار بود مادر شوهر سابق توی دوران نامزدی برای اولین بار یه ناهار منو دعوت کنه.شب قبلش خونه خواهره بودیم و بعد مادر شوهر ازم پرسید چه غذایی دوست داری ستاره جان؟من گفتم که فلان و فلان و فلان پرسید ماهی چی؟خوب من آدم رکی ام گفتم نه متنفرم خیلی زیاد!گفت چشم و این مکالمه در حضور خودش و پسرش و بنده انجام شد.از قضا فردا ناهار رفتیم خونه شون و همون دم در بوی زهم ماهی توی هوای گرم خرداد ماه بینی مبارکم رو نوازش داد!از طرف دیگه اینکه توی خونواده ما به طور وراثتی همه دستپختها در سطح عالی هست یعنی مامان و خواهر و خاله و عمه و مادربزرگ ....همه و حتی خانم میم که با وجود حس منفیم نسبت بهش اما از غذاش نمیتونم ایراد بگیرم،و با این اوضاع ابدا نمیتونم دستپختای افتضاح رو تحمل کنم اون روزام به خاطر ضعف شدید روحی کلا دچار تهوع و بی اشتهایی بودم و گلاب به روتون همش این سبزریختی!بعد حالا چرا اصرار داشتم با این احساس قشنگ نسبت به ازدواجم و نامزدم بازم به اون زندگی ادامه بدم؟خودمم نمیدونم!به نظرم در تمام زندگی یه حسی وجود داره که بهت میگه چکار کن.وقتی هیچ حالت خوب نیست یعنی وقتشه یه چیزی رو عوض کنی یا شاید هم بپذیری.

الان چرا یاد اینا افتادم؟شاید چون خرداده؟شایدم چون دیروز از در یه خونه رد شدم و بوی ماهی میومد؟!

 میدونید بعد از این همه سال هنوز این سوال تو ذهنم مونده که مادرشوهره عمدا اینکارو کرد یا واقعا یادش نموند؟اصن بین همه گیر و دار و مشکلات اون روزا همین یکی رو دلم مونده.گاهی وقتا میگم زنگ بزنم ازش بپرسم یعنی تا این حد درگیرشم!


 
183
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧ : توسط : ستاره

بیشتر کسانی که توی رشته های علوم انسانی تحصیل کردن هرم نیازهای مازلو رو میشناسن و من این اواخر بسیار حس میکردم که در بالاترین طبقه، راس هرم یعنی خودشکوفایی هستم!!اما دیروز...

خب یه روزایی از خواب پا میشی حست خوب نیست بیرون میری و اتفاقای خوبی نمیفته و میفهمی که اون روز روز تو نیست!دیروز از صبح تا غروب روز من نبود.دم غروب خسته و بی حوصله از سر کلافگی نشستم توی یه پارکی نزدیک میدون کاج.پارک شلوغی بود و گرچه اون همه شلوغی رو اعصاب بود اما سرگرم کننده بود.میشد هر آدمی رو سی ثانیه دید و کلی دربارش خیالبافی کرد که چجور آدمیه و چطور زندگی میکنه خونه اش چه شکلی و ....بعد یه پسر فال فروش سمج اومد و پاکت هارو جلوم گرفت فال؟فال؟فال؟ و هی تکرار میکرد!منم یدونه برداشتم بازش کردم این بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند             وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

تو تعبیرشم این بود که ای صاحب فال حاجتت برآورده میشه و دنیا بر وفق مرادت میشه و .... بعد من فکر کردم دیدم اصن نیت نکردم بعد گفتم خوب الان نیت کنم ولی تقلب میشد دیگه حساب نبود نه؟ تو همین فکرا بودم که یه خانومی اومد گفت میشه یه سوال بپرسم؟گفتم بفرمایید گفت مجردین؟............و بعله یک خواستگار خیابانی دیگر به لیست پر بار من اضافه شد !ازم پرسید اهل کجایید منم گفتم. گفت ئه پس بگو اینقدر خوشگلی مال اونطرفایی و بعد هم کلی سوال درباره رشته و کار و زندگی و اینا آخرشم گفت عزیزم من آرزو دارم یکی مثل تو عروسم بشه ولی اگه یوقت زنگ نزدم ناراحت نشین پسرم باید شرایط رو بشنوه قبول کنه بعد مزاحم شیم چون رشته تحصیلی و اینا خیلی براش مهمه!منم شماره رو دادم فقط واسه اینکه حس کردم پسرش خیلی آدم سختگیر و خودپسندیه و گفتم پاشه بیاد و منم بگم نه!یکم ضایع شهاز خود راضی

میدونید من همیشه آرزو داشتم یه پسری عاشقم بشه و بیاد خواستگاری و بعد خانوادش و خصوصا مادره مخالفت کنه و دعوا بشه بعد پسره بزاره از خونه بره و بگه یا مرگ یا ستارهخیال باطل!!خلاصه آخرش دیگه مادره مجبور شه قبول کنه و بعد هم در حالی که تا آخر عمر از من خوشش نمیاد، پسرش یعنی شوهر من اجازه نده از گل نازک تر بهم بگه!!خنثیولی خوب در واقعیت هیچوقت اینطور نمیشه اصولا مادرها با من مشکلی ندارن و تقریبا همه مادرهای پسر دار از من خوششون میاد.و در مورد مردایی که تو زندگیم بودن ...خاک برسرشون هیچ وقت کار به اونجاها نکشید که پای مادره بیاد وسط، همیشه قبلش از چشمم افتادن.

و اما دیروز بعد از رفتن خانوم خواستگار احساس سرخوشی خاصی بهم دست داد.اصلا زندگی رنگ دیگری شد و  فهمیدم که شاید خودشناسیم در رابطه با اون هرم نیازها یک خورده فقط یک خورده دچار مشکل شده!


 
← صفحه بعد صفحه قبل →