یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
176
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤ : توسط : ستاره

همیشه دوست داشتم مثل یه جهانگرد زندگی کنم.سفر برم برم برم برممممممممم تا ابد تا بی انتها  خانه بدوش ،بدون سکون، بدون ثبات، با یه کوله پشتی رها آزاد مثل باد!!

خوب باید اعتراف کنم این چند وقته از اشرق به مشرق و از شمال به جنوب زدم و فهمیدم بسیار آرزوی مزخرف و بیخودی داشتم!خیلی غلط میکنم! انسان باید مثل آدم سر جاش بشینه هر وقت خواست بره سفر با برنامه ریزی میره یه هتل لوکس 5 ستاره و بعد چند روز هم مثل انسان بر میگرده سر خونه زندگیش!

اولش رفته بودم شهر خودمون واسه دفاع ولی بعد از کلی استرس و شب نخوابی و کابوس و پرزنت دادن به در و دیوار و انس و جن و... روز دفاع برف بیاد و کنسل شه .

چرا ؟چون پرواز استادا کنسل شده و در نتیجه عزیزای دل گوگولی نیومدن و باز در نتیجه دفاع  من و 15 تا آدم عاقل و بالغ و احتمالا کارمند و بیکار و غیره پرید تاااا کی؟خدا میدونه؟ بعد من برگشتم تهران. بعد سفر کاری پیش اومد رفتم کیش.اضافه کنم که جای بسیار بیمزه و بی محتوایی بود.با اینکه اولین بار بود میرفتم بنظرم تکراری بود.تفریحاتش برام جذاب نبود و من دوچرخه سواری کردم فقط.جنسای چینی گرون و الکی و کلا من هم آدمی ام که تو سفر خرید نمیکنم، بنظرم دور ریختن پوله.چون همه چیز همه جا هست و آدم تو سفر جای مناسب خرید رو بلد نیست و هول میشه و خلاصه ترجیح میدم وقتم رو واسه این کار تلف نکنم. قشنگترین قسمتش دیدن آبهای نیلگون خلیج فارس از تو هواپیما بود.تو فرودگاه هم گروه سون رو دیدم و از اونجایی که من آدم عتیقه ای هستم اصلا یه نیم نگاه هم نکردم فکر کنم اگه خود مرحوم جان وین هم ببینم هیچ عکس العملی نداشته باشم.ولی اون پسره که موفرفریه بلنده خیلی انسان خاکی و مهربون و مودبی بود.توجه کنید اینا همه رو تو 5 ثانیه که از جلوم رد شد فهمیدم!دیگه از کیش دوباره رفتم تهران و یهو فهمیدیم دو روز دیگه دفاع داریم.بدو بدو برو دنبال وسیله نقلیه.هواپیما یا همون مینی بوسای بالدار خودمون از یه هفته قبل پرن شکر خدا.تو ترمینال هم هیچ تعاونی جا نداشت.بعد از چند روز آفتابی برف و بوران شد با قدوم مبارک من.استرس وحشتناکی بر من مستولی گشته بود .تعاونی 15 اومد  بلیط بده که یه آقایی با تسبیح تو دستش گفت نه بهش نده.گفتم چرا؟گفت باید دو تا صندلی بگیری میگم چرا آخه با یه لبخند شیطانی میگه خوب دیگه صندلی جلوئه نمیشه !بعد میگه نه مرد کنارته میگم vip عیب نداره فاصله داره تو ماشین جابه جا میکنم گفت نه حالا من هی اصرار اون هم هی انکار آخرشم گفت خوش نرم بتو بدم!! گفتم به جهنم نده عوضی لعنتی مرده شور قیافه ات اگه امشب نرم آدمت میکنم با بد کسی طرف شدی ....................بعد به خودم اومدم دیدم چند نفر جمع شدن گریه ام گرفت.گریه از روی عصبانیت بدترین نوعه.گاهی جامعه تو رو تبدیل به چیزی میکنه که نیستی نبودی و نباید باشی.تعاونی بغلی آدمای خوبی بودن اومدن محترمانه صحبت کردن.بهم گفتن به کجا شکایت کنم گفتن یه امشب ماشین کمه بازار سیاه شده و پارتی بازی.بعد هم گفتن با ماشین ما بیاید وسط راه سوار ماشین شهر خودتون میشید.قبول کردم و موقع رفتن یه بار دیگه رفتم  جلو تعاونی 15 به یارو گفتم عوضی!

تصور کنید ساعت 4 صبح رسیدم همدان و هلک و تلک با یه کوله پشتی و البته چمدان با چشمای بسته از اتوبوس پیاده شدم و سوار یه اتوبوس دیگه شدم اونم وسط برف!

الان برگشتم و هوا خوبه. همه چیز خوبه یعنی باید باشه بزور!قصد دارم واقعا از ترمینالیه شکایت کنم.هیچ وقت تو زندگی به خاطر هیچ چیز نه باج نمیدم نه التماس میکنم.

 

پ ن :هر وقت حس کردین خشکسالی شده بگید من قصد سفر کنم درست میشه انشاا...

 

 

 


 
175
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ : توسط : ستاره

همیشه وقتی به داشتن بچه فکر میکردم یه دختر تو نظرم مجسم میشد.یه دختر مو طلایی با مزه(باید به خودم بره فقطاز خود راضی)ولی گاهی میشه که نه دختر میخوام نه پسر نه شوهر!

توی کیش داشتم شام میخوردم که یه جمعی توجهمو جلب کرد.دو تا دختر بودن و 5 تا پسر یکی از پسرا دختر رو که چهارده پونزده سالش بیشتر نبود روی دست بلند کرده بود و هی دست مالی میکرد.بعد یکی یکی بین پسرا دست به دست شد دختره غش غش میخندید.

ناراحت شدم اصلا غیرتی شدم!فکر کردم برم بهش بگم حیف تو نیست؟فکر کردم اگه  دختر من بود............  فکر کردم من وقتی چهارده سالم بود چیکار میکردم؟اون موقع عاشق یه پسر چشم سبز مغرور شده بودم .پسری که  محله رو بهم میریخت اگه کسی به من متلک مینداخت.دوست نبودیم و نشدیم. از اون عشقای عفیف نوجوونی بود که خیلی هاش رو هوا موند.یه روزی گم و گور شد و دیگه هیچوقت ندیدمش ولی تا حالا هیچ روزی نبوده که بهش فکر نکرده باشم.من تو چهارده سالگی بیشتر وقتم رو تو اتاقم بودم شعرای فروغ رو میخوندم و ابی و قمیشی گوش میکردم. بزرگترین خلافم خوندن کتاب شب ایرانی نوشته ر اعتمادی بود که مملو از صحنه های رمانتیک و بوسه های داغ بود.یادمه یه نمایشگاهی چند سال پیش برگزار کرده بودن که مثلا همت وزارت ارشاد رو در جمع آوری کتاب های گمراه کننده و فاسد نشون بده.شب ایرانی هم جروشون بود.

اگه دختر داشته باشم مواظبشم ولی محدودش نمیکنم. بهش یاد میدم ولی ممنوعش نمیکنم.از مردا نمیترسونمش که همه بچگی نسل ما با این تصور و تذکر گذشت که هر مردی فقط یه جنس نره و خره!زن بودن رو یادش میدم و اینکه برای قوی بودن لازم نیست مثل من با پسرا مسابقه دویدن و پریدن بده و خودشو بکشه تا ثابت کنه دخترا موش و خرگوش نیستن!دخترم دختر خوبی میشه مگه نه؟

 

میگن خواستن بوسه رو از عشق بگیرن اما نتیجه اش این شد که عشق رو از بوسه گرفتن.

 

 

 


 
174
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ : توسط : ستاره

من امروز عازم کیشم.البته برای یه پروژه کاری.ممکنه یه ساعتای بیکاری داشته باشم.تا به حال کیش نرفتم و توی نت که سرچ میکنم دو هزار تا جا معرفی میکنه.اگه جایی هست که فکر میکنید حتما باید دید، ممنون میشم معرفی کنید.


 
173
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ : توسط : ستاره

خواستم یه پست مفصل بذارم که چند تا عکس هم پایینش باشه بعد دیدم نه وقتی عکس باشه هیچ کس پست رو نمیخونه اساسا!عکس میبینه فقط!

این یه آهنگ برفی

اینم چند تا عکس برفی


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
← صفحه بعد صفحه قبل →