یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
82
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧ : توسط : ستاره

یادمه نامزد سابقمون خیلی مصر بود که در تمام زندگیش مثبت بوده و هرگز چیزی به نام دوست دختر نداشته!به نظر من مسخره است واقعا.ترجیح میدم همسرم آدم با تجربه ای در تعامل با دیگران بوده باشه.البته این به معنی لش و لوش بودن یا بیقیدی و اینا نیست.به نظرم تعاریف یه چیزایی مثل نجابت واسه خیلیها درست جا نیفتاده.نجابت معنیش این نیست که دور خودت یه حصار بکشی و هیچ ارتباطی نداشته باشی.نجابت از نظر من یعنی بتونی یه رابطه صحیح داشته باشی حتی اگه سرانجام نداشته باشه ولی تو توی اون راه درست قدم برداری.قول الکی ندی ،با آبروی خودت و بقیه بازی نکنی و تا جایی که امکان داره سبب دلشکستگی نشی.این یعنی نجابت از نظر من.حالا این نامزد نجیب سابق رو یه بار خواستیم امتحان کنیم به شوخی گفتیم که از همسایه ها تحقیق  کردیم گفتن هر شب یه دختر میاد خونت(خونه مجردی داشت)بعد با یه قیافه حق به جانب گفت چیزه یه دوستم  کلید خونه رو داره با دوست دخترش میرن اونجا.قیافه ماخنثیبعد اومدیم بیشتر یه دستی بزنیم گفتم خبر دادن که یه دختر نبوده هر شب یه دختر میاد گفت خوب من که نمیدونم  با چند نفره هر شب یکیشونو میاره!خنثیخیلی بده یه دستی بزنی دو دستی تحویل بگیری.یه بارم که که یه اس واسش فرستادم اومدم چک کنم ببینم رسیده یا نه دیدم واویلا !پره از پیغام پسغام از این دختر و اون دختر که تازه هم بودن.اون شب مهمون خونه خواهرش بودیم و خونواده هردومون بودن وقتی ازش توضیح خواستم خیلی راحت انداخت گردن پدرش که ماله اونه!!!ولی  نمیدونم چرا این موضوع اون زمان اصلا برام مهم نبود حتی مطرحش نکردم حتی یادم نیست چطور اینقدر ساده از کنارش گذشتم و اگه آرشیو رو خونده باشین وقتی از جداییم نوشتم این موضوع رو بیان نکردم.شاید چون به دلایل دیگه ازش متنفر بودم واسم مهم نبود.تا امروز هم هر کی ازم پرسیده چرا جدا شدی صادقانه گفتم دوستش نداشتم به درد هم نمیخوردیم درکم نمیکرد و ...ولی همیشه تنها چیزی که در پاسخ به این دلایل گرفتم نگاه عاقل اندر سفیه و ملامتگر آدمها بود.بیشتر مردم فکر میکنن  واسه طلاق حتما باید زیاد کتک خورده باشی طرف معتاد بوده باشه یا یه چیزی تو این مایه ها.تو این چند روز اخیر یکی دونفر جریان طلاقم رو فهمیدن و پرسیدن علتش چیه و من بر خلاف همیشه دروغ مضحکی گفتم.گفتم که دست بزن داشت و از رو پله ها پرتم کرده پایین و ...تعجبحتی یه جای بخیه روی دست چپم هست که به خاطر یه حادثه پیش اومده و همیشه کنجکاویه یه عده رو بر میانگیزه که چیه به خصوص وقتی میفهمن جدا شدم هی ربطش میدن به این قضیه و من هرچی قسم میخورم که ربطی نداره باور نمیکنن.منم واقعا دیگه خسته شدم از توضیح دادن.این دفعه گفتم طرف پرتم کرده پایین و دستم پاره شده و ...و اونام هی واسم دلسوزی کردن و بهم حق دادن.ولی میدونید در حال حاضر به شدت احساس بدی دارم.یه حس نامربوطی که نمیدونم چیه.از این که نقش یه زن مظلوم و تو سری خور رو بازی کردم ناراحتم.من اینجوری نیستم و نمیخوام باشم.نمیخوام واسه قربانی بودن مردم بهم ترحم کنن.بزار مردم بگن من ناسازگارم نامتعادلم و هزار تا چیز دیگه ولی تو قلب خودم آرامش داشته باشم.همه عمر سعی کردم بر خلاف هنجارهای غلط رفتار کنم ولی حالا دارم تبدیل میشم به اون چیزی که دیگران میخوان.قصه اون پیرمرده رو خوندین که به خاطر حرف مردم آخر سر الاغش رو کول کرد؟

 

پ ن:مهمونی خیلی خوش گذشت و خدا خواست و باید سر ظهر میرفتم اداره ثبت و از اونجام رفتم خونه.گرچه یه کم غر غر شنیدم ولی خوب نه دروغ گفتم نه مرخصی خواستم.جایزه هم تعلق گرفت به خانم سوفی که عبارت بود از یه شارژ 5000 تومنی ایرانسل.

این جمله رو تو فیصبوق خوندم:باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اما عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتراز ابرهاپرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند...

خیلی دوستون دارم