یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
84
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳ : توسط : ستاره

عزیزان دلم؟این همه علاقه به خوندن پستای رمزی از کجا میاد؟شونصد تا کامنت اومده که رمز میخوان!خوب از اونجایی که بنده به تنبلی مفرط مبتلا هستم و نمیتونم برا همه رمز بفرستم این پست رو عمومی میکنم.چیز خاصی هم نیست خوندین فحشم ندین که این کجاش خصوصی بود.


باب راس همون نقاشه که سالها پیش شبکه چهار خودمون یه برنامه آموزشی ازش میداد میگفت :اگه میخواید اعصابتون خراب بشه اخبار گوش بدید.این جمله اش همیشه توی گوشم صدا میده،ولی هرگز بهش عمل نکردم البته فکر میکنم حرف درستی زده به خصوص وقتی کاری ازت بر نمیاد.الان ذهنم پر شده از خبرای بد.گفتنش اینجا جالب نیست حتما خودتون میشنوید دیگه حالا من هی بیام اینجا بگم و فحش بدم و توی فیصبوق برم داد و هوار کنم و چهار نفر هم بیان تایید کنن آب از آب تکون نمیخوره.این کارا که مثلا یه اتفاقی می افته و افشا میشه و کل دولت استعفا میدن و بعدی ها  درست تر کار میکنن و اینا مال مملکت ما نیست.خودتون رو خسته نکنید حرف زدن تو شبکه های اجتماعی نه کاربردی داره نه عاقبتی.ولی اینو محض درد دل میگم فقط،این حادثه آتیش سوزی مدرسه و سوختن بچه ها خیلی دل منو سوزوند.اصولا اتفاقاتی که مربوط به بچه ها میشه خیلی برای من مهمه.من ظاهر سردی دارم حتی خیلی مواقع واسه خیلی اتفاق ها ذره ای ناراحتی حس نمیکنم همین حالام خیلی ها جلوم پر پر بشن سر سوزنی دلخور نمیشم!ولی طاقت اشک هیچ بچه ای رو ندارم وقتی یه بچه مریض میبینم بغض میکنم.حالا فکر کنید من با یه همچین روحیه ای افتادم تو مملکتی که یه روز بچه هاش تو اتوبوس له میشن یه روز خفه میشن یه روز میسوزن.اونوقت فلان آدم اومده توشرکت ما که یه روزی وزیر بوده بعد میشنوم که بچه هاش انگلیس زندگی میکنن حتی فارسی بلد نیستن حرف بزنن.

احساس میکنم متعلق به این زمان و مکان نیستم.هر جای دنیام که برم این واقعیت که اهل کجام در موردم تغییر نمیکنه.مشکلات زندگی شخصی هیچوقت منو نا امید نکرده ولی نگرانی های اجتماعی روحمو سوراخ میکنه.نمیخوام تسکینم بدین یا همدردی کنید.فقط اگه میدونید چکار کنم که تو این اجتماع به آرامش برسم بهم بگید.

خصوصی نوشتم چون همه حوصله شنیدن غر غر ندارن.مرسی که خوندی