یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
89
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦ : توسط : ستاره

نگاه یک

غروب  خسته از سر  کار برگشتم میبینم آسانسور طبقه 3 گیر گرده بعد هی دکمه رو فشار میدم. میبینم که  چراغش چشمک میزنه و این یعنی یا درش باز مونده یا یه مشکلی داره و ربطی به دکمه مادر مرده نداره ولی باز هی تند تند دکمه رو میزنم چون نمیخوام باور کنم که مجبورم با این همه خستگی 5 طبقه رو برم بالا اونم با سنگینی لپ تاب دستم.وقتی نا امید میشم یه لگد به در آسانسور میزنم که ناگهان نظاره کردیم شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید میومد از کوه و کمر!البته شاهزاده تو پارکینگ تو یه ماشین مشکی  که اصلا نمیدونم اسمش چی هست نشسته بود و ظاهرا درتمام مدت نظاره گر رفتار خانمانه و با وقار ما بود.برادر آن یکی دنیایمان باشد چقدر خوش تیپ جذاب و خوش عطر بود.خیلی مودب جلو آمد و با لحنی بسیار دلنشین فرمود :آسانسور خرابه منم از پله ها اومدم بعد کیف لپتاب رو گرفت و پرسید طبقه چندم میرید؟در حالی که هنوز گیج و منگ بودیم گفتیم 5 بعد ایشان کنار ایستاده و فرمودند بفرمایید.تا همین چند لحظه قبلش داشتیم از خستگی میمردیم ها ولی نمیدانیم چرا یکهو اینقدر انرژی گرفته بودیم.از شما چه پنهان دلمان میخواست 5 طبقه که هیچ 50 طبقه همراه این آقا برویم!بعد من نمیدانم چرا همیشه این 5 طبقه دو ساعت طول میکشید ولی این دفعه عرض دو دقیقه تمام شد!توی راه پله کمی در مورد کار و درس من سوال پرسیدند بنده هیچ یادم نیست دقیقا چه گفتیم بس که در هپروت داشتیم برای آینده خود و این شاهزاده نقشه میکشیدیم !خیال باطل

دم در که رسیدیم کیف را دادند دستم و با همن لحن جذاب از من خداحافظی کردن و رفتن ! باورتون میشه؟نه شماره داد نه اسممو پرسید نه سعی کرد مخمو بزنه نه هیچ چیز دیگه!رفت بی هیچ نام و نشانی!همصدایی کنید:میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش.افسوس

اولین بار بود که یک آقا به من لطفی کرد به من احترام گذاشت بدون آنکه به زن بودن من فکر کند.بدون آنکه دنبال تور کردن من باشد بدون آنکه قصدش از کمک تخیلات مریض پایین تنه اش باشد.و من هنوز فکر میکنم چرا در تمام مدت انتظار داشستم این آقا به من شماره بدهد؟

نگاه دو

یه روز دیگه که بازم خسته ام و دارم از سر کار برمیگردم و بازم لپتاب همرامه.روی پل هوایی تند تند دارم راه میرم و حس میکنم یه دستی پشتمو لمس کرد.فشار خونم میره رو هزار تندی بر میگردم و با همون تندی کیف لپتاب میخوره به ساق پای پشت سریم که یه پسر جوونه.بعد داد میزنم الاغ و زود راهمو میکشم و میرم.پسر بیچاره فقط یه آخ گفت و از شدت درد کمی خم شد و منم دیگه منتظر نموندم ببینم چه غلطی میخواد بکنه.اما وقتی داشتم میرسیدم خونه یه اتفاقی افتاد.توی کوچه خودمون بودم و دوباره حس کردم همون دسته پشتمو لمس کرد.مطمئن بودم تو کوچه کسی نیست با ترس برگشتم نگاه کردم.یعنی حتی یه گربه هم نبود.تند تر قدم برداشتم و ایندفعه دسته تند تر منو زد.فکر کردم حتما دیوونه شدم که بعد توی در آینه ای یه خونه خودمو دیدم که کمربند مانتوم از پشت آویزون شده و وقتی تند راه میرم میخوره به پاهام.قیافه پسر مادر مرده جلو چشمم اومد که حتی فرصت نکرد حرف بزنه و نگاه شماتت بار کسایی که رو پل بودن به اون بدبخت!چند روز گذشته و من هنوز فکر میکنم چرا اینقدر احساس نا امنی میکنم که هر مردی از کنارم رد میشه باید انتظار بدترین ر فتار رو ازش داشته باشم؟

دلم میخواد یه روز دوباره این دو تا آقا رو ملاقات کنم.به اولی بگم با اینکه اگه شمارتو میدادی خیلی خوشحال میشدم ولی حالا که ندادی بیشتر خوشحال شدم چون مثل یک انسان بهم نگاه کردی و این خیلی بیشتر برام ارزش داره.ممنون و به دومی بگم معذرت میخوام بابت ضربه ای که بهت زدم و تو هینی که بهت کردم ولی باور کن تقصیر من نبود.تقصیر...

واقعا تقصیر کیه؟