یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
91
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ : توسط : ستاره

مادرم رفته تهران.من تنهام ابدا نمیتونم شب خونه کسی بخوابم و تا اطلاع ثانوی هم حوصله ندارم کسی بیاد پیشم.چند روزه سرم درد میکنه و حالت تهوع دارم و با نگاه کردن به مانیتور و تلویزیون و هر گونه نور مصنوعی و طبیعی اعم از آفتاب و مهتاب و غیره و ذالک بدتر میشم.امروزم رفته بودم یه کلینیک حیوانات و یه سگ خیلی کوچیک دیدم که با دیدن بنده انگار عزیز دلش رو دیده بود و ذوق کرده بود که جسبیده بود به منو وقتی ولش میکردم جیغ میزد و التماس میکرد که بگیرمش.خیلی دلم سوخت برای یه لحظه جو گیر شدم که بخرمش.یه میمون هم بود که دستبندمو کند و پشتش قایم کرد و به هزار بدبختی پسش داد ولی یه چنگ زد رو دستم و من هی دارم میشورمش و احساس میکنم هزار تا مرض گرفتم.دیگه اینکه کلی درس دارم و با دیدن جزوه هام مثل زنای بارداری که ویار دارن بیشتر تهوع میگیرم  و اصلا نمیتونم درس بخونم.موهامو برای اولین بار در عمرم رفتم آرایشگاه و رنگ کردم و نمیدونم این در امتحانی و تنهایی چرا رفتم چون هیچ احدی نیست که یبینه !خیلی تغییر نکرده فقط موهای اصلی من کمی تن قرمز داشت و الان به زیتونی میخوره.دو دقیقه دیگه تایپ کنم میمیرم!

امیدوارم بعد از خوندن این متن روحیه تون رو همچنان حفظ کرده باشید.

پ ن:ضمنا دوستان عزیز شیرینم من همیشه به خوندن وبلاگ علاقه داشتم و همیشه وب کسایی رو که حتی یه بار واسم کامنت میزارن میخونم.همینطور وب خیلی ها که اصلا منو نمیشناسن.و چون تعداد زیادی وب میخونم قادر نیستم  واسه همه نظر بزارم و جدیدا واسه دوستان بلاگفایی هم که اصلا نمیشه کامنت گذاشت.به نظر من کوچ کنید از این بلاگفا چی داره آخه؟