یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
97
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ : توسط : ستاره

اون دوستم که با هم تصمیم گرفتیم از ایران بریم کارش تقریبا درست شده.چند روز دیگه میره.همین سه چهار ماه پیش بود با هم شروع کردیم ولی اون رو تصمیمش موند و ادامه داد اما من نصفه راه ول کردم.دیشب تو نت با هم حرف زدیم گفت کاش تو هم بودی اینو که گفت من چشمام پره اشک شد.هزار و یک دلیل دارم برای رفتن و هزارتا هم برای نرفتن.اما نرفتن مساوی موندن نیست نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه ولی تو رو خدا بشید چون بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم.کلا چند روزه خیلی حساس شدم زود اشکم در میاد همین چند ساعت پیش بود که با دیدن صحنه خروج شاه مرحوم که داشت گریه میکرد اشک منم در اومد!!!اونم چه اشکی!دیروز هم تو دفتر خیلی کار داشتم و هی به بقیه زنگ میزدم میدیدم اونا خونن هنوز دارن درس میخونن زدم زیر گریه همکارم اومد دید با ترس گفت چی شده ؟با همون اشکا گفتم امتحان دارم!!!یعنی اگه من بیست سالگی از دواج کرده بودم و بچه دار میشدم الان بچه ام مدرسه میرفت و امتحان داشت ها! بعد الان من با این کهولت سن اینقدر اسکل بازی در میارم!جالب اینجاست که به طور عمومی خوبم سر حالم ناراحتی ندارم دلگیر نیستم ولی یهو عوض میشم و 5 دقیقه بعد خوب میشم.هوا خیلی سرده نمیدونم جایی که شما هستین چطوره ولی دمای اینجا حدود 20 درجه زیر صفره.البته به دلایل ناشناخته من زیاد سردم نمیشه و با اینکه تو هوای سرد حتی نفسم بند میاد دستام ترک میخوره و زخم میشه و پوست صورتم شبیه اسکیموها شده ولی خودم احساس سرما نمیکنم!نمیدونم این یعنی تب دارم؟مریضم؟قوی ام؟خوبم؟بدم؟یا چی ولی اینجوریم