یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
100
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦ : توسط : ستاره

همیشه راحت شروع میکنم به نوشتن ولی الان نمیدونم از چی شروع کنم.دیروز یه اتفاقی افتاد که خیلی فکرم رو مشغول کرد.بزارید برم سر اصل مطلب.دوست پسر دوستم به من پیشنهاد ازدواج داد!من و دوستم خیلی وقته همدیگرو میشناسیم و همیشه در سخت ترین شرایط زندگی کنار هم بودیم حدود دو سال پیش با یه پسری آشنا شد و منم گاهی همراه دوستم اون رو میدیدم. رابطه من و اون پسر خیلی عادی بود و برای من کاملا یه دوست اجتماعی به حساب میومد.چند وقت پیش هم دوست همین آقا از من خواستگاری کرده بود و همون لحظه اول جواب رد دادم.دیروز برای سوال در مورد یه سرمایه گذاری بهش زنگ زدم چون تقریبا میشه گفت بیزینس منه و خیلی تو کارش وارده من حتی شمارش رو از دوستم گرفتم و اونقدر بهم اعتماد داشت که بدون سوال بهم داد.بعد این پسر گفت میام دنبالت  حضوری توضیح میدم پای تلفن نمیشه وقتی اومد یه نیم ساعتی درباره کار بهم توضیح داد و بعد که خواستم خداحافظی کنم گفت صبر کن میخوام یه چیز دیگه بهت بگم.بعد شروع کرد که بله من بهت علاقه دارم خیلی وقته، از همون اول که دیدمت میخواستم بهت بگم الان گفتم بازم خواهم گفت.گفت وقتی دوستم از تو خوشش اومده بود دلم میخواست بزنم لهش کنم و از ته دلم میخواست که تو جواب رد بدی!میگم پس این دختر که باهاش دوستی چی؟میگه اون خودش میدونه که ما با هم آینده ای نداریم منم تو رو برای دوستی نمیخوام هدفم ازدواجه!یعنی مغز من اون لحظه سوت بلبلی میکشید ها!چقدر بدم میاد از این توجیح پسرا که بله از اول بهش گفتم نمیخوامت و قرارمون ازدواج نبوده و ...حالم از این توجیحات بهم میخوره انگار فقط توی لحظه میخوانت و بعد هر وقت که خواستن مثل آشغال پرتت کنن بیرون بدون عذاب وجدان بدون اینکه حق اعتراض داشته باشی!به نظرم رابطه ای که از اول واسه آخرش نقشه میکشن ارزش ادامه دادن نداره!خلاصه به پسره گفتم نه نمیتونم گفت من با دوستت به جایی نمیرسم اونم جند وقت دیگه میره سر خونه زندگی خودش گفتم نمیشه حتی اگه باهاش بهم بزنی نمیتونم.میدونید برای من شوهر یا دوست پسر دوستام جز مردهای ممنوعه هستن هیچ جور نمیتونم بهشون فکر کنم انگار که شوهر خواهرم باشن حتی اگه شخص سوم هم بره کنار بازم یه جوریه نمیشه بابا نمیشه!قسمت جالبش میدونید چی بود؟بهم گفت تو یه بار به حرف من گوش دادی و من از اون موقع به بعد خیلی بهت فکر کردم چون برام ارزش قائل شدی.حالا چی بود جریان اینکه یه بار من یه رژ لب بنفش زده بودم و از اونجایی که پوستم خیلی روشنه خیلی خودشو نشون میداد و توچشم میزد بعد این پسر در حضور دوستم بهم گفت وای رژلبت خیلی تابلوئه منم یکم فکر کردم دیدم راست میگه پاکش کردم.حالا این میگه به خاطر این یه کار خیلی به دلم نشستی!اون لحظه من یاد آقای سین افتادم که هر چی گفت گفتم چشم و بعد آخرش بهم گفت سر خود و لجباز و لج درآری و اخلاقت خیلی مزخرفه!چرا دنیا اینجوریه؟چرا زندگی اینطوری میکنه با من؟چرا از 10 تا مردی که روبروم باشن 9 تاشون از من خوششون میاد و من از اون یکی که اصلا نمیبینتم خوشم میاد؟چرا اون وقتا که دنبال پول بودم هر چی پسر بدبخت بیکار بی آره  سر راهم سبز میشد و حالا که یه زندگی عاشقانه میخوام هی مردای مولتی میلیاردر میان سراغم که حتی نمیتونم تصور کنم دستشونو بگیرم؟