یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
101
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩ : توسط : ستاره

خواستگاری که از من کوچیکتر بود اومد.راستش ما قبلا همدیگرو ندیده بودیم و از طریق یه واسطه بهم معرفی شدیم البته این آقا عکس منو جایی دیده و بعد واسطه فرستاده.گفتم که چند بار هم صحبت کردیم و قرار شد که اول خودش بیاد همدیگرو ببینیم و بعدا اگه توافق کردیم خونوادش بیان.دیروز بالاخره اومد و چون شهر مارو بلد نبود من رفتم دنبالش که بیاد خونه و با مادرم صحبت کنه.راستش لحظه اول که دیدمش آنقدر شوکه شدم که گفتم تویی؟!رفتیم خونه و و درباره شرایط خودش و خانوادش توضیح داد.داشت صحبت میکرد که گفت 4 تا خواهر دارم. وقتی گفت 4 تا خواهر داره  جا خوردم و تو ذهنم داشتم حلاجی میکردم با تعجب گفتم هههههههههه یعنی  4 تا خواهر شوهر!بعد یهو دیدم که داره چپ چپ نگام میکنه و فهمیدم با صدای بلند حلاجی کردم!یه دوساعتی نشست و بعد رفت.مادرم ازش خوشش اومد دروغ نگم خودمم بدم نیومد.به طور کلی بگم پسر خوبیه یه کم اخلاقش تنده ولی مهربونه خونواده مقبولی دراه و وضع مالیشم خوبه با اینکه پدرش همه چی داره ولی خودش هم کار میکنه و وابسته نیست.اما میدونید مشکل اینجاست که همه چیش زیادی خوبه و ادم شک میکنه بعلاوه اینکه ظاهرا خیلی به من علاقه داره.از کجا چرا آخه؟بعدم با این همه شرایط خوب چرا پا میشه میاد یه شهر دیگه واسه دختری که فقط یه عکس ازش دیده؟حالام با یه بار دیدن مطمئنه که منو میخواد و همونی ام که همیشه میخواسته؟نمیدونم واقعا.البته خوب به خودشم گفتم که باید بیشتر فکر کنم و بعد از دیدن خونوادش و تحقیقات  کافی بهش جواب میدم.سنش هم مسئله مهمیه.البته به قول خواهرم سن ماها اینقدر بالا رفته که پسرای 10 سال کوچیکتر از مام دیگه بچه نیستن.فکرم مشغوله  و مادرم هم هر 5 دقیقه یه بار یه سوال به ذهنش میرسه.مثلا سرش زیر پتوئه و فکر میکنی خوابه ولی یهو سرشو میاره بیرون و یه چیزی میگه و من نمیدونم چرا با این ذهن خلاق کاراگاه نشده تا حالا!

این روزا سرم خیلی شلوغه.کارای دانشگام ،شرکت، امتحانا.شب و روزم قاطی شده.راستی کسی اینجا یه تحلیل موردی با نرم افزار spss سراغ داره؟یا اگه سایتی میشناسید که بتونم چیز بدرد بخوری توش پیدا کنم معرفی کنید ممنون میشم.