یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
105
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ : توسط : ستاره

به خواستگار جواب رد دادم، فارغ از دلایلی که میتونست جوابم مثبت یا منفی باشه گفتم نه. دقیقا نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم و تجربه نشونم داده که هر وقت درباره انجام کاری حس خوبی ندارم نباید انجامش بدم.یکی دیگه هم بود که البته بنده ندیده بودمش ولی حس خوبی بهش داشتم!اما پدرم لطف کرده و با صلاحدید خودش جواب رد داده.نمیدونم چرا بر اساس شنیده ها همه چیش خوب بود و چیزایی داشت که من دوست داشتم ولی جواب رد داده دیگه!جالب اینجاست که از اقوام خانم میم بود و منو تو یه مجلس ختم دیدن حتی خود خانم میم راضی بود خیلی! قرار شده مثلا من نفهمم و الان خبر ندارم پس اعتراض هم نمیتونم بکنم.

دارم برنامه هامو درست میکنم که عید حتما برم سفر اگه برای ژاپن ویزا بدن میرم اگه ندن دوبی ،ترکیه ،بازم اگه نشد کیش و شیراز و اینا و اگه بازم نشد میرم زیر یه  پل هوایی تو شهر خودمون چادر میزنم!فقط میدونم اگه تو خونه بمونم میمیرم حتما میمیرم!

صحبتهای مادرم تو یه مهمونی:از وقتی این دختر طلاق گرفت من فشار خون گرفتم قند خون گرفتم چربی خون گرفتم ناراحتی قلبی گرفتم آرتروز گرفتم و......بعدا میگم مامان تو مگه قند خونم داری؟

- نه.

چربی خون داری؟

-نه.

چرا میگی گرفتم؟  

من؟کی؟ نگفتم!

 گفتی!

 ئه ؟خوب پس گرفتم دیگه از دست تو همه چی گرفتم موهام سفید شد صورتم چروک شد فشار، قلب درد ....

یعنی به نظر شما آدم تو 47 سالگی موهاش هنوز سفید نشده؟