یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
108
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥ : توسط : ستاره

انگار این روزگار هم از دست من خسته شده هول کرده، جدیدا هی خواستگار میفرسته برام.ولی من نمیدونم چمه به یه بیماری ناشناخته مبتلا شدم که فقط دلم میخواد مرده عاشقم بشه و بیاد خواستگاری اول بگم میخوام فکر کنم اما بعدش بهش بگم نه!تا همین چند وقت پیش خیلی از تنهایی می نالیدم ولی حالا تقریبا خوشحالم که تنهام.زنانگی من محدود شده به اینکه مردا دنبالم بیان و ابراز عشق کنن بعد با یه نه همشونو رد کنم.هیچ حسی ندارم نه خوب نه بد.مردای خوب زیادی سراغم میان ولی هیچ کدوم مرد رویاهای من نیستن.انگار هیچ وقت اون مرد وجود نداشته هیچ وقت به دنیا نیومده!من سخت گیر نیستم دیگه مثل قدیم یه عشق افسانه ای نمیخوام الگوم پسرای پر جذبه ی فیلمای هالیوود نیستن ولی نمیدونم چرا اونی که من میخوام نیست.حس بدیه هر وقت خواستگاری میاد و در کمال نا امیدی قلبم راهی براش باز نمیکنه این یاس تمام وجودم رو پر میکنه.

و اما آخرین خواستگار بنده :رییس حراست دانشگاه !!! کسی که همه مثل سگ ازش میترسن و یه آدم کاملا مذهبیه!  ادعا میکنه عاشقم شده و مدت مدیدیست که به ما فکر میکنه!البته از اون حراستی های چندش نیست.خوشپوش خوش صحبت و خوش تیپه.خیلی وقت بود که متوجه نگاههای غیر معمولش بودم سر چند تا امتحان مدام میومد بالاسر من و نگاه میکرد.منم که اعتماد بنفس در حد لالیگا!کل چیزایی که خونده بودم میپرید و هی خودم و جمع و جور میکردم که مبادا به سر و وضعم گیر بده حالا مشکلی هم نداشتم ها!از شما چه پنهان بعد از یه مدت فهمیدم که طرف با یه حسی به من نگاه میکنه ولی چون احتمال متاهل بودنش رو میدادم اهمیت ندادم تا اینکه چند بار اومد و سر صحبت رو باز کرد و در مورد درسام پرسید یه بنده خدایی رو واسطه کرد که بهش گفتم نه و دفعه آخر خودش ازم شماره خواست.

با کلی ایش ویش و ادا اطوار که نمیشه و نمیام و نمیتونم قبول کردم با هم صحبت کنیم!یه بار با هم بیرون رفتیم و در فضای باز چایی خوردیم.فهمیدم که زن نداره و سالها پیش یه بار ازدواج کرده اما زود جدا شده که این موضوع مایه خوشحالی بنده بود چون خیلی خوب شرایطش رو درک میکردم و دلهره مسئله خودم رو هم نداشتم.آدم خوبی بود و بر خلاف ظاهر و شغل ترسناکش مهربون بود.با وجود مذهبی بودن با سر و شکل و ظاهر و شرایط من مشکلی نداشت و کلا همه چیز رو قبول داشت.از لحاظ مالی هم تقریبا همه چیز داره.توی دانشگاه هم همه کارمندا ازش خوب میگن و ظاهرا آدم قابل احترامی هست.آدم پخته ای و رفتارش مردونه اس و البته یه ابهتی داره که دخترا دوست دارن..اگه بخوام ایراد بگیرم فقط میتونم بگم که مشکل ایدئولوژی باهاش دارم البته آدمی نیست که بخواد عقایدش رو تحمیل کنه ولی خوب اسم حراست رو که بیارم کل خاندان بنده رو طرد میکنن بس که ذهنیت منفی دارن درباره اینجور آدما!فعلا هم گند زدم چون مثل یک دختر خوب به مادرم گفتم جریان رو و ایشان در کسری ار ثانیه به خدمت خواهر محترم رسانده و ایشان هم در زمانی در همان حدود به عرض پدر رسانیده اند و یحتمل خانم میم هم میفهمند و دیگر بقیه زحمات را خودشان شخصا به دوش خواهند کشید که بقیه فک و فامیل را در جریان بگذارند.اینجور مواقع تا میای اعتراض هم بکنی میگن خو خواهرته میخواستی قایم کنی ازش؟!خو باباته دروغ بهش بگیم!دیگه هیچی دیگه  اصولا در طالع نحس ما آمده که همه ملت از اسرار زندگی ما آگاه باشند اینجا که داریم آنلاین پخش میکنیم حالا پخش زنده باشد چه میشود مگر؟

خلاصه پس از دیدار اولیه ما نا امید و مایوس برگشتیم که دیدیم این آقا خوشحال خوشحال اس میده امروز بهترین روز زندگی من بود!یهو یه فکری مثل هونگ خورد تو سرم!یا خدا من چیکار کنم؟اگه بهش بگم نه برام مشکل درست میشه؟نمیشه؟از نفوذش تو دانشگاه استفاده کنم؟نکنم؟اصلا به درد زندگی میخورد؟نمیخورد؟دلم لرزید یا نه؟چی بود چی شد گیجم گیجم گیج!