یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
111
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ : توسط : ستاره

 چند روز خونه نبودم.یه کار یهویی پیش اومد،فرستادنمون ماموریت واسه نمایشگاه توسعه گردشگری و میراث فرهنگی و سرمایه گزاری در صنعت و  یه همچین چیزایی!باور کنید سه روز تو نمایشگاه بودم هنوز نفهمیدم اسم کاملش چی بود.روز افتتاحیه رسیدیم تهران و یه راست بردنمون تو مراسم.چند تا از اعضای هیات دولت استاندارا و یه سری مقام و مسئول و سرمایه دارهای معتبر اونجا بودن.ولی بنده به علت بی خوابی شب قبل با تمام وجودم خوابم میومد.یعنی در زندگی 28 ساله ام انقدر خوابم نیومده بود تا حالا. من رفتم ردیفای آخر.یکی دوتا سخنرانی رو گوش کردم ولی با چشمان کاملا بسته ! روسریم رو از دو طرف کشیده بودم جلو که بغل دستیا نفهمن من در چه حالیم ولی لامصب چرتم که سنگین میشد کله مبارک تپی میافتاد پایین.بعد یه گروه موسیقی آوردن، خوشحال شدم گفتم خوابمون میپره ولی به محض شروع فهمیدم که این موسیقی، ها ها ها هاییییییییی از همه خواب آور تره واسه من.نور کم شد و من پاورچین پاورچین اومدم بیرون البته در طی مسیر نفهمیدم پای چند تا وکیل وزیر رو له کردم که هی میشنیدم آی و آخ و منم تند تند میگفتم ببخشید ببخشید.اومدم بیرون یه کم آب خوردم و خوابم پرید.

توی این سه روز خیلی به من خوش گذشت.با آدمهای متفاوت زیادی آشنا شدم از فرهنگها شهرها و حتی کشورهای مختلف.کسایی که هرگز توی زندگی ام سر و کاری باهاشون نداشتم.با خیلی ها گفتم و خندیدم ولی کسی فکر نکرد که دارم چراغ میدم.یه مصاحبه هم داشتم که پخش شد و هی به گزارشگره گفتم از من نگیر ولی آخرش گرفت.اعصاب خوردی نداشتم خودم بودم نقش بازی نمیکردم که فکر کنن خیلی کلاسم بالاست.روز اول توی هتل وسایل و امکاناتی بود که من هرگز ندیده بودم و شاید فقط تو فیلما دیده بودم!نمیدونم چند نفر فکر کردن که من ندید بدید هستم ولی هر چی بود به روم نیاوردن.ولی میدونید چی از همه جالب تر بود؟اینکه آدمهای واقعا بزرگ خیلی متواضع تر رفتار میکردن تا آدمهایی که سعی میکنن خودشونو بزرگ نشون بدن.