یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
117
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧ : توسط : ستاره

ایمیل یکی از خوانندگان:

سلام ستاره بانو.من مرجان هستم 24 ساله از تهران.3 سال پیش توی دانشگاه با یکی از همکلاسام دوست شدم و با گذشت زمان خیلی عاشق هم شدیم.از همون اول قرار ازدواج گذاشتیم و حالا که درسمون تموم شده قصد داریم تصمیمون رو عملی کنیم.حدود دو ماه هست که با وجود مخالفتهای شدید خونواده اون نامزد کردیم اوائل به این موضوع اهمیت نمیدادم ولی حالا میبینم که مسائل زیادی هست.مشکلی که پیش اومده اینه که این پسر تهران درس خونده ولی مال شهر... هست.تمام خانواده و فامیلش اونجا هستن و حالا هم قرار شده برای کار برگرده به شهرشون و پیش یکی از عموهاش کار کنه و اگه بخوایم ازدواج کنیم من هم باید برم تو اون شهر.تو این مدت یکی دو بار به شهرشون سفر کردیم اما واقعیتش زندگی تو اون شهرستان کوچیک و برخورد بسیار بدی که توسط خونوادش و حتی مردم عادی باهام شد خیلی توی ذوقم زده.تصور دوری از عشق سه ساله ام برام خیلی سخته اما زندگی تو اون شهر حتی یه روزشم واسم شکنجه اس.

ستاره من خیلی وقته که میخونمت و همیشه همراه لحظه های خوب وبدت بودم.اما همیشه شجاعت و درایت تو برام تحسین برانگیز بوده میدونم که این وبلاگ واسه نوشته های شخصی خودته اما از اونجایی که از طریق وب سورمه باهات آشنا شدم و دیگه اون وب تعطیل شده ازت میخوام علاوه بر اینکه خودت راهنماییم میکنی این ایمیل رو توی وبلاگت هم به اشتراک بزاری تا شاید بقیه هم بتونن و کمکم کنن.پیشاپیش از تو و همه تشکر میکنم.

جواب من:

دوست نازنین مرجان گلم عمیقا میتونم رنجی رو که در مواجه با شهر مردم و خانواده عشقت حس کردی لمس کنم.اون شهری که گفتی در استان همجوار ماست و من به خوبی از منش و مرام و سنتهای اونا آگاهی دارم.انسانهای بسیار متعصبی هستند  فرهنگ های قومی و قبیله ایشان بر همه چیز تسلط دارد.سالها طول میکشد که با فرهنگهای عجیب و غریبشان آشنا بشی بدتر از اون زبان صحبت کردنشونه که مطمئنم یک کلمه هم از حرفاشون سر در نیاوردی. بودن توی یه جمع غریبه به خودی خود سخته وای اگه زبونشونم نفهمی!جدای همه اینا یه بحث مهم هست که اصولا ازدواج دختری از شهر بزرگ با پسری از شهر کوچک و خصوصا مهاجرت به شهر پسر چندان موفقیت و دوامی نخواهد داشت.مسئله پذیرش اصول اونا توسط شما نیست در واقع آنها هیچوقت شما رو نمیپذیرن تحت هر شرایطی تو همیشه یه غریبه خواهی بود.بر فرض که تحمل کنید .دو ماه است که نامزد کردید و اینطور تو ذوقتان خورده بعد از دو سال و چهار سال یهو به خودت میای و نه عشقی برایت مانده نه امیدی.بیشتر فکر کن فکر فکر

موفق باشی

دوستان خاموش لطفا اگه چیزی به فکرتون میرسه روشن شید