یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
120
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٥ : توسط : ستاره

یه کتاب خوندم که آقای مترجم صفحه اول چنین نگاشته بودن:

تقدیم به

شادیم

شعرم

شورم

روحم

آرامم

جانم

نفسم

عشقم

همسرم مینا!!!!!!!

بعد این قیافه من بود در اون لحظات {#emotions_dlg.e12}{#emotions_dlg.e26} مدیونید اگه فکر کنید خسودیم شد ها!!فقط دلم میخواست مینا رو گیر بیارم ازش بپرسم چی تو غذای شوهرت میریزی انصافا؟دعا خوندی چی چیکار کردی که اینقدر قدرتو میدونه؟خوشگلی و خانمی و صبر و مهر و محبت و اینا که دیگه شده وظیفه یک طرفه انگار.یه ایمیل واسم اومده که سه تا زن یکی دوست پسر داره یکی نامزد داره یکی شوهر. هر سه  لباس چرم مشکی میپوشن و میرن جلو طرفاشون.دوست پسره میگه وای عزیزم محشر شدی دلم میخواد تا ابد با تو باشم.نامزده میگه وای عزیزم چه زیبا شدی خوشحالم که با منی و شوهره!میاد میبینه میگه این چیه پوشیدی بتمن!

میگن ازدواج یعنی از دست دادن توجه چندین مرد و به دست آوردن بی توجهی یک مرد!خانومای متاهل بگن راسته این حرفا؟

بعد درکنار همه این دیده ها و شنیده ها خرم سلطان هم اضافه شد امشب که تو ذهنش حرفای سلطان رو مرور میکرد.فکر کنید سلطان بهش میگفته پادشاهم!!هی روزگار...

ولی بهتون بگم این سریال خیلی خالی بندی داره همین سلطان آخرش هم ابراهیم رو میکشه هم مصطفی پسر خودش رو و حتی نوزاد مصطفی رو هم میکشه که مبادا روزی به خونخواهی پدرش بلند شه و حالا چطور اینقدر رقیق القلب نشونش میدن که واسه بیماری یکی از بچه هاش سکته کرده من نمیدونم.البته اینا رو قبلنا تو یه کتاب خوندم و مستند تاریخ هست و نمیدونم تو سریال هم باشه یا نه.به هر حال شرمندم اگه آخر قصه رو گفتم ، فقط خواستم در جریان باشید.دو تا عمه دارم ولی گناه دارن