یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
123
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥ : توسط : ستاره

یکسال پیش در چنین روزی این وبلاگ متولد شد.....

آن روز که این وبلاگ را ثبت کردم فقط جایی را میخواستم که دلتنگی ها و غصه هایم را خالی کنم و بروم . مثل وبلاگهای دیگرم که قبلتر ها نوشته بودم و هیچکدام پایان خوبی نداشتند.یکی که اصلا در فضای مجازی محو شد آن دیگری فی ل تر و دو تای دیگری هنوز هستند ولی گمانم کپک زده باشند.دوستشان نداشتم رهایشان کردم مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی ام.اصولا من آدم ماندنی نیستم رفتن را دوست دارم،ولی خوب همانطور که میبینید اینجا ماندگار شدم و اگر هم بیرونم کنند باز هم با همین نام جستجویم کنید جای دیگری خواهم نوشت  دیگر رفتنی نیستم.یک زمانی فکر میکردم که ثبات ندارم ولی حالا گمان میکنم که آدم باید خانه اش را پیدا کند خانه ی دوست داشتنی اش را.

اینجا این خانه خاطرات بینظیری برایم رقم زده  که گمان کنم هیچ جای دیگر امکان تجربه کردنشان را نداشتم .من همیشه آرزو داشتم که مردم دفتر خاطرات مرا بخوانند و مطمئن بودم که یک روز همه چیزهای نانوشته توی ذهنم را چاپ میکنم!نمیدانم به کدام دلیل فکر میکردم که ملت  باید علاقه ای به شنیدن حرفهای من داشته باشند!!

 

اهل تعارف نیستم ولی از همه دوستان بینظیرم که فقط به رسم مهربانی مهر میورزند ممنونم.بیدلیل بی توقع چون قلبشان پراز مهر است.دلم میخواهد اسم تک تکتان را بیاورم اما بخدا آنقدر زیادید که جا نمیشود.یک احوالپرسی به سورملینای نازنین هم بدهکارم.دوستی که با وبلاگ محبوبش مرا معرفی کرد و بانی دوستی خیلیهایمان شد و این روزها هیچ خبری از او ندارم  برای او و همه تان شادی و تندستی میخواهم  برای همه  وخدا شاهد است که بیشتر  برای آنهایی  که با نفرت دارند توی این وبلاگ و آن وبلاگ مثلا تخریبم میکنند شفای عاجل می خواهم. باور کنید یا نه اما کارهای اخیرتان مرا بیش از پیش سرشناس کرده حالا بروید با نام من کامنتهای +18 بگذارید.ان شا الا خدا عقلتان بدهد.من آدم بلند پروازی هستم و شاید کمی خود شیفته!با این کارهاحس میکنم تاثیر زیادی دارم مثل خیلی آدمهای بزرگ با دشمنان زیاد.مثل گاندی که با همه محبوبیتش و با همه معرفت  انکار ناپذیرش عاقبت یک ناقص العقلی پیدا شد که با تیر زدش،مثل بانو ورتا، مثل امیر کبیر مثل خیلیهای دیگر!میبینی؟من خودم را با چه کسانی مقایسه میکنم؟!میتوانی تفاوت دنیایمان را بفهمی؟خوب البته که نمیفهمی بگذریم...

خوب حالا که اینها را نوشتم باران بسیار تندی میبارد و هوا هم سرد شده و من عاشق اینم که شب بارون بیاد و من برم زیر پتوی پشمی خودم که هیچ کس شبیهش را ندارد.سرما هم خوردم و الان اشک چشمها و گلاب به رویتان اشک بینی هم سرازیر است با این حال میروم زیر پتو نمیدانید چقدر کیف دارد!

      قلب       لبخند         بغل             خنثی   

عشق      شادی         سلامتی  و......بیخیالی 

همراهتان باشد از همه مهمتر امید