یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
129
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩ : توسط : ستاره

تو دستشویی دانشگاه یه نسخه از پروپزالم رو گرفتم دستم و زل زدم به آینه.نمیدونم خوشحالم ناراحتم خوبم بدم یا نه!دو تا دختر کنارمن دارن آرایش میکنن.یکیشون خوشگله با چشمای سبز و موهای مشکی ، داره از مانتوش ایراد میگیره که من! مثل همیشه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم بهش میگم نه مانتوت قشنگه خیلی بهت میاد!بعد
کم کم درباره چیزای دیگه حرف میزنیم میام بیرون و اونام باهام میان بعد دخترخوشگله ازم میپرسه ازدواج کردی؟میگم نه بابا !میگه قصد ازدواج نداری؟دروغ چرا خواستم بگم نه بعد یاد اون زن خوشتیپه افتادم که تو یه بوتیک همین سوالو پرسیدو من گفتم نه و بعدش پشیمون شدم!نه رو زبونم میخشکه و میگم خوب چرا بستگی داره ،..دختره شروع میکنه از برادرش حرف زدن.دکترا داره عضو هیئت علمیه خونه ماشین همه چی تکمیل بخدا خیلی هم مهربونه اخلاقش حرف نداره همین دانشکده بغل تدریس میکنه بیابریم ببینیمش میای؟من دارم میگم نه ولی نمیشنوه زود گوشیشو در میاره به برادره زنگ بزنه با دوستش دستمو میگیرن میکشن ببرن اونجا. من گیج شدم پروپزالم هنوز تو دستمه دارم فکر میکنم تاریخ تصویب کیه و دفاعم دیر میشه دارم به امتحان دکترا فکر میکنم و به این بخت یهویی وا شده!افکارم هماهنگ نیست تو راه دختره همچنان از داداشش حرف میزنه میرسیم به یه راهرو و دوباره گوشیشو در میاره( داداش تو کدوم اتاقی؟) بعد یه نفراز یه اتاق سر میکشه بیرون و من یکصد صدم ثانیه میبینمش  و همون یکصدم ثانیه کافیه که من وایسم!  همون یکصدم ثانیه کافیه که بفهمم بدرد من نمیخوره!

میدونید یه وقتایی آدم با یه نگاه عاشق میشه بدون هیچ شناختی ،یه وقت یکی رو بار اول میبینی حسی بهش نداری ولی فکر میکنی با گذشت زمان اگه به معیارات بخوره ممکنه بهش علاقه مند بشی ،ولی یه وقتایی یه آدمایی هستن که میدونی اگه یه عمر بگذره و یه دنیا بهت خوبی کنن  نهایتا جز احترام حسی بهشون نخواهی داشت و نمیدونم چرا خواستگارای من همیشه از نوع آخرن!آدمایی که بد نیستن یعنی اصلا نمیشه گفت که مشکلی دارن یا حتی شاید هیچ عیبی نداشته باشن ولی خوب نمیشه قبولشون کرد.

بعد از اون یکصدم ثانیه خیلی دلم میخواست برگردم بیشتر جلو نرم، ولی نرفتنم حرکت زشتی بود.رفتیم تو و پسره رفت مدیر گروهشونم آورد که مثلا منو ببینه و نظر بده.چایی خوردیم و یکم حرفای اجتماعی زدیم ،مدیر گروهه یکم از زندگی نا امیدم کرد که قبولی دکترا همش پارتی بازیه و دیگه تا عضو بسیج و سهمیه و فلان و فلان نباشی نمیشه زمان ما اینطوری نبود و من خیلی زحمت کشیدم و اینا.... و خواهر و برادر بهم دیگه اس میدادن و مثلا من نمیفهمیدم دارن درباره من حرف میزنن!من نمیدونم خواهر به اون خوشگلی این برادر چی بود این داشت یه جورایی شبیه هم بودن ولی برادره به نوعی شکل نابود شده خواهره بود.حالا نمیدونم مال درس خوندن زیادی  این بود یا آرایش دختره یا چی !مدیونید  فکر کنید که مسئله خوشتیپی و این چیزاس !کلا من آدمی نیستم که به خاطر ظاهر پسرا احساساتم برانگیخته بشه حالا 10 سال قبل شاید ولی مدتهاست که چیزای دیگه برام جذابیت داره.نمونه اش یه همکلاسمون بود که نه قد داشت نه قیافه ولی بنا به یک سری دلائل معلوم و مجهول من از این خوشم میومد!یعنی اگه تو کل دانشگاه فقط یه دختر ازین خوشش میومد من بودم و اتفاقا به گمانم از تنها دختری هم که خواستگاری نکرد من بودم!!و بعدم خدای من گرفتش و هم جواب رد بهش دادن!ظاهرا یه جام بحث من شده بود و این گفته بود خانم الف؟نه بابا این عمرا به ماها شوهر کنه اصلا بعید میدونم این شوهر کنه!خنثی 

بعد تو بگو من یه اپسیلون بلدم به کسی که ازش خوشم میاد بفهمونم که چه حسی بهش دارم؟بلدم؟ اصلا !ابدا !تازه بدتر یه کاری میکنم که فکر کنه ازش بدم میاد یعنی اگه با همه مثل آدم سلام علیک کنم و لبخند بزنم اینو هی نگاه نمیکنم !امروزم که شاهکار کردم و وقتی همین همکلاسی که گفتم داشت منابع دکترا رو بهم معرفی میکرد به طرز احمقانه ای پرسیدم شما برا قبولی دکترا پارتی نداشتین؟!یعنی کلا فکر کنم اگه قبلا حسی بهم نداشت الان دیگه سراسر نفرت وجودش رو فرا گرفته باشه!من آدمی نیستم که موفقیت آدمها رو به این چیزا ربط بدم همش تقصیر اون مدیر گروهه بود!در واقع اصلا حرفم شوخی بود امیدوارم جدی نگرفته باشه.به هر حال اینم هیچوقت طرف من نمیاد خودم که اینطوری بهش ابراز علاقه  کردم ! از اون ور آقای ع گمونم کل دانشگاه رو خبر کرده که قصد داره با من ازدواج کنه و دیگه...هیچی!

 

پ ن :این پست 129 بود در تاریخ 29/ 2/ 92  و در ساعت 2:29 ثبت شد