یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
139
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٩ : توسط : ستاره

همیشه فکر میکردم مرگ چه رنگی دارد؟سیاه است یا سفید؟درد دارد یا نه؟یک جایی خواندم که زندگی لدت بخش است و مرگ آرامش بخش.خیلی طول کشید که به واقعیت قسمت اول رسیدم اما بخش دوم...خوب کمی تردید دارم.میدانید فکر کردن به مرگ برای آدمهایی مثل من کمی سخت است.بهشت و جهنم برای من جایی در همین دنیاست. بهشت بودن در کنار کسانیست که دوستشان دارم . بهشت تفاوت امروز و دیروزم است.روزهایی است که عمیق میخندم، دستی است که می گیرم،بهشت شاید یک لحظه باشد و یک جفت چشم ...................... و جهنم...جهنم احتمالا باید تنهایی باشد تنهایی نه به معنای تنها زندگی کردن.تنهایی یعنی اینکه هیچکس در لحظات خوبش به یادت نباشد.یعنی نداشتن دوستی که بشود از دور برایش دست تکان داد و به پهنای صورت لبخند زد،تنهایی یعنی نداشتن یک خاطره عاشقانه که حتی یادمانش دلت را قنچ بدهد.تنهایی یعنی اینکه صدای شادیهای دیگران آزارت بدهد، تنهایی هروز بیدارشدن کنار کسی است که حرفی برایش نداری.تنهایی یک درد است تنهایی کابوس است و من همیشه از آن در هراس بودم.

دارم به این فکر میکنم در این سالهایی که دیگر ندارم هرگز تنها نبوده ام.نمیدانم چقدر دیگر وقت مانده ولی خوشحالم و میدانم که همیشه در بهشت خواهم بود.اگر دوست داشتید بنویسید چه آرزویی دارید دعاهای من معمولا گیراست.برایتان بهشتی آرزو دارم که آرزو دارید پفففففففف!

 

پ ن:29 ساله شدیم رفت!کف مرتبنیشخند

 

پ ن 2:همیشه فکر میکردم خرداد، ماه منحوسی است،ولی امسال عجب خرداد شیرینی داشتیم.