یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
145
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٧ : توسط : ستاره

یک پسری بود که دوستم دوستش داشت.این آقا خوشتیپ بود و مغرور و البته صاحب یک شرکت در ساختمانی که من و دوستم در آن کار میکردیم.از آن پسرهایی که به دخترها محل نمیگذارند و دخترها معمولا برای اینها غش و ضعف میکنند. دوستم دختر مهربان و ساده ای بود زیبا بود و دوست داشتنی، ولی این پسر لعنتی اصلا این را نمیدید.خیلی سعی کرد که خودش را یک جوری به این پسر نشان دهد اما آقا انگار توی فضا بود!روزگار گذشت و کار ما از هم جدا شد ولی دوستیمان ادامه یافت.امروز با هم بیرون بودیم کلی خندیدیم مثل همیشه، لحظه ی آخر یهو آقای عشق سابق دوستم(اسم بهتری پیدا نکردم)عین جن بو داده جلویمان ظاهر شد دوستم کلی ذوق کرد ببین همون پسره دیدیش آره بابا دیدم بیخیال!دوستم روسریش را مرتب میکند دستم را میکشد بیا از این ور بریم راهمان را دور میکند به خاطر او.بعد یک جایی می ایستیم مثلا برای تاکسی!پسره برای اولین بار نگاهمان میکند دوستم ذوق میکند داره نگاه میکنه ها!بعد آقا می آید طرفمان ،ببخشید خانم؟ من لبخند میزنم از نزدیک نگاهش میکنم توی دلم میگویم به چشم برادر اون دنیا چقدر خوشتیپه!میکشم عقب که راحت با دوستم حرف بزند که...

رو به من حرف میزند خانوم میشه شمارمو داشته باشید!قصد مزاحمت ندارم اگه من یادتون باشم توی ساختمون ... همسایه بودیم.همون موقع ها خواستم باهاتون صحبت کنم ولی یدفعه رفتین پیداتون نکردم.....

من مات میمانم نگاهش میکنم یک لحظه دوستم یادم میرود که کنارم ایستاده.توی دلم میگویم چقدر خوش قیافه است چه نگاه نافذی دارد و چه کلام آرام و مودبی.همه روزهایی که بی سر صدا ازکنارم میگذشت یادم میاید. همه لحظاتی که توی آسانسور رخ به رخ میشدیم و به انتظار کودکانه دوستم میخندیدم .همه اش ،برای لحظه ای از ذهنم میگذرد.چطور این همه مدت نفهمیدم؟!شاید فهمیده بودم شاید حس کرده بودم اما برایم مهم نبوده!من ستاره ی آن روزها نیستم روزهای بیخیالی و سر به هوا بودن ،سرخوشی و خنده های بی انتها آن روزها گذشته ،من عوض شدم خیلی زیاد.

دوباره سوال میکند: میشود با هم صحبت کنیم؟ قصد بدی ندارم قصدم خیره اگه.. 

میشناختمش اقلا بعنوان یک همسایه کاری. اهل چیزی نبود خوب بود مهربان مودب آبرومند و خیلی چیزهای خوب دیگر ولی من ،نمیتوانم قبول کنم دوستم اینجاست کنار من خودم را جای او میگذارم .کسی را دوست داشته باشی و این همه به یادش باشی  جلوی چشمت به دوستی که از این عشق خبر دارد پیشنهاد ازدواج بدهد خودش مصیبتی است به تنهایی! و وای اگر دوستت هم قبول کند دیگر هیهات!نمیتوانم قبول کنم.دروغ چرا اگر دوستم آن لحظه آنجا نبود احتمالا قبول میکردم و بعدها که همه چیز جدی شد شاید سعی میکردم جلوی چشمش نباشم ولی حالا اینجوری با این وضع!!!گفتم نه نمیشود ببخشید .اصرار  کرد و باز هم گفتم نه و کمی بعد رفت قیافه مغرورش بدجوری گرفته شد.دوستم در تمام این مدت ساکت بود رویش را برگردانده بود و میدانستم دارد حرص میخورد و غصه میخورد و خلاصه خوب نیست.ولی بعد که من طرف را رد میکنم میخندد جریان را به شوخی میگیرد و با هم میخندیم ولی میدانم ته دلش چه حسی دارد سعی میکند به رویش نیاورد.میرود از هم جدا میشویم و قرار دیگری میگذاریم.

من همیشه در زندگی دوستان خیلی خوبی داشته ام آنها بهترین بودند و در بدترین شرایط همراهم بودند.انصاف نبود که یک دوست خوب را اینطور برنجانم و خوشحالم.

بعضی دوراهی ها آدم را دیوانه میکند تردید ذهن را مختل میکند.اگر صد بار دیگر هم این جریان تکرار میشد من هر صد بار جواب نه میدادم ولی بعد از هر بار یاد چشمهایش میافتادم.چشمهای مغرورش.لعنتی!