یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
147
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦ : توسط : ستاره

امروز دانشگاه بودم توی اتاق داشتم با یکی از اساتید حرف میزدم.اومدم بیام بیرون که یه آقایی که اونجا نشسته بود صدام کرد پرسید رشته ات چیه و سابقه کارت چیه، منم یه مختصری توضیح دادم.استادم هم هی تاییدم میکرد و میگفت بله دانشجوی بسسسسسیار فعال و خوبیه سوابق کاری خیلی خوبه داره و ....من!با چشای گرد شده نگاش میکردم.راستش نمیدونم استادم این حرفا رو از کجاش در میاورد چون من فقط یه درس باهاش داشتم اینم سر کلاس نه حضور غیاب میکرد نه هیچی بنده هم که کلا سایلنت!اینم استاد پروازی، اصلا نمیدونست من کی هستم و از کجام! یهو جو حمایت از من گرفتش چرا نمیدونم؟!اون آقایی که نشسته بود کارت ویزیتش رو بهم داد و گفت که دنبال یه مدیر و حسابدار میگرده و حقوق پیشنهادیش هم 3 میلیون تومن هست  با بیمه و مزایا  بعلاوه 25 درصد از مالیاتی که بتونم بهش برگردونم یعنی به گفته خودش 200 میلیون مالیات میده که سالیانه 50 تومن به من میده به جز حقوق .البته برای حسابداران خبره این رقم خیلی هم چشمگیر نیست و عادیه ولی خوب من خبره نیستم آخه!اما کلا وقتی داشت این بحث مالیات رو میکرد من یاد درسای خود همون آقای استاد افتادم بحثایی مربوط به فرار مالیاتی کشورهای عقب افتاده، توسعه و اقتصاد و اینکه کشورای پیشرفته مالیات میدن و در عوض از رفاه و عدالت نسبی برخوردارن ولی جهان سومیها یارانه هم میگیرن و عمرا که خواب رفاه و دموکراسی رو ببینن.بعد فکر کردم که بله دموکراسی کیلو چند ماها هر کدوم یه حکومتیم واسه خودمون!!

بعد دیگه قرار شد بهش زنگ بزنم و اومدم بیرون و فکر کردم که این اصلا ندیده و نشناخته چرا تصمیم گرفت به من پیشنهاد کار بده؟!بعد یکم رفتم تو فضای اجتماعی و اینا.........بعد با خودم گفتم خاک بر سرت ستاره خاک!چه فکرای بیخود بیربطی داری تو این وضعیت ! پولت را بگیر و برو!از این به بعد میخواهم منفرد فکر کنم میدانید جهان شمول بودن به درد کتابها میخورد فقط..

ولی جدای اینها نمیدانم کار را قبول کنم یا نه من قصد دارم از این شهر بزنم بیرون.نمیدانم چرا این شهر عین تار عنکبوت چسبیده به من. هر وقت عزمم را برای رفتن جزم میکنم دامنم را میگیرد.شهر بیخود بیریخت ....!