یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
149
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤ : توسط : ستاره

ساعت دوی بعد از ظهر با یک چاقوی بزرگ توی دستم وارد آسانسور شدم سر تا پایم خاکی شده بود و چشمهایم از شدت گریه قرمز. یک مردی هم پشت سرم دوید آمد تو.بعد من دکمه را زدم بروم بالا.بنده خدا با دیدن من چسبید به دیواره آسانسور و از جایش جم نخورد!نمیدانم مهمان کدام طبقه بود نشنختامش ولی هر که بود دیگر تا آخر عمرش برای سوار شدن به آسانسور هول نمیزند!خوب حالا چرا بنده با آن حال پریشان آنجا بودم؟!

موشلی خان صبح دیروز مرد و من...میدانم مضحک بنظر میرسد ولی خیلی اشک ریختم!چند روز بود سر حال نبود و من هم شب قبلش خواب دیدم که غذا ندارد و جایش ناراحت است و ...بعد اول صبح رفتم مثل همیشه صدایش کردم دیدم کنار لانه اش افتاده با چشمهای باز و شده یک چوب خشک سرد!چند ساعت گذاشتمش توی یک جعبه کفش گفتم شاید زنده بشود که نشد و  تصمیم گرفتم طی مراسمی توی باغچه کنار قبر جفت ماده اش خاکش کنم که بعد مردک بیچاره را قبض روح کردم.آمدم بالا دوش بگیرم دیدم آب قطع شده یکساعت نشستم گوشه خانه روی سرامیک که با سر و ضع خاکی ام فرش را کثیف نکنم آب نیامد و رفتم پایین دیدم پمپ قطع شده و فیوزش پریده و بالا نمیآید بعد با مهندسیه خودم یک چوب کبریت زدم زیر فیوز و درست شد.دو ساعت بعد آقای همسایه آمد زنگ در را زد و گفت شلنگ کولر قطع شده و پشت بام را آب برداشته و شیر آبش را ببندید.کولر هم خاموش شد وسط گرما!  یعنی مصیبت بود که پشت مصیبت نازل میشد! رفتم پشت بام و با همان نبوغ فراگیر!شلنگ را هم وصل کردم.بعد هم که افتادم به جان خانه و هر چه بود و نبود شستم و دم غروب یک چای دم کردم و به تعدادی از دوستان و آشنایان اس زدم که موشی مرد.نامردها یکی دو تاشان گفتند الهی شکر!میدانید اصولا غم و غصه برای حیوان خانگی در مملکت ما یک حرکت لوکس بنظر میرسد و خاص مرفه های بی درد و احتمالا آدمهای لوس.خب اگر تا به حال حیوان خانگی که عاشقش باشید نداشته اید حال مرا درک نمیکنید و حق هم دارید و من هم اصرار نمیکنم.اما اکر درک میکنید دلم برای هردویشان خیلی تنگ شده نزدیک به سه سال با آنها زندگی کردم روزهای تنهایی و غصه ام با نگاه کردن به چشمهای شاد و امیدوار آنها گذشت.اسیر هم نبودن آزاد میچرخیدن. جایشان خالی است  .گمانم دیگر حیوانی را کنارم نخواهم داشت به سگ و گربه ها آلرژی دارم و پرنده ها هم حیوان خانگی نیستند پرنده موجود آزادیست باید برود بپرد اوج بگیرد آن بالا.من شخصا طاقت پرنده قفسی ندارم بنظرم نگاهشان خیلی افسرده و غمگین است خیلی.از آکواریم و ماهی هم متنفرم. موجود دیگری سراغ دارید؟!