یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
159
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠ : توسط : ستاره

چند وقت پیش خونه پدرم بودم دو تیکه لباس با دست شستم ولی تو تراس جای پهن کردن نبود بردم پشت بوم آویزون کردم و عصر حاضر بودم که برم بیرون ولی یاد لباسام افتادم با عجله رفتم پشت بوم که یه پیرمردی با یه تعمیرکار کولر اونجا بود منو دید. از اون پیرمردای باحال سرحال. شروع کرد به حرف زدن و صحبت درباره خودش . پرسید که کدوم واحدین گفتم من دختر آقای الف هستم بعد با تاسف و تعجب هی تکرار میکرد چطور من این همه سال شمارو ندیدم آخه؟!من خندیدم گفتم اینجا نبودم اولش فکر کرد ایران نبودم بعد توضیح دادم که نه شهرستان بودم و اینا...از کار و بارش گفت که تو کلاردشت شهرک میسازه و تهیه کننده سینما و تلویزیونه و اینکه چند تا از هنرمندای بزرگ دوست صمیمیش هستن و بنده هم خیلی استعداد هنرپیشگی دارم(تو سه سوت چطور اینو تشخیص داد!!!! نفهمیدم) که گفتم نه ترجیح میدم کارگردان بشم تا هنرپیشه!خلاصه آخرش در حالیکه هی لباسام رو تو دستم میفشردم تا نبینه(چون خوبیت نداشت)پس از چهل بار خداحافظی از شرش خلاص شدم.جریان رو به خونه گفتم و خانم میم به شوخی میگفت که میخواد بیاد خواستگاریت واسه خودش.دو روز پیش هم واقعا اومد خواستگاری! البته نه واسه خودش ظاهرا برای یکی از اقوامش.یه تاجر ساکن ترکیه با مدرک لیسانس.ما هنوز ندیدیمش و قراری هم نزاشتیم فقط همین آقای واسطه رو میشناسیم که ظاهرا آدم معتبری هست.پدرم ولی مخالفه البته به زبون نمیگه، کلا معتقده که آدمای خیلی ثروتمند سالم نیستن و طرف هرچه فقیرتر و بی پول تر ، انسان شریف تر و با شعورتر !مادرم میگه ببینش خواهرم هم که کلا میگه شوهر کن سه تایی باهم بریم خلاص!خودم هم مثل همیشه هیچ نظری درباره ازدواج ندارم!البته حدس میزنم ازدواج با یه همچین کسی خیلی کسالت بار و تکراری نشه اگه از نظر اخلاقی هم فقط کمی به ایده آل های من بخوره.

میخواستم چند تا عکس بزارم که نشد به امید خدا پست بعد گذاشته میشه ، رمزی هم نیست فقط بعد از چندی برداشته میشه از حالا اطلاع دادم نیاید بعدش هوار حسین راه بندازید که دوباره بزار ندیدم و اینا..