یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
163
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٥ : توسط : ستاره

هرگز در هیچ زمانی دلم نخواسته آدم دیگری باشم.شخص دیگر جای کس دیگر.همیشه میخواستم خودم باشم اما شرایطم تغییر کنه و پیشرفت کنم.کم پیش میآید که کسی تاثیر خاصی روی من بگذارد آدمها ی زیادی توی زندگی من آمدند و رفتند حرفها و بحثهای طولانی.یک سری آدمها که فکر میکنند خیلی باهوشند خیلی خاصند و خیلی چیز بلدند بعد هی حرف میزنند و همینطور وراجی میکنند ولی اگر کمتر فکر کنند که خاص هستند بیشتر به دل مینشینند.برای من اما گاهی یک دیالوگ یه شعر یک خط نوشته از یک روزنامه پاره حتی دنیایم را عوض میکند.مثل جمله ای که توی کارتون سیندرلای 2 شنیدم که به خواهر بدجنسش نصیحت کرد برای زیبایی، بهتر است لبخند بزند و هیچ چیز به اندازه لبخند زیبا نیست.و واقعا هیچ چیز به اندازه مهربانی آدم را دلبسته نمیکند.

سال 86 زمستان بسیار سختی بود.من در شهر مجاورمان که با ما3 ساعت فاصله داشت درس میخواندم . ترم آخر بودم و برای 2 دو روز کلاس نمی ارزید که تمام هفته را آنجا سر کنم.برای همین رفت و آمد میکردم و یک سوییت مخصوص مهمان توی خوابگاه بود که افراد مثل من آنجا میماندند.اواخر ترم بود یک شب برف سنگینی بارید و یادم هست تا خود بهار آب نشد.سفر 3 ساعته من 5 ساعت طول کشید و وقتی رسیدم شب بود برق رفته بود و برق اضطراری شوفاژها را گرم نمیکرد. هوا به طرز دردناکی سرد بود.وارد سوییت مهمان شدم و دیدم که همه تختها پرهستند ولی با درماندگی از یکی پرسیدم تخت خالی نیست؟یک نفر همانجا روی تخت نشسته بود نگاهم کرد و گفت چرا اینجا خالیه بیا اینجا.من یخ کرده بینهایت خوشحال شدم .دختر یک پتوی اضافه هم به من داد تشکر کردم و رفت درست نگاهش نکردم یک دختر معمولی بود که داشت موهایش را میبافت. با لباسهای کهنه اما تمیز و لهجه ای روستایی..

با وجود بودن در آن اتاق سرد به خاطر یک پتوی اضافه کمی گرم شدم. آن شب من خیلی خسته بودم خیلی زود خوابم برد و در نهایت گذشت.

شب بعد،پس از کلاس و بازگشت به سوییت متوجه واقعیتی شدم.با دخترهای توی سوییت صحبت میکردیم که بین حرفها شنیدم یک نفر گفت راستی چه شد که تختش را به تو داد؟گفتم یعنی چه؟جواب داد تخت خودش را به تو داد این چند روز حتی حاضر نبود با تخت بالا جایش را عوض کند ولی دیشب حتی پتوشم داد به تو و خودش روی زمین خوابید......

آه از نهاد من برآمد میخواستم دنبالش بگردم که گفتند نگرد رفته....

هفت سال از آن روز گذشته ولی راستش را بخواهید من هنوز دارم دنبال آن دختر میگردم دختری که به اندازه تمام فیلسوف های دنیا  به من درس داد و هرگز فرصت نشد  از او بپرسم چرا بین آن همه جایت را به من دادی و خودت روی زمین سرد و سخت خوابیدی؟و چطور حتی برویم نیاوردی که چقدر گذشت کردی؟

همان دختر ساده که روی تخت خودش داشت موهایش را میبافت که جوراب بلند پوشیده بود که چقدر زیبا بود و من خوب نگاهش نکردم آه لعنت به من!