یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
168
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ : توسط : ستاره

یک نگهبان جدید زن برای ورودی دانشگاه آوردند.یکی از آن کلاغ سیاه های غرغرو.از آن هایی که همیشه خدا به شادیهای ما حسودی میکردند به خنده هایمان به شادابی و به زیباییمان.آن موجودات غمگین و افسرده و پرخاشگری که در تمام عمر حسرت توجه به دلشان مانده برای همین همیشه حال ما را میگرفتند.توی مدرسه توی خیابان توی دانشگاه اداره و یا هر جای دیگر.یکی از همین موجودات که اسمش را زن نمیگذاریم دیروز جلوی ورودم به دانشگاه را گرفت.میتوانستم خیلی راحت از کنارش بگذرم به حرفش توجه نکنم چکار میتوانست بکند اسمم را بنویسد بفرستد کمیته انضباطی؟پیش ریس حراست؟دلم میخواست بگویم که ریس عزیزت و روسای دیگرت همگی خودشان رطب خورده اند و من خوب میشناسمشان.خودت را اینقدر به آب و آتش نزن داری برای کی خود شیرینی میکنی؟چون اقلا گیر دادن به من یکی بی فایده است.چون میتوانم خیلی راحت تر از اینها از شرت خلاص شوم.ولی به حرفهایش خندیدم به جای عصبانی شدن گفتم باشد دفعه بعد درستش میکنم.چه چیز را درست میکنم؟پالتوی بلند و موهای زیر مقنعه و صورتی که توی سرما سرخ شده؟نمیدانم ولی حس میکنم میشود مخ این یکی را زد.جیغ جیغ میکند که دانشجوهای اینجا خیلی بی ادبند اعصاب برایش نمانده. میخندم و میگویم که کار سختی دارد میگویم که زمانه بدی شده اینجور کارها آدم را از زندگی سیر میکند.میگویم باید صبور باشد.میگویم قیافه اش خیلی جوانتر از سنش نشان میدهد حیف است حرص بخورد.میگویم لبخند زیبایی دارد و....دو هفته دیگر بر میگردم و دوست دارم ببینمش.5 دقیقه بعد قشنگ خر شده  فکر میکند ابهتش اثر داشته فکر میکند کار بزرگی کرده فکر میکند روی من تاثیر گذاشته اما خبر ندارد...

یک سری آدمها مغز ندارند و نمیشود روی ذهنشان کار کرد و تنها راه ،نفوذ به قلبشان است.