یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
181
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٥ : توسط : ستاره

بالاخره  شرکت خودم رو تاسیس کردم.نمیتونستم همیشه کارمند یکی دیگه بمونم  ضمن اینکه هیچوقت نمیتونستم کارمند دولت باشم.کارمند دولت بودن برای من مساویه با مرگ!تکرار تکرار و تکرار!سازمانهای عریض و طویل بیخود با بوروکراسی های احمقانه با ساز و کار غیر منطقی. مدیرایی که نمیدونی از کجا اومدن و طی یک سری تحولات آسمانی همینجوری یکهو!تبدیل به مدیر یک ارگان بزرگ و مهم میشن.شرکتهای خصوصی مهم هم البته مال همینا هستن. اصل چهل و چهار قانون اساسی اصن برا همینا بود فقط!

بگذریم ...اصولا توی کار تحمل بکن نکن آدمی که به سوادش شک دارم برام سخته. خصوصا اینکه تصور ایرانیها از مدیر خوب بودن یجورایی یه قلدر بودن و تحقیر زیر دستا ربط پیدا میکنه.البته هیچوقت هیچ مدیری با من اینطور رفتار نکرد اونا همیشه به من لبخند میزدن ، آوانس میدادن ،حسادت بقیه کارمندا زیر آبی زدن و ...بقیه این ماجرای تکراری که باعث میشد من همیشه مثل یک خانه بدوش از این شرکت به اون شرکت برم و گاهی حتی ماهها بیکار بمونم.ولی دیگه تموم شد. کم یا زیاد کوچیک یا بزرگ برای خودم تلاش میکنم.کارمندا دو تا از دوستام هستن که از شهر خودم آوردمشون البته نه صرفا چون همشهریم هستن بلکه بخاطر اعتماد و شناخت بیشتری که بهشون داشتم و اونام مدتها بود که دنبال کار بودن. دو تا خانم دیگه هم اینجا استخدام کردم.فعلا آقا نداریم!!البته وقتی همه چیز ثبات بیشتری پیدا کنه به افراد بیشتری نیاز داریم.

خب دیگه تا بعد لبخند