یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
183
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧ : توسط : ستاره

بیشتر کسانی که توی رشته های علوم انسانی تحصیل کردن هرم نیازهای مازلو رو میشناسن و من این اواخر بسیار حس میکردم که در بالاترین طبقه، راس هرم یعنی خودشکوفایی هستم!!اما دیروز...

خب یه روزایی از خواب پا میشی حست خوب نیست بیرون میری و اتفاقای خوبی نمیفته و میفهمی که اون روز روز تو نیست!دیروز از صبح تا غروب روز من نبود.دم غروب خسته و بی حوصله از سر کلافگی نشستم توی یه پارکی نزدیک میدون کاج.پارک شلوغی بود و گرچه اون همه شلوغی رو اعصاب بود اما سرگرم کننده بود.میشد هر آدمی رو سی ثانیه دید و کلی دربارش خیالبافی کرد که چجور آدمیه و چطور زندگی میکنه خونه اش چه شکلی و ....بعد یه پسر فال فروش سمج اومد و پاکت هارو جلوم گرفت فال؟فال؟فال؟ و هی تکرار میکرد!منم یدونه برداشتم بازش کردم این بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند             وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

تو تعبیرشم این بود که ای صاحب فال حاجتت برآورده میشه و دنیا بر وفق مرادت میشه و .... بعد من فکر کردم دیدم اصن نیت نکردم بعد گفتم خوب الان نیت کنم ولی تقلب میشد دیگه حساب نبود نه؟ تو همین فکرا بودم که یه خانومی اومد گفت میشه یه سوال بپرسم؟گفتم بفرمایید گفت مجردین؟............و بعله یک خواستگار خیابانی دیگر به لیست پر بار من اضافه شد !ازم پرسید اهل کجایید منم گفتم. گفت ئه پس بگو اینقدر خوشگلی مال اونطرفایی و بعد هم کلی سوال درباره رشته و کار و زندگی و اینا آخرشم گفت عزیزم من آرزو دارم یکی مثل تو عروسم بشه ولی اگه یوقت زنگ نزدم ناراحت نشین پسرم باید شرایط رو بشنوه قبول کنه بعد مزاحم شیم چون رشته تحصیلی و اینا خیلی براش مهمه!منم شماره رو دادم فقط واسه اینکه حس کردم پسرش خیلی آدم سختگیر و خودپسندیه و گفتم پاشه بیاد و منم بگم نه!یکم ضایع شهاز خود راضی

میدونید من همیشه آرزو داشتم یه پسری عاشقم بشه و بیاد خواستگاری و بعد خانوادش و خصوصا مادره مخالفت کنه و دعوا بشه بعد پسره بزاره از خونه بره و بگه یا مرگ یا ستارهخیال باطل!!خلاصه آخرش دیگه مادره مجبور شه قبول کنه و بعد هم در حالی که تا آخر عمر از من خوشش نمیاد، پسرش یعنی شوهر من اجازه نده از گل نازک تر بهم بگه!!خنثیولی خوب در واقعیت هیچوقت اینطور نمیشه اصولا مادرها با من مشکلی ندارن و تقریبا همه مادرهای پسر دار از من خوششون میاد.و در مورد مردایی که تو زندگیم بودن ...خاک برسرشون هیچ وقت کار به اونجاها نکشید که پای مادره بیاد وسط، همیشه قبلش از چشمم افتادن.

و اما دیروز بعد از رفتن خانوم خواستگار احساس سرخوشی خاصی بهم دست داد.اصلا زندگی رنگ دیگری شد و  فهمیدم که شاید خودشناسیم در رابطه با اون هرم نیازها یک خورده فقط یک خورده دچار مشکل شده!