یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
192
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱ : توسط : ستاره

میخوایم خونه رو عوض کنیم بازدید کننده میاد و میره یه مادر پسر اومدن مادره با لبخند به من نگاه میکرد. پسرش هم به چشم شوهری!بسی برازنده بودخوشمزه رعنا و رشید و خوشتیپ و آقا و خلاصه دلبری بود برای خودش!بعد مادره از مادر من میپرسه چرا میخواین از اینجا برین؟مامانم میگه دخترم ازدواج کرده میخوام نزدیک اون باشم بعد یهو به من نگاه میکنه میگه البته این نه ها!این دختر کوچیکمه هنوز مجرده فوق لیسانس داره کارش فلانه و....پنج دقیقه از محسنات من حرف میزنه !!!من چشمام گرد میشه میخوام با کف دست بزنم تو صورت خودم!مادر پسره لبخند میزنن و میرن.میگم مامان چرا اینقدر تابلو حرف میزنی یه دفعه به یارو میگفتی بیا اینو بگیر خلاص!اصن تو که نمیشناسیشون!میگه آخه حیفت نیومد؟پسره رو دیدی چقدر جذاب بود؟چه تیپی داشت؟!

تا حالا نمیدونستم قیافه شوهر آینده من برای مامانم اینقدر مهمهخنثیخوب شد خیلی از موردایی که من عاشقشون شدم ندید وگرنه نا امید میشد کلا!