یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
195
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ : توسط : ستاره

پیرو پست قبلی در اعتراض به کائنات:

امروز خدا دوباره من رو بهتون بخشید!! روی خط عابر پیاده و در حالیکه چراغ عابر سبز بود با احتیاط از خیابون رد میشدم که یهو یه ماشین شیرجه زد سمت من شاید 100تا سرعت داشت و من توان هیچ عکس العملی نداشتم. فقط بهت زده یه ماشین رو دیدم که داره زیرم میکنه!برای لحظاتی شاید چند صدم ثانیه خشکم زد و خیلی خونسرد گفتم ئه منو زد و من خواهم مرد پس این بود مردن!!!اما همین بهت زدگی و مکث باعث نجاتم شد و اگه فقط 5 سانت جلوتر رفته بودم قطعا له میشدم.نامردها که البته سه تا دختر جلف سبک بودن حتی صبر نکردن بپرسن چیزیت نشد؟البته دستام یه برخورد کوچولو داشت و الان کتف درد شدیدی گرفتم.بعد رد شدن اصلا به این فکر نکردم که شمارشو بردارم و فقط به دستام خیره شده بودم!بعد چراغ قرمز شد ولی هیچ ماشینی حرکت نمیکرد همه وایسادن تا من رد شم!انگار اونام باور نمیکردن من چیزیم نشده!

میدونید چیزی که منو شگفت زده کرد این بود که من در اون لحظه چقدر خونسرد بودم و چرا نترسیدم؟جالبه که داشتم میرفتم پیش مشاورم و اون بهم گفت که هیچ چیز در زندگی تصادفی نیست و هر اتفاقی طبق نظم خاصی بوجود میاد اینکه در لحظه ای که حادثه ای رخ میده چه خوب و چه بد دلیلش خود ما هستیم که میلی به ایجاد اون اتفاق داریم.اینکه در چه زمان و مکانی هستیم و با چه کسانی روبرو میشیم معنای خاصی داره.اما در مورد من:روانشناسم میگه در ناخودآگاهت میل به مرگ وجود داره.من خودم چنین حسی نداشتم تا امروز و راستش برای خودم خیلی عجیب بود که من چه راحت پذیرفتم که دارم میمیرم.منی که همیشه هر مانعی رو با تمام وجود از سر راهم بر میدارم و ادامه میدم.منی که همیشه هر چیزی بر خلاف میلم باشه عوضش میکنم.چرا هیچ تلاشی نکردم؟چرا عقب نرفتم ؟چرا زود زمزمه کردم که دارم میمیرم؟چرا قلبم تند تر نزد؟چرا عصبانی نشدم؟و اینکه اصلا چرا چنین حس غم انگیز و ناشناخته ای در من هست؟!

کسی میدونه؟