یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳ : توسط : ستاره

یه مهمون اومد  خونمون،دخترش رو بعد از سالها میدیدم شاید زمانی که دو یا سه سال بیشتر نداشت.حالا شده بود یه دختر 16 ساله و نشسته بود روبروم و عین بلبل حرف میزد.رژلب زده بود و هی توی لوازم آرایش من سرک میکشید. کلی هم برام حرف زد دیدم بر عکس ظاهرش  خیلی هم سرش میشه ،در مورد طلاقم هم صحبت کرد و تازه کلی نصیحتم کرد!به من گفت نگاه غمگینی دارم نمیدونم چرا شاید گاهی آدمها از بیرون چیزهایی میبینن که ما از درون نمیبینیم.

روزایی که من اون دختر رو دیده بودم تقریبا هنوز شیر میخورد و من یه دختر نوجوون بودم و حالا اون یه نوجوون و بود و من یه دختر 28ساله!این همه سال گذشته بود.من چقدر تو این سالها زندگی کردم؟چقدر زندگی نکردم!شنیده بودم گذر عمر مثل یه چشم به هم زدنه.وقتی بچه بودم توی بعد از ظهرای کشدار تابستون که همه خواب بودن و ما حق سر صدا کردن نداشتیم مدام چشمامو هم میزدم تا وقت بگذره انگار زمان متوقف شده بود پلکامو رو هم فشار میدادم تا زودتر بگذره ولی ...

حالا انگار اون پلک زدنا کار خودشو کرده.زمان گذشت و گذشت و گذشت.الان دیگه از پلک زدن میترسم.میترسم پلک بزنم و وقتی وا کردم ببینم یه پیرزنم.یه پیرزن که یادش نیست یه زمانی یه دختر بود با یه عالمه رویای خوب.

 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

ناگهان چقدر زود،دیر میشود