یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢ : توسط : ستاره

فقط یه امتحانم مونده ولی من دیگه باتریم تموم شده واسه درس خوندن.خسته میشم بس که تو خونه بودم،غروب که میشه میرم بیرون یه هوایی بخورم.آدمها رو نگاه میکنم چقدر عجیبن!چقدر لبخندای مصنوعی دارن پسرا دخترا با قیافه های عجق وجقی که حتی زیبا هم نیستن.این مدلا رو از کجا میارن؟کجای دنیا جوونای عادیش این شکلین؟این حرکات نچسب چیه؟چه جوری میشه به اینا دل بست؟کی عاشق اینا میشه؟کی میتونه فکر یه روز زندگی رو با اینا بکنه؟

دلم میخواد برگردم به 14 سالگی،روزای خوشی بود گمونم عاشق بودم از اون عشقایی که رو هواست دو هفته صبر میکنی تا طرف رو ببینی بعد  به یه لبخندش دلت قنچ میره!زیبا بود هوامو داشت.نمیذاشت هیچ پسری بهم چپ نگاه کنه اون روزا هنوز غیرت بود وفایی بود احساس معنی داشت.نمیدونم چی شد که هیچ وقت با هم حرف نزدیم.حتی اسمشم نمیدونستم تا اینکه یه روز رفت. نمیدونم کجا ولی گم و گور شد دیگه هیچوقت ندیدمش ولی خاطره اش همیشه روحم رو نوازش میده.دیگه هیچوقت عشق اینقدر برام شیرین نبود.شاید من بزرگ شدم شاید آدمها عوض شدن،نمیدونم! کاش میشد دوباره اون احساس رو تجربه کنم.عشق حتی شکستشم شیرینه.شکست در عشق شیرین تر از پیروزی در نفرته.جدایی با عشق می ارزه به رسیدن بدون اون.من توی عشق شکست خوردم اما طعم دلچسبش هنوز کامم رو شیرین میکنه ولی توی نفرت پیروز شدم و هنوز تلخی اون ذهنم رو آزار میده.