یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠ : توسط : ستاره

یه وقتایی مجبوری کاری بکنی که میدونی غلطه ،حرفی بزنی که میدونی زشته ولی انجامش میدی چرا؟چون مجبور میشی. چون جونت به لبت میرسه .چون اگه داد نزنی حناق میگیری! کی اینجوری میشی؟صبح از خونه میزنی بیرون سوار اتوبوس میشی یه دعوای تکراری از پایین داد میزنن برید ته از ته میگن مگه مجبوری وقتی جا نیست سوار شی؟توی خیابون داری راه میری یه آدم گنده رد میشه و نصف تنت رو میبره بعد انگار نه انگار ،به میلگردم حسابت نمیکنه که معذرت بخواد.یا پشت فرمون موقع رانندگی که معرکه است البته اگه زن باشی خیلی بیشتر سیرک میبینی.همه میشن کارشناس رانندگی واست و همون آدما عمدی یا غیر عمدی جلوت ویراژ میرن میان جلوت میرن چپ ترمز میکنن و هزار جور فوت و فن در میارن چند بار سکوت میکنی چند بار دندون رو جگر میزاری ولی آخرش سرتو میکنی بیرون میگی مگه کوری یابوووووووو!تازه اگه طرف به میلگرد حسابت کنه چیزی نمیشه و گاز میده میره ولی اگه پیاده شه و اونم چارتا بگه اونوقته که یهو میبینی افتادی وسط یه دعوای اساسی نمیفهمی کی این شخصیتو پیدا کردی یه آدم تحصیلکرده با سواد آگاه اهل شعر اهل سینما با کلی ایده و منطق وایسادی وسط چهار راه و داری مثل کولی ها جیغ ویغ میکنی حالا سر این نه سر چیزای دیگه خیلی چیزا هست که تو رو این شکلی میکنه چه زن باشی چه مرد واست پیش میاد ولی زن بودن بدتره.

افلاطون توی کتابش میگه :جامعه آتن مریض است و مرض آن جهل است اما در میان مردم کوچه و بازار میزیست.احتمالا آیندگان هم درباره من اینطوری مینویسند:ستاره بانو میگوید جامعه ایران مریض است و مرض آن جهل است اما در میان مردم کوچه و بازار میزیست ولی یک روز از دست همین مردم کوچه و بازار به کوه زد و در حالی که به جنون گاوی مبتلا گشته بود جان به جان آفرین تسلیم کرد!