یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤ : توسط : ستاره

بعضی روزها روحم دلش میخواهد برود از خانه بیرون ؛ همین طور الکی ؛ بدون هیچ دلیلی ؛ کلا آلزایمر بگیرد

 راه خانه اش را گم کند ؛ موبایلش را در اولین مغازه جا بگذارد ؛ اسم وبلاگ و آدرس تمام ایمیل هایش را همفراموش کند

دلش میخواهد دیگر سیاست را نفهمد ؛ مجلس و قوه قضاییه و قوه اجرایی نفهمد اخبار گوش ندهد بی .بی .سی  و کوفت و زهرمار نبیند ریخت نحس مجرسهای شبکه خودمان هم نبیند . این مرز و بوم را دوست نداشته باشد ؛ تاریخ تلخ را فراموش کند

دوست دارد دوست داشتن را از یاد ببرد ؛ تو را پرت کند پشت سرش  تو را و خیلیهای پیش از تو ؛ و تمام دلهره ها ی دنیا را چال کند همان جا

دلش میخواهد هر روحی را دید که کمی کارش ایراد دارد ؛ همان جا در دم بزند لهش کند !!!!!!

دلش میخواهد برود تمام گوشه های دنج را امتحان کند :

گوشه ی یک کافه ی دنج  بدون اینکه کسی نگاهش کند زل بزند شماره بدهد مزخرف بگوید ... آرام قهوه اش را بخورد ؛ سیگارش را دود کند و با هر دودی که بیرون میدهد  تمام ناراحتی هایش را بفرستد فضا

زیر یک تک درخت دراز بکشد به آسمان نگاه کند و هی عشق ببلعد ؛عشق همیشه نجاتم داده همین طور الکی خودش با خودش

برود کنار دریا ؛ دراز بکشد روی ماسه ها ؛ سرش را بگذارد روی همان ماسه ها و آرام بخوابد

آنوقت انگار تمام لحظه هایش پر از لبخند میشود

روح است دیگر دلش میخواهد آلزایمر بگیرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!