یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦ : توسط : ستاره

ما داریم فوق لیسانس میگیریم

ما اهل هنر هستیم

ما داریم به سه زبان زنده دنیا مسلط میشویم

ما روزی سه وعده اخبار گوش میدهیم

ما کلی کتاب و روزنامه خوانده ایم

ما وبلاگ داریم

ما خیلی چیزها میفهمیم خیلی حرفهای قلمبه  زده ایم خیلی از خودمان تز در کرده ایم خیلی خیلی خیلی خیلی

ولی هیچ کدام از اینها باعث نمیشود که دنیا را از دریچه یک آدم باشعور ببینیم.اگر قرار است من با همه چیزهایی که خوانده ام دیده ام فهمیده ام همه چیزهایی که میدانم باز همان آدم معمولی قبلی باشم که با یک زر زیادی آمپر میچسباند پس فهم و سواد من به چه دردی میخورد ها؟بگذارم در کوزه آبش را بخورم بهتر نیست؟راستی چرا من هنوز آمپر میچسبانم؟!شاید به روی خودم نیاورم ولی دلم یک جوری داغ میشود که سرد بشو نیست.مثلا من هنوز دارم به متلک فلان بزغاله فکر میکنم که شش ماه پیش به ما پراند!ابلهانه است نه؟تصمیم دارم روی خودم کار کنم میخواهم آدمها را یک جور دیگر نگاه کنم ،یک نگاه غیر شخصی. گاهی بهتر است به جای متنفر شدن دلسوزی کرد همدرد بود. کسی چه میداند اگر من هم جای آن نفر بودم چه شکلی میشدم؟ چقدر بدجنس بودم؟ گاهی ادمها زخمهای کهنه ای دارند که خودشان هم از آنها بیخبرند.یک آدم عادی اینها را نمیبیند حس نمیکند فقط کنایه های یک بد ذات را میشنود که میسوزد و میسوزاند.میخواهم عادی نباشم میخواهم بعضی حرفها را به باد بسپارم،میخواهم از خیلی ها بگذرم ...