یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤ : توسط : ستاره

گفتم میخوام تنها باشم ولی زندگی همیشه منو سورپرایزمیکنه.یه پسری بود که 6 7 سال پیش توی یه دانشگاه درس میخوندیم همدیگرو زیاد میدیدم و اون همیشه سعی داشت به من نزدیک بشه. درسمون تموم شد و بعدها چند بار تو خیابون دیدمش اما بازم همچنان اصرار به آشنا شدن با من داشت.چند روز پیش دوباره دیدمش ایندفعه اومد جلو و گفت اگه هنوز ازدواج نکردی من هنوزم دوست دارم.شبش بهش تلفن زدم داشت از خوشی پرواز میکرد! خیلی محترمانه و محافظه کارانه برخورد میکرد.دروغ چرا منم بدم ازش نیومد خوش تیپ بود  و رفتار موجهی داشت.توی چند روزی که باهم صحبت کردیم احساس کردم دارم با یه آدم متفاوت آشنا میشم کسی که واقعا منو دوست داره و سعی داره منو راضی نگه داره.گفت که به ازدواج با من فکر میکنه وحتی اگه خانوادش هم مخالف باشن هر جور شده راضی شون میکنه.گفت کدوم مادری هست که دلش نخواد تو عروسشون بشی گفت که هفت سال منتظر این لحظه ها بوده.اما یه مسئله بود یعنی دو تا مسئله، من باید بهش میگفتم1:ننه بابام از هم جدا شدن2:خودم هم یه بار جدا شدم! اولی رو گفتم زیاد سخت نبود خیلی واسش مهم نبود خوب برخورد کرد.در مورد دومی هم انگار شک کرده بود مدام بهم میگفت چه طور امکان داره دختری مثل تو تا حالا مجرد مونده باشه؟و من هی سکوت میکردم.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم واقعیت رو بهش بگم.گفتم و ......

اولش سکوت کرد بعد گفت تاثیری تو تصمیمش نداره و همچنان عاشق منه اما این حرفش فقط یک روز دوام آورد فردا شبش رفتارش خیلی سرد شده بود بهش گفتم خیلی تغییر کردی گفت آره میدونم من فکرامو کردم نمیتونم با تو ازدواج کنم حتی اگه منم بخوام خانوادم امکان نداره اجازه بدن.دلیلش هم واضح بود.نامزدی یکماهه من.دست و پاهام میلرزیدن نمیدونم چرا ؟من که زیاد نمیشناختمش ،ازش خوشم میومد ولی عاشقش که نبودم، اون بود که در تمام این مدت کوتاه گفته بود دیوانه وار عاشق منه.خوب عکس العمل من هم مشخصه خیلی آروم بودم بهش گفتم که درکش میکنم و بهش حق میدم و...همه چی تموم شد.دیگه بهم زدن با یه پسر راحت ترین کار دنیاست واسه من ولی باور کنید این دفعه هیچ راحت نبود.طرد شدن خیلی سخته اونم به خاطر اتفاقی که در گذشته تو افتاده.ولی سعی میکنم خودمو بزارم جای اون نمیدونم اگه منم طرف مقابلم همچین مشکلی داشته باشه چی فکر میکنم شاید منم نخوامش شاید آدمی که در گذشته مشکلی داشته رو نخوام جامعه ما ما رو اینطور بار آورده که درباره گذشته آدمها قضاوت کنیم . موضوع اینه که وقتی اسم این عقد لعنتی میاد ملت هزارجور فکر میکنن.اول اینکه برا هیچ کس قابل باور نیست که من با طرف رابطه ای نداشتم ثانیا نمیتونن قبول کنن که من واسه مشکلاتی که از نظر اونا پیش پا افتادست ازدواجمو بهم زده باشم.توضیحشم سخته زمان میبره نمیشه توی یکی دو جمله سرهمش کرد.همه فکر میکنن چه اتفاق بزرگی باید بیفته که دو نفر از هم جدا شن!دوست نداشتن و درک نکردن و عدم تفاهم دلایل خیلی احمقانه ای به نظر میاد!ناراحت نیستم حتی گریه ام هم نمیاد ولی خوب سنگ که نیستم امیدوار شده بودم که بالاخره اونی که میخواستم پیدا کردم یه نفر که خوب درکم میکنه و سالها در انتظار داشتن من بوده و ... نا امید شدم توی ذوقم خورد.نمیدونم چند نفر دیگه تو این دنیا هست که ممکنه من همچین حسی بهش پیدا کنم و اونم منو با همه مشکلاتی که داشتم قبول کنه.