یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
66
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠ : توسط : ستاره

امروز نشستم فیلم سلطان قلبها رو برای نمیدونم چندمین بار دیدم.البته خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی اینبار برعکس همیشه با دیدنش دلم گرفت.از پایان خوشش دلم گرفت از اینکه چقدر در واقعیت امکان چنین عاقبتی هست؟

داره دیدگاهم درباره همه چی عوض میشه چند سال پیش اگه موقعیت رفتن به خارج از ایران رو داشتم با کله میرفتم ولی حالا نمیدونم این خاک لعنتی چی داره که منو دامنگیر خودش کرده.به جورایی منصرف شدم حتی.از تنهایی میترسم گاهی میگم من تو 75 میلیون هموطنم هنوز تنهام اگه برم اونور چی میشه.با توجه به اینکه قرار بود برم آلمان و جمعیت ایرانی اونجا حدود 300 هزار نفر هستش من محاسبه کردم که نصفشون زنن و نصفشون هم متاهلن میمونه 75 هزار نفر که البته قطعا همشون توی یه شهر هم نیستن و پراکنده ان ولی بازم جای امیدواری داره!به هر حال فکر میکنم الان روحیه غربت رو ندارم.بیشتر از هر زمان دیگه ای به آدمهای دور وبرم نیاز دارم به خانوادم به دوستام به همکارا و هم کلاسام و به عشقی که وجود نداره.

یه وبلاگی رو میخوندم درباره یه زن و شوهر عاشق بود که از لحظه های شیرین زندگیشون نوشتن.حقیقتش حسودیم شد حسودی که نه غبطه خوردم.همیشه قصه عاشقای قبل از ازدواج رو خوندم و داستان ازدواجهای نا موفق و پر از تکرار و ایستایی رو شنیدم نمیدونستم ازدواج هم میتونه اینقدر شیرین باشه یه کم امیدوار شدم.

اینروزا خیلی به دعا محتاجم به انرژی مثبت به هر چی که اسمشو میزارید امید یا چیز دیگه.به یادم باشید ممنون میشم.

دلم یه پایان خوش میخواد