یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
73
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢ : توسط : ستاره

خودم یادم نیست اما تعریف میکنند من خیلی عاشق پدرم بودم آنقدر که وقتی از خانه بیرون میرفت دنبالش میرفتم و رفتنش رو نظاره میکردم و میگفتم تا وقتی اینقدر نشه (با دستم اندازه نوک انگشت را نشان میدادم)نمیام تو!

وقتی خانم میم وارد زندگی ما شد من 4 یا 5 سالم بود مادرم طاقت نیاورد که فقط برای اینکه اسم شوهر بالای سرش باشد زندگی کند اصرار کرد و آخر طلاق گرفت. پدر راضی نبود اما بهر حال قبول کرد جنگ تازه تمام شده بود و شرایط سختی بود. مجبور بودیم همراه مادرم به خانه پدربزرگ بریم یک خانه قدیمی توی یک کوجه باریک که من هنوز هم از تک تک اتاقهاش متنفرم.یک خانواده شلوغ درهم همراه با زن پدر مادرم که از هیچ حیله ای برای آزار ما دریغ نداشت.از کودکی هیچ خاطره خوشی ندارم همه اش حسرت است و اندوه.قبل از جدایی والدینم من بیش از حد شاد و شنگول بودم اما بعد از آن همه چیز عوض شد حتی غذا خوردن هم برای من سخت شد آنقدر غذا نخوردم که دیگر همه باورشان شد من یک بچه کم غذا و بی اشتها هستم. آنقدر لاغر و نحیف بودم که همیشه چندین سال کمتر از سنم نشان میدادم.روزها می گذشت و من کم کم بزرگ میشدم پدرم را خیلی کم میدیدم خانم میم اجازه نمیداد حتی کمک مالی هم نبود یا اگه بود خیلی کم بود. اگر خانم میم میفهمید جنجال به پا میکرد.خانم بدترین حرفهارو پشت سر ما میزد و معتقد بود که ورود اون باعث از هم پاشیدگی زندگی ما نشده بلکه مادرم خودش دیوانه و عصبی و بد خلق بوده.دیدن پدر کنار خانم میم همیشه برایم دردناک بود خصوصا اینکه پدر توجه شگفت آوری به او داشت. دورادور شاهد زندگی پر از خوشبختی آن دو بودم.میهمانیها جشنها سفرها و تفریحاتی که حتی یکی از آنها برای من رویا بود.آرزو میکردم جادویی بود تا خانم میم رو بدبخت و بیچاره و نابود کنه. اونو مقصر تمام بدبختیهام میدونستم.وضع مالی ما خیلی خوب نبود و مادر به سختی کار میکرد .بزرگتر که شدم جای خالی پدر بیشتر عذابم میداد.یک جمله هست که میگه داغ زنده از داغ مرده بدتره وقتی عزیزی زیر خاک بره فقط اندوه و دلتنگی داری اما وقتی اون عزیز زنده باشه و بی محبت از کنارت بگذره علاوه بر اندوه حسرت نفرت عقده و عصبانیت وجودت رو میگیره و وجود من پر بود از این احساسات.گهگاه توی مجلسی که خانم میم رو میدیدم حرف ما تنها یک سلام علیک بود اگه بیشتر از اون میشد خانم میم جنجال راه می انداخت به شدت مارو از پدرم دور میکرد و ما به ندرت حق داشتیم که پا به خونه اون بزاریم.

یه سال من یک کار توی تهران پیدا کردم و برای مصاحبه راهی شدم پدرم و و زنش از ترس اینکه من با پیدا کردن کار برم تهران و نزدیک اونا باشم منو تو خونشون راه ندادن و گفتن که تهران نیستن رفتم خونه مادربزرگم اما اونم وقتی ماجرا رو فهمید از ترس خانم میم منو از خونه بیرون کرد.خانم میم خیلی قدرت داشت و همه از عکس العملش میترسیدن. نزدیک به 4 ساعت توی سوز سرمای آذر ماه رو ی نیمکت یه پارک نشستم تا دوستم از سر کار برگرده و شب اونجا بمونم،ساکم  کنارم بود و همه فکر میکردن دختر فراری هستم.فرداش برای مصاحبه رفتم و قبول شدم اما چون جایی برای موندن نداشتم قید کارو زدم و برگشتم.بعد از اون  چند سال با پدرم و فامیلش ارتباط نداشتم.

بیشتر از 20 سال تنش میان من و  خانم میم ادامه داشت خیلی روی من حساس بود  با خواهرم اینطور نبود به طرز عجیبی از من متنفر بود.روزگار گذشت و وضع ما بهتر شد ما درس خوندیم و مادرم تونست خونه ماشین و مغازه بخره.ما از اون خونه نفرین شده اومدیم بیرون و زندگی رو بهبودی بود .خانم میم هم همیشه قدرتمند نموند.دو برادر جوانش که معتاد شده بودن پشت سر هم مردن .پدر و مادرشون هم قبل از اون فوت کرده بودن و خانم میم که خودش برادرهاش رو بزرگ کرده بود دچار افسردگی شدیدی شد.بعد از طلاقم کمی رابطه ام با پدرم بهتر شد گهگاه که تهران میرفتم میدیدمشون .ضربه طلاق خودم رفتارم با آدمها رو تغییر داد.نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت شده بودم و خانم میم جزو اونا بود.اونم آرومتر شده بود و رفتارش بهتر شده بود یه روز تو خونشون بودم و اون با دیدن فیلم برادر مرحومش منقلب شد اشک تمام صورتش رو خیس کرد.یکباره تمام اون حس نفرت من به ترحم تبدیل شد.چقدر دلم سوخت خانم میم خیلی غمگین بود اعتراف کرد که ازدواجش کاملا غلط بوده و میتونسته با کسه دیگه ای زندگی بهتری داشته باشه گفت که مادرم چیزی رو از دست نداده و زندگی با پدرم خیلی هم راحت نبوده.حالا میفهمیدم که تمام عمرش در وحشت بازگشت مادرم زندگی کرده و همینطور تلاش برای تصاحب عشق یک مرد در مقابل بچه هاش.عجیب بود انگار جادو اثر کرده بود خانم میم دیگه اون هیولای قدرتمندی که عذابم میداد نبود یه زن رنجور بود که به تسلای من نیاز داشت.سعی کردم باهاش مهربون باشم به زور از خونه میبردمش بیرون و مجبورش میکردم که لباسای تیره اش رو کنار بزاره آرایش کنه و به خودش برسه.

حالا خانم میم حتی دلش برای من تنگ میشه و از نزدیکی من به زندگیش وحشت نداره.گرچه هنوز جاهای خالی زندگی من پر نشده و زخمهای روح من هرگز التیام پیدا نمیکنه و من با مشکلات زیادی در وجود خودم روبرو هستم و مجبورم برای اینکه مثل یه دختر عادی باشم کلی روی خودم کار کنم و تلاش کنم که عادی به نظر بیام و حتی نمیتونم یه رابطه سالم و صحیح با یه مرد داشته باشم.

حالا میفهمم که خانم میم تنها مقصر این ماجرا نیست مطمئنا امثال خانم میم زیاد خواهند بود ولی هرگز نمیتونن وارد زندگی بشن که توام با عشق و تفاهم باشه.به هر حال همه ما زجر کشیدیم من مادرم پدرم و خانم میم.این یه بازیه باخت باخته که هیچ برنده ای نداره.

قطعا تمام همسران دوم مثل خانم میم نیستن ولی این چیزی رو عوض نمیکنه . امروز نگاه من به همسر دوم تنها یه نگاه شخصی نیست و حرف من فقط همسر دوم شدن نیست حرف من با تمام زنهاییه که وارد زندگی مردان متاهل میشن چه به عنوان معشوقه چه به عنوان همسر شرعی و قانونی.شما فقط یه زن رو بدبخت نمیکنید شما یه زندگی رو نابود میکنید یه نسل رو میکشید یه جوونی رو میگیرید و یه عمرو تباه میکنید چه مال خودتون چه مال طرف مقابلتون.

 

پ ن:و تو کسی که با اسم من رفتی واسه همسرای دوم کامنت گذاشتی و با اسم اونا به من فحش دادی قصدت هر چی بود بهش نرسیدی و اونقدر احمقی که نمیفهمی آی پی چیه که لوت میده.