یادداشت های یک ستاره

تا بهتر هست خوب کافی نیست
 
80
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥ : توسط : ستاره

جدیدا احساس میکنم خدا خیلی دوسم داره.خیلی وقتا باهاش قهر کردم و حتی دیگه صداش نکردم.ولی نمیدونم چرا اون همیشه حواسش به من هست و درست موقعی که فکر میکردم دیگه به آخر رسیدم و نمیتونم کمکم کرده.کم کم  میتونم درک کنم چرا خیلی چیزا رو ندارم و یا خیلی چیزارو دارم.دیگه دارم به این نتیجه میرسم که زندگی مسیر خودش رو پیدا میکنه و من مسئول تمام دنیا نیستم. فرآیندی وجود داره که یه درخت چهار فصل رو بگذرونه برگهاش زرد بشه بریزه و خشک بشه بعد تو بهار دوباره شکوفه بزنه و سبز بشه.این وسط ما فقط میتونیم آبیاریش کنیم و یه باغبون خوب باشیم.داشتن این احساس باعث شده که یه بار مسئولیت سنگین از رو شونه هام برداشته بشه،البته این اصلا به معنی بیتفاوتی به دنیای اطراف نیست بلکه فقط کمی از حرص بیخودی زدن واسه تغییر سریع چیزایی که قابل تغییر نیستن و یا به زمان طولانی واسه عوض شدن نیاز دارن کم میکنه.

خانم میم به شدت با من خوب شده.یه اس خیلی قشنگ بهم داده بود و من نشناختم پرسیدم شما جواب داده م... هستم خانومی!!!تعجباز اونور بابام هر شب زنگ میزنه و میم هم میاد احوالپرسی میکنه و جالبه که نگرانم هم هست و میگه رفتم واست چند تا خونه دیدم که اینجا بخری و بیای همین دور برا نزدیک ما باشی و از اون شهر بیای بیرون اونجا لایق تو نیست و ...متفکرنمیدونم چیزی نخورده تو سرش به نظر شما؟!جالب اینجاست که بعد از قضیه چاپ شدن یه پستم توی روزنامه هی اصرار میکنه که بده بخونیم وبلاگتو!یعنی تصور کنید اون پستی رو که راجبش نوشته بودم بخونه!یا پیغمبر کلا باید برم یه سیاره دیگه محو بشم!این تعطیلات هم که اومده بودن و هی میخواستن ببیننم..گرچه حوصله نداشتم ولی رفتم.راستش توجه پدرم این روزا حالمو خوب که نمیکنه هیچ بدتر هم میکنه.نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی دیگه!

حس میکنم زندگیم پر از راز شده حرفایی که نمیتونم به همه بگم با آدمها دوست میشم و مجبورم خیلی چیزا رو پنهان کنم. نمیدونی به کی باید کی چی رو بگی تا دروغگو نشی اما اسرارت هم محفوظ بمونه. همه میخوان از زندگی خصوصیت سر دربیارن.حاجی میگه میخوام شوهرت بدم میگه دختری مثل تو حتما باید شوهر داشته باشه نمیدونم منظورش از مثل تو چی هست دقیقا!اونوقت هیچی از زندگی من نمیدونه.یه نفر دیگه بهم گفت معلومه خیلی چیزا پشت نگاهت پنهان کردی!چی آخه؟چرا اینقدر مشکوک به نظر میام جدیدا؟آدرس این وبو بنویسم پخش کنم تا ملت همه بخونن راحت شم.اینجا تنها جاییه که خودسانسوری نمیکنم.البته این اواخر چند تا از دوستام میخونن خواهرم هم خونده و میگه چرا اسم منو هیچ جا نیاوردی؟!گمونم آقای سین هم میخونه.یه جایی خوندم حضور هیچ فردی در زندگی ما بی دلیل نیست یا چیزی یاد میگیریم یا چیزی یاد میدیم.آقای سین اگه خوندی بدون که رفتنت خیلی برام سخت بود خیلی خیلی خیلی ولی باعث شد من عوض بشم بر عکس اونکه فکر میکردی من قابل تغییر نیستم.ممنون

 

 

پی نوشت:راجع به پست پایین متاسفم برای فرهنگی که فکر میکنه با اندوه به خدا نزدیکتره.